این ظرافت که تو داری، همه دل‌ها بفریبی؟ بیچاره همه!

اگر کسی را دوست داری
آرمان‌هایش را تقویت کن
اگر کسی را عاشقی
آرمان‌هایش را بمیر!
و الا برو پی همان بازی که مردم عالم به آن مشغول اند!
۱ نظر ۰ لایک

مراقب مادِربُردِ زندگی‌ات باش، نسوزد!

یک روزی اینجا، هی تنبلی می‌کنی و از فایل‌های لپ تاپت، با این که نیازشان داری یک آپ نمی‌گیری و هی امروز و فردا می‌کنی و به خیال این که اطلاعاتت توی هارد D ذخیره است و طوریش نمی‌شود، دسته بندی و مراقبت و محافظت نمی‌کنی و یکهو لپ تاپت دیگر روشن نمی‌شود و زنگ می‌زنند و می‌گویند: «یک جوری خراب شده که هیچ کدام از اطلاعات دیگر در دسترس نیست.» درست توی روزی که خیلی از آن‌ها را می‌خواهی و کارت بهشان گیر است، دیگر نیستند که کمکی کنند.

یک روزی هم آنجا به خودت می‌آیی، می‌بینی از هیچ کدام از کارهایت بک آپ دل قرص کنی نگرفتی و به خیالت که جایش امن است، هی روزها را سپری کرده‌ای و ول گشته‌ای! و درست وقتی حتی یک کار خوب، نجاتت می‌دهد هیچ کدام از کارهای خوبی که کرده‌ای، دیگر نیستند که کمکی کنند. چه پایان غم انگیزی.


پ.ن: مصحف شریف به زبان ساده می‌گوید: می‌خواهید شما را به خسارت دیده ترین آدم‌ها راهنمایی کنم؟ آن‌هایی که اعمالشان تباه شده و تصور و توهمشان این است که در حال انجام کارهای خوبی هستند و دیگر عاقبتشان تضمین است! (۱۰۳ و ۱۰۴ سوره‌ای مبارکه‌ی کهف را بخوانید، به این ترجمه‌ی شاخ شکسته‌ی بی‌خود من بسنده نکنید)

۰ نظر ۲ لایک

دیگِ دل، در جوش

حالات آدمی، گاهی از سطح اشراف و تحلیل خودش هم فراتر می‌رود و وامانده‌تر از این می‌شود که بفهمد چه بلایی سرش آمده و باید چه راهی را پیش بگیرد. برای من این سرگردانی زیاد پیش آمده. بارها شده که با یک انرژی مضاعف، برنامه‌ی بلند مدتم را تدوین کنم و هفته‌ها و روزهایم را پر کنم از کارهای دلچسب و دوست داشتنی و برنامه را شروع هم بکنم، اما هفته‌ی اول تمام نشده، چنان دچار ادبار قلب و احساس کسالت بشوم که جز رها کردن موقت برنامه چاره‌ای پیش رویم نباشد. این هم پیش آمده که در اوج دلخوری و اضطراب از کارهای نکرده، نور امیدی به دلم بتابد و گرهی از راه محاسبه نشده، چنان گشوده شود که از هیجان و خوشی این امید، بخواهم اگر چاره‌ای باشد پنجره را باز کنم و بپرم توی آسمان! گاهی هم شده بی‌هوا، سر رشته‌ی یکی از افکارم را بگیرم و به نامه یا ایمیل و یادداشتی بر بخورم که بارها با حیرت مرورش کنم و با خودم بگویم: یعنی این کلمات را من به هم چسبانده‌ام؟ چرا از مسئله‌ی الف این همه منزجر بودم یا مسئله‌ی ب این همه خوشحالم کرده بوده؟ که در مورد آخر کمی حالت ترس و اضطراب ناشی از شیب تغییر هم میهمان قلبم می‌شود و حالم را جابجا می‌کند. گاهی حس می‌کنم، همواره به شکل ترسناکی به سمت چیزهایی در حرکتم که مدت کم یا زیادی به آن نقد داشته‌ام یا از آن عصبانی بوده‌ام و کمتر پیش آمده به همان سمتی حرکت کنم که دوستش داشته و درستش می‌دانستم. ناگهان خودم را به آدم‌هایی نزدیک می‌بینم که بیشتر از همه از آن‌ها دور بوده‌ام و احساس می‌کنم باید از دوستان و دوست داشتنی‌های قبلم به سرعت فاصله بگیرم تا راه را گم نکنم. بیشتر اینطور پیش می‌آید که به مجرد رسیدن به چیزهایی که دوست نداشته‌ام، می‌فهمم شاخص اندازه‌گیری ام مسئله داشته و احساسم نادرست بوده و در واقع، دلم در تشخیص به خطا رفته که این لزوما روند ثابت و مطلقی نیست و نمی‌شود رویش حساب همیشگی باز کرد!

اینجا نقطه‌ی به هم ریختن محاسباتم و ورود به وادی حیرانی است. نمی‌دانم نسبتم با آنچه امروز دوست و دشمن می‌دارم و آنچه به سمتش شتابان یا از آن گریزانم فردا چه خواهد بود. آیا این اضطراب و این تغییرها، از محاسبه نکردن نفس و ظنین نبودن به آن است؟ یا سری در این سرگردانی مستتر است و همین گم‌گشتگی حقیقت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است؟ دل آدمی از کجا بداند شناسایی‌اش ناشی از الهام نورانی ست یا وسوسه‌‌ی شیطانی؟ کدام درست راه است؟ کدام انتخاب حق است و حقیقی است؟

۰ نظر ۳ لایک

در باب تنفر از زندگی در دایره هایی که خط قرمز دورشان مدام می‌چرخد

با زندگی خوش رنگ و لعابی که بعضی ساکنین اینستاگرام برای مخاطبانشان می‌سازند مسئله پیدا کرده‌ام. زندگی گذشته از فیلتر‌های رنگی و نور آفتاب و پارچه‌های گل گلی، خوشبختی‌های تکراری، رفاقت‌های «مرسی که هستی»ِ همراه با فخر فروشی. واقعا به بخش کثیری از مخاطبان ما چه ارتباطی دارد که ما در خصوصی ترین لحظات زندگی مان چه می‌کنیم و جز به جز چه چیزهایی را دوست داریم؟ چه کمکی به رشد و باروری فکری و روحی خیلی از آدم‌ها می‌کند این که درون ما چه می‌گذرد؟ یا چه خاصیتی دارد عکس‌های خوش رنگی که از خودمان منتشر می‌کنیم؟ و اصلا وسط این همه بودن با آدم‌ها، کسی می‌رسد به خودش فکر کند و خودش را دوست داشته باشد؟ البته این نگاه را خیلی‌ها بدبینانه می‌دانند و ناشی از سختگیری در مورد تکنولوژی. نچسب بودن و سختگیرانه بودنش را انکار نمی‌کنم اما عیبی هم نمی‌بینم که هر از گاهی کسی این وسط نق هم بزند و جای خالی #دیسلایک را در فضای مجازی پر کند! بعضی از این‌ها رفقای من هستند و اصلا واقعیت را بخواهم بگویم، دلم برای حقیقتِ بدون فیلتر بعضی رفاقت‌هایم تنگ شده؛ رفقایی که به آن خوشبختی و خوش اخلاقی و مهربانی و خوش زبانی و حتی بدختی صفحات مجازیشان نیستند اما جایی از قلبم را تسخیر کرده‌اند، آدم‌هایی که توی مستطیل استوری‌هایشان گیر افتاده‌اند، آدم‌هایی که اگر در جواب استوریشان چیزی بنویسی فقط می‌رسند بخوانند، رفیق من نیستند، چون دور افتاده‌اند و در دسترس همه. قرائتی که استوری از زندگی‌شان دارد را همه می‌بینند اما من دلم خلوت و گوشه‌نشینی و شنیدن حرف‌هایی را می‌خواهد که به گوش همه نرسد، من خودخواهم، به خصوص در محبتی که خرج رفاقت می‌کنم. اصلا دلم برای دیدنشان وقتی به چشم‌هایم نگاه می‌کنند، دلم برای گرفتن هر دو دستشان در حالی که توی هیچ کدامشان این گوشی لامصب نیست تنگ شده. دلم کوهنوردی و مسافرت و تفریحی را می‌خواهد که هیچ کس نداند و نفهمد و به آن رشک و حسد نبرد. دلم تنگ شده و این روزها بیشتر از هر چیز از تکثر و بودن در بین آدم‌های زیاد واهمه دارم و باید یک رفیق ریشه‌دار باشد که به او تکیه کنم. دیگر با چه زبانی حرف بزنم که بفهمند؟

۱ نظر ۲ لایک

با ما منشین، اگر نه بد نام شوی!

ما از آدم‌ها می‌رویم، آدم‌ها در ما می‌مانند و متوقف نمی‌شوند

اثر یک هم‌نشینی اگر خوب بوده یا نبوده

اگر جلویمان برده یا عقبمان رانده

هزار سال هم زنده بمانیم با ما رشد می‌کند و قد می‌کشد و پیر می‌شود

مگر برای تقویت حاصل‌ها و جبران از دست رفته‌هایمان فکر اساسی کرده باشیم


چه حکایت غریبی ست این هم نشینی ...

۱ نظر ۳ لایک

ماجرای انتخاب(4)

خیلی دلم می‌خواست این نکته رو یه جایی بگم. انقدر مطلب مرتبط باهاش خوندم دیگه فکر کنم وقتش باشه!



خیلی مهمه در مورد مسئله‌ی انتخابات، که هنوز تنورش داغه و نون بعضی‌ها رو می‌پزه و پوست بعضی‌ها رو می‌کنه، نگاه ما به آدم‌های اطرافمون، به دوستانمون و کسانی که مثل ما فکر و انتخاب نکردند چطوری باشه.

مهمه که یادمون باشه، نه همه‌ی طرفداران این کاندیدا، «خشونت طلب» و رادیکال و دگم و شستشوی مغزی داده شده‌اند

نه همه‌ی طرفداران اون یکی کاندیدا، فتنه‌گر و ضد دین و ضد نظام و رشوه‌گیر و ...!


البته انتقاد، چه در مورد کاندیداها و چه در مورد طرفدارانشون، اون هم از نوع با اطلاع کافی و منصفانه‌ش حق همه‌ی افراد با طرز فکرهای متفاوت هست و خیلی هم لازمه. ولی خیلی مهمه که ما چطوری خط کشی می‌کنیم و چه آدم‌هایی رو با چه مفاهیمی یک کاسه می‌کنیم و باید فکر کنیم به این که اینجور دسته‌بندی‌ها (از سمت طرفداران هر دو کاندیدا)، ممکنه چه عواقبی رو در پی داشته باشه.

لااقل من در مورد مشاهدات خودم در بین اطرافیان می‌تونم بگم، آدم‌هایی رو دیدم که انصاف و دقت و منطقشون باعث شد بیش از پیش برام ارزشمند و مهم بشن، چه با هم هم‌نظر و هم‌فکر بوده باشیم و چه نه. می‌تونیم این احتمال رو بدیم که طرف مقابلمون هم مبنایی برای این انتخابش داشته و در نهایت اینطور نتیجه بگیریم که مبنای درستی انتخاب نکرده، یا از مبنای درستش به درستی استفاده نکرده و ... ما هم اگر حرف قابل ارائه، متقن و مستدلی داریم بسم الله! آستین‌ها رو بالا بزنیم و منطقی در مورد مبناهامون با دیگران صحبت کنیم.


پ.ن: شخصا لذت بردم و می‌برم از دیدن آدم‌هایی که می‌تونن با حفظ روابطشون در مورد نظرات متناقض و متضادشون با هم حرف بزنن. آرزوم اینه که من هم یه روزی این ظرفیت رو توی خودم و روابط خودم ببینم.

توضیح عکس: نماز جماعت و اقتدای صادق زیباکلام به حسین الله کرم / هر دو منتقد سیاسی و در اظهار نظرها ضد هم اند! چه قشنگ می‌شد اگر ما هم می‌توانستیم بین دوستی‌ها و نظرهایمان خطی بکشیم و راحت حرفمان را بزنیم و کاش این باور را داشتیم که صحبت منطقی با آدم‌هایی که نظرشان متضاد با ماست، به قوام فکر و ذهن ما هم کمک می‌کند.

۰ نظر ۲ لایک

دیگه واقعا زن و مرد نداره

توی جای جایِ تاریخ اسلام و دفاع مقدس(خصوصا مناسب با همین ایام، آزادسازی خرمشهر) می‌بینیم که خانم‌ها در جنگ، تا دست گرفتن اسلحه شرکت داشتند. این فخرِ ماست، که دین ما زن‌های شجاعی تربیت می‌کنه، همونطور که افتخار می‌کنیم به زینب کبری و فاطمه‌ی زهرا(س)، که تحقیر جسمی و جسارت دشمنانشون در عالم ماده، هیچ وقت موجب حقارت و تضعیف روحشون نشد. 

البته نه فخرِ فمینیستی، که به هوای برابری زن و مرد، زن‌ها رو در شبیه به مردها شدن تشویق می‌کنند و خوش‌حال اند! ما معتقدیم این بزرگواران با حفظ تمام زنانگی‌شون از خودشون شجاعت نشون دادند و جایی، حتی ذره‌ای، از ریحانه بودنشون کم نشده. گاهی موقعیتی پیش میاد که ایستادگی نکردن، نه تنها نشانه‌ی لطافت و زنانگی نیست، بلکه ناشی از جبن و خواری درونیه و زن‌های اینچنینی با تمام نیرو، از پس این امتحان براومدند.

تازگی فهمیدم که برعکس جهاد، که فقط به مردها واجبه، دفاع، بر مرد و زن واجبه. وقتی دشمن تا جلوی بینی مسلمان‌ها پیشروی می‌کنه، دیگه وقتی برای تلف کردن و فرصتی برای دست دست کردن وجود نداره. «همه» باید با تمام قوا  از داشته‌های ارزشمندشون دفاع کنند. 

حالا شما جنگِ تن به تن و نظامی رو بردار، جاش بذار کار فرهنگی یا جهاد علمی یا هر چی! 

۱ نظر ۲ لایک

ماجراهای انتخاب(3)

بر عکس چیزی که این روزها گفته می‌شود، تندی و افراطی گری و آتشی و کلنگی عمل کردن، ویژگیِ انحصاریِ من الازل الی الابد جناح سیاسی یا اعتقادی خاصی نیست. هر دو نمونه‌ی بی‌منطقی و منطق دلربای در کلام و عمل را در هر دو طرف ماجرای انتخابات دیده و شنیده‌ایم. 

تند مزاجی و مثل آتش زود گر گرفتن، یک ظرفیت است، یک پتانسیل ویژه‌ی شخصی محسوب می‌شود و مثل ظرفی است که هر عقیده‌ای در آن بریزی، به همان شکلِ ناموزون و دلگیر و غیر مطلوب در می‌آید و در همه‌ی افکار و اندیشه‌ها نمونه‌اش را دیده‌ایم و می‌بینیم. برای همین هم بعید و عجیب نیست وقتی در همین تاریخ معاصر خودمان می‌بینیم آدم‌هایی را که حرف‌های تندی زده‌اند و حالا به قولی آتششان سرد شده و نه تنها به موضع قبلی‌شان پایبند نیستند بلکه به تندی ضد آن عمل می‌کنند. یا مواجهیم با افرادی که طرفدارِ عمل به دین بی هیچ چون و چرا و ملاحظات و مقدماتی بوده‌اند و سراسر برخوردشان چکشی و بی‌منطق بوده و حالا با همان شیوه و ظرفیت بی‌منطقی آن طرف آب از عیب و ایرادهای دین اسلام صحبت می‌کنند و مقاله می‌نویسند.

خیلی باید مراقب باشیم، که عقیده‌ای که داریم چقدر «وتین» و تو پر است و از کجا و کدام حرف در ما شکل گرفته. هر کدام چقدر حاضریم برای چیزی که قبول داریم مطالعه کنیم و جان بکنیم تا چگالیمان را بیشتر کنیم. هر یک از ما چقدر از ویژگی انصاف و نگاه منظومه‌ای به دین بهره‌مندیم و چقدر باید برای کسب اش تلاش کنیم. 

و الا حرف را که همه می‌زنند و می‌گذرد و البته تاریخ، معلمِ باهوش و زیرک و خوش حافظه‌ای است.


پ.ن: اعتراف می‌کنم که این پیگیری‌ها و ردگیری‌ها البته کمی ترسناک هم هست. آدم یکهو به خودش می‌آید، می‌بیند درونش یک ابوبکر بغدادی کار کشته خوابیده و هیچ حرف حساب سرش نمی‌شود! :))

پ.ن2: اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا ...

۰ نظر ۰ لایک

چراغ‌های خاموش و بلندگوهای روشن

*

روز نیمه‌‌ی شعبان به خودی خود ملغمه‌ی شادی و غصه هست و حال اگر جمعه هم باشد، آدم بیشتر یاد بدهکاری‌هایش می‌افتد! چیزی که در پس زمینه‌ی ذهنی همه‌ی ما و آموزه‌هایمان از کودکی تا امروز بوده، تصویری از کنتراست قبل و بعد از ظهور حضرت(ارواحنا فداه) هست. تصویر جنگ و خونریزی قبل و آفتاب تابان و هوای بهاری بعد از ظهور! تصویر این که امروز جهان پر از ظلم می‌شود و فردا، پر از عدل و داد. البته نه ظلم، به معنای آن تصویری ست که در ذهن ماست و نه عدل به آن راحتی و در دسترسی. گفته‌اند: «و انه یملا الارض قسطا و عدلا، کما ملئت ظلما و جورا» / او زمین را پر از عدل و داد می‌کند، همانطور که روزی پر از ظلم شده بود. جهان پر از ظلم می‌شود و نه «ظالم». آدم‌ها بد و غیر قابل تحمل نمی‌شوند، بلکه آدم‌های بد با قدرت سخت و نرم بر اکثریت مظلوم و حق جوی جهان کار را تنگ می‌گیرند و سختی را به نهایت می‌رسانند.


**

مقدمه‌ی ظهور، روشن شدن مرز بین حق و باطل است و بر عکس، عده‌ای فکر می‌کنند باید دست به دعا برداشت تا حضرت بیایند و بگویند حق کدام بود و باطل کدام. اگر جبهه‌ی حق به درستی عمل کند، همه‌ی ما مبتلا شده‌ایم و خواهیم شد و امتحان پس خواهیم داد و رنج خواهیم کشید، تا دیگر منافق نتواند رنگ بپذیرد و بازی کند. چرا که نفاق تا وقتی پاسخگوی مطامع و اهداف آن‌هاست، که نانشان را توی روغن نگه دارد و وقتی باطن برملا شد، باید رو و شفاف و صریح بازی کنند، و الا چیزی جز اتلاف وقت عایدشان نمی‌شود! عصر ظهور، عصر نمایان شدن ماهیت‌هاست و پرده افتادن از واقعیت‌ها.


***

بدون شک حق و باطل، در تمام سلول‌های زندگی ما ریشه دوانده و مثلا نمی‌شود گفت این تقسیم بندی تا پشت در کشور ما یا مسائل سیاسی و اعتقادی ما هم آمده ولی قاطی بازی نشده! این روزها که هیاهوی انتخابات، به اوج خودش رسیده و قله‌اش حدود یک ساعت و بیست دقیقه‌ی دیگر، در مناظره‌ی سوم کاندیداها خودش را نشان می‌دهد، بیشتر به این مسئله فکر می‌کنم. مردم ما مثل مردم همه‌ی جهان، بیشتر از حق و باطل، با «شبهه» روبرو هستند. چیزهایی که نمی‌دانند درست است یا غلط. پاک است یا آلوده و قابل تکیه است یا سست و این نشان می‌دهد که هنوز، کار جبهه‌ی حق به نهایت خودش نرسیده. دغدغه‌ام این روزها شده این که، اگر کاندیدای مورد نظر من روی کار بیاید، بیشتر نقاب باطل را نمایان می‌کند یا آن یکی کاندیدا و من چطور می‌توانم با انتخابم در این راه حرکت کنم. برخلاف تمام سال‌هایی که گذشت (و پر بود از انتخاب‌ها و جهتگیری‌هایی که حالا به اشتباه بودنشان پی می‌برم)، احساس تکلیف و مسئولیت و البته اثرگذاری می‌کنم. معتقدم همین یک برگه‌ی کوچک ساده‌ی من، اگر به درستی انتخاب شده باشد، در روشن شدن این مرز و در آینده‌ی تاریخ اثر گذار خواهد بود.



پ.ن: ان شا الله اگر عمری باقی بود، بیشتر درباره‌ی انتخابات می‌نویسم. :)
۰ نظر ۱ لایک

این یکی را برای خودمان نگه داریم!

در فضای داغ انتخاباتی، رفتار دو دسته آدم‌ها‌ که دو سر یک طیف محسوب می‌شوند از همه بیشتر جای فکر و تامل دارد. دسته‌ی اول آدم‌هایی به شدت اخلاقی‌اند که دلشان نمی‌خواهد دامنشان به اینجور مسائل تر بشود. خودشان را درگیر این جنس بحث‌ها نمی‌کنند و اگر هم بخواهند به عالم سیاست وارد شوند و در انتخابات رایی بدهند، بهتر می‌بینند در کار کسی جستجو نکرده، زبان به غیبت از افراد نگشایند و در این باره با کسی مشورت نکنند. روایتی هست که به جهاتی عجیب مرا یاد این‌ها می‌اندازد: 

می‌گویند معاویه روزی روی منبر خطبه می‌خوانده. مجلسی بوده که گویا ابا عبد الله(ع) هم در آن حضور داشته‌اند. بالای منبر شروع می‌کند از فضایل پسرش یزید گفتن. امام حسین(ع) این شرایط را تاب نمی‌آورند و در نقد فضایل ساختگی، رذایل یزید را نام می‌برند. ما که در صحنه نبوده‌ایم، این جزئیات هم در هیچ تاریخی ضبط نشده، اما با چیزی که از سیاسی معاویه سراغ داریم، احتمالا با ظاهری آرام به حرف‌های ابا عبد الله(ع) گوش داده و بعد لبخند زده، سری به تاسف تکان داده و با مکثی برای جلب توجه پراکنده‌ی جمع به خودش گفته: «یزید هر چه که هست و هر چه می‌کند، غیبت تو را نمی‌کند!» 

این نکته‌ای است که خیلی‌ها را می‌تواند به اشتباه و تردید بیاندازد، در حالی که جستجو و کنکاش و فکر و صحبت از عیوب و فضایل کسانی که قرار است زمام امور کلان مملکت را به عهده بگیرند، تا جایی که به تهمت و دروغ و تمسخر تبدیل نشود، نه تنها گناه نیست، بلکه مثل مشورت دادن در ازدواج و معامله اگر ویژگی‌های مثبت و منفی منصفانه گفته نشود، بر خلاف رسم مسلمانی است! 

دسته‌ی دوم آدم‌هایی نه سیاسی به معنای درست کلمه، که سیاست زده‌اند. عمر شریفشان را پای طرفداری از یک جناح یا فرد خاص صرف می‌کنند، بدون این که در مورد عملکرد آن‌ها تحلیل درستی داشته باشند. سیاست را عالم جنگ و پیروزی می‌دانند و برایش حاضرند دست به هر کاری بزنند. این‌ها بر خلاف گروه اول، اخلاق را به عنوان یک مفهوم متغیر، با نیاز و شرایط سیاسی خودشان تطبیق می‌دهند و به هزار دروغ و کلک، کار افراد جبهه‌ی مورد تاییدشان را توجیه و برای دروغ‌هایشان مدرک هم می‌آورند و از این که احیانا لازم شود چیزی بگویند که آبروی طرف مقابل را هزار تکه کند، ابایی ندارند. 

دلمان برای آدم‌های دسته‌ی دوم، جا دارد که بیشتر از دسته‌ی اول بسوزد. معصوم درباره‌ی این آدم‌ها می‌فرمایند: « ملعون من باع آخرته بدنیا غیره» / ملعون کسی است که نه خودش قرار است پستی بگیرد، نه قرار است یک ریال به درآمدش اضافه شود، نه قرار است با بالا و پایین رفتن کاندیدای مورد حمایتش در کار و بارش گشایشی ببیند، آخرتش را می‌فروشد، تا یکی دیگر چند صباحی در دنیا ریاست کند.


لینک انتشار در روزنامه‌ی همشهری: اینجا

۲ نظر ۴ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
استوار باش :)
تو ستونی، محکم بمان :)
مورد عجیب ازدواج!
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۸)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۶)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۶)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۰)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۰)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۷)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان