توی این کسادی بازار

بیاید توی رفاقت‌هامون طوری عمل نکنیم، که اگر خدایی ناکرده روزی تموم شد و از دست دادیم همدیگه رو، طرفمون تا مدت‌های طولانی مشکوک باشه به هر رابطه‌ای و سخت باشه براش باور هر محبت و عاطفه‌ای.

دل تنها سرمایه‌ایه، که اگر از دست بره، سرمایه‌دار دیگه نمی‌تونه کمر راست کنه، حتی به ادا و اطوار، حتی با قرض و قوله.

۱ نظر ۳ لایک

دل آدمی شریف است

هزار و سیصد و سی کلمه نوشتم درباره‌ی تو و درباره‌ی رفاقت طولانی و چند ساله‌ای که برایمان آمد نداشت. تکلیف کلاس نویسندگی‌ام بود. لابد می‌گویی «سر پیری و معرکه گیری؟» یا می‌گویی:‌«حالا این همه کلاس می‌روی، کار هم می‌کنی؟». البته خودت که نه، خیالی که از تو توی ذهنم دارم. تو که دیگر کلمه‌ای نداری، بر خلاف روزهایی که وجود داشتی. هزار و سیصد و سی کلمه‌ی غم انگیز که حتی استاد کلاس را شوکه کرده بود. می‌گفت نوشته‌ام دو شخصیت را خوب نشان داده. خودم و تو را می‌گفت. می‌گفت تحول شخصیت به خوبی درش نمایان است. تغییرات تو را می‌گفت و می‌گفت پایانش فوق العاده است؛ منظورش روزهای رفتنت بود. حق هم داشت. هیچ کس، حتی خودم تا پیش از این که نوشته را تمام کنم نمی‌دانستم دوستی دیوانه‌ی ما چقدر عجیب و چقدر پایانش غیر قابل پیش بینی بود.

چند بار داستان را از ابتدا برای خودم خواندم. یک بارش را با صدای بلند، شبیه این‌هایی که پادکست ضبط می‌کنند. جملات آخر واقعا مو بر بدن آدم راست می‌کند و آزاردهنده است. اما چیز عجیب پایان داستان نیست. دل سبک من بعد از چند بار و چند بار خواندن این جملات است. گویی تخته سنگی روی مسیر نفسم جا خوش کرده بود که تکه‌ای از آن با زحمت کنده شد و به پایین غلتید. راه خروج از نگرانی‌ها و آشفتگی‌هایم را کشف کرده‌ام. باید بنویسم. باید هر ارتباط و محبت قیچی شده را یک‌بار چند هزار کلمه کنم و کناری بگذارم. دل آدمی جا برای نگهداری محبت‌ها و حس و حال‌های نیم‌سوز و رفاقت‌های نصفه و نیمه یا ناتمام ندارد. باید جزئیات راهنما را نگه‌داشت و راهزن‌هایش را غربالی کرد و بیرون از در این خانه گذاشت. حتی انبارشان هم نمی‌شود کرد.

۳ نظر ۴ لایک

قائم مقام

هر کاری یه خوبی‌هایی داره و یه بدی هایی

هر کاری، که از بشر غیر معصوم سر بزنه، یه احسنت‌هایی داره یه ضعف‌هایی

ولی هر کاری نمی‌تونه تا عمق استخوان آدم نفوذ کنه و یه احساس ادامه دار به وجود بیاره توی آدم

هر کاری هم نمی‌تونه هم‌زمان یک عالم نقد و یک عالم تحسین یکجا سرازیر کنه توی جامعه

مستند «قائم مقام» رو ببینید، اگر خودتون رو عضوی از ملیت ایرانی، با هر تفکر و نظر و انتخابی می‌دونید و بعد نقدهاش رو هم دنبال کنید.



پ.ن: از سایت سینما مارکت می‌تونید با قیمت خیلی خیلی ارزون بخریدش. اونقدر ارزون که با سه تاش میشه یه شونه تخم مرغ گرفت! 😉


۰ نظر ۲ لایک

این ظرافت که تو داری، همه دل‌ها بفریبی؟ بیچاره همه!

اگر کسی را دوست داری
آرمان‌هایش را تقویت کن
اگر کسی را عاشقی
آرمان‌هایش را بمیر!
و الا برو پی همان بازی که مردم عالم به آن مشغول اند!
۱ نظر ۰ لایک

مراقب مادِربُردِ زندگی‌ات باش، نسوزد!

یک روزی اینجا، هی تنبلی می‌کنی و از فایل‌های لپ تاپت، با این که نیازشان داری یک آپ نمی‌گیری و هی امروز و فردا می‌کنی و به خیال این که اطلاعاتت توی هارد D ذخیره است و طوریش نمی‌شود، دسته بندی و مراقبت و محافظت نمی‌کنی و یکهو لپ تاپت دیگر روشن نمی‌شود و زنگ می‌زنند و می‌گویند: «یک جوری خراب شده که هیچ کدام از اطلاعات دیگر در دسترس نیست.» درست توی روزی که خیلی از آن‌ها را می‌خواهی و کارت بهشان گیر است، دیگر نیستند که کمکی کنند.

یک روزی هم آنجا به خودت می‌آیی، می‌بینی از هیچ کدام از کارهایت بک آپ دل قرص کنی نگرفتی و به خیالت که جایش امن است، هی روزها را سپری کرده‌ای و ول گشته‌ای! و درست وقتی حتی یک کار خوب، نجاتت می‌دهد هیچ کدام از کارهای خوبی که کرده‌ای، دیگر نیستند که کمکی کنند. چه پایان غم انگیزی.


پ.ن: مصحف شریف به زبان ساده می‌گوید: می‌خواهید شما را به خسارت دیده ترین آدم‌ها راهنمایی کنم؟ آن‌هایی که اعمالشان تباه شده و تصور و توهمشان این است که در حال انجام کارهای خوبی هستند و دیگر عاقبتشان تضمین است! (۱۰۳ و ۱۰۴ سوره‌ای مبارکه‌ی کهف را بخوانید، به این ترجمه‌ی شاخ شکسته‌ی بی‌خود من بسنده نکنید)

۰ نظر ۲ لایک

دیگِ دل، در جوش

حالات آدمی، گاهی از سطح اشراف و تحلیل خودش هم فراتر می‌رود و وامانده‌تر از این می‌شود که بفهمد چه بلایی سرش آمده و باید چه راهی را پیش بگیرد. برای من این سرگردانی زیاد پیش آمده. بارها شده که با یک انرژی مضاعف، برنامه‌ی بلند مدتم را تدوین کنم و هفته‌ها و روزهایم را پر کنم از کارهای دلچسب و دوست داشتنی و برنامه را شروع هم بکنم، اما هفته‌ی اول تمام نشده، چنان دچار ادبار قلب و احساس کسالت بشوم که جز رها کردن موقت برنامه چاره‌ای پیش رویم نباشد. این هم پیش آمده که در اوج دلخوری و اضطراب از کارهای نکرده، نور امیدی به دلم بتابد و گرهی از راه محاسبه نشده، چنان گشوده شود که از هیجان و خوشی این امید، بخواهم اگر چاره‌ای باشد پنجره را باز کنم و بپرم توی آسمان! گاهی هم شده بی‌هوا، سر رشته‌ی یکی از افکارم را بگیرم و به نامه یا ایمیل و یادداشتی بر بخورم که بارها با حیرت مرورش کنم و با خودم بگویم: یعنی این کلمات را من به هم چسبانده‌ام؟ چرا از مسئله‌ی الف این همه منزجر بودم یا مسئله‌ی ب این همه خوشحالم کرده بوده؟ که در مورد آخر کمی حالت ترس و اضطراب ناشی از شیب تغییر هم میهمان قلبم می‌شود و حالم را جابجا می‌کند. گاهی حس می‌کنم، همواره به شکل ترسناکی به سمت چیزهایی در حرکتم که مدت کم یا زیادی به آن نقد داشته‌ام یا از آن عصبانی بوده‌ام و کمتر پیش آمده به همان سمتی حرکت کنم که دوستش داشته و درستش می‌دانستم. ناگهان خودم را به آدم‌هایی نزدیک می‌بینم که بیشتر از همه از آن‌ها دور بوده‌ام و احساس می‌کنم باید از دوستان و دوست داشتنی‌های قبلم به سرعت فاصله بگیرم تا راه را گم نکنم. بیشتر اینطور پیش می‌آید که به مجرد رسیدن به چیزهایی که دوست نداشته‌ام، می‌فهمم شاخص اندازه‌گیری ام مسئله داشته و احساسم نادرست بوده و در واقع، دلم در تشخیص به خطا رفته که این لزوما روند ثابت و مطلقی نیست و نمی‌شود رویش حساب همیشگی باز کرد!

اینجا نقطه‌ی به هم ریختن محاسباتم و ورود به وادی حیرانی است. نمی‌دانم نسبتم با آنچه امروز دوست و دشمن می‌دارم و آنچه به سمتش شتابان یا از آن گریزانم فردا چه خواهد بود. آیا این اضطراب و این تغییرها، از محاسبه نکردن نفس و ظنین نبودن به آن است؟ یا سری در این سرگردانی مستتر است و همین گم‌گشتگی حقیقت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است؟ دل آدمی از کجا بداند شناسایی‌اش ناشی از الهام نورانی ست یا وسوسه‌‌ی شیطانی؟ کدام درست راه است؟ کدام انتخاب حق است و حقیقی است؟

۰ نظر ۳ لایک

در باب تنفر از زندگی در دایره هایی که خط قرمز دورشان مدام می‌چرخد

با زندگی خوش رنگ و لعابی که بعضی ساکنین اینستاگرام برای مخاطبانشان می‌سازند مسئله پیدا کرده‌ام. زندگی گذشته از فیلتر‌های رنگی و نور آفتاب و پارچه‌های گل گلی، خوشبختی‌های تکراری، رفاقت‌های «مرسی که هستی»ِ همراه با فخر فروشی. واقعا به بخش کثیری از مخاطبان ما چه ارتباطی دارد که ما در خصوصی ترین لحظات زندگی مان چه می‌کنیم و جز به جز چه چیزهایی را دوست داریم؟ چه کمکی به رشد و باروری فکری و روحی خیلی از آدم‌ها می‌کند این که درون ما چه می‌گذرد؟ یا چه خاصیتی دارد عکس‌های خوش رنگی که از خودمان منتشر می‌کنیم؟ و اصلا وسط این همه بودن با آدم‌ها، کسی می‌رسد به خودش فکر کند و خودش را دوست داشته باشد؟ البته این نگاه را خیلی‌ها بدبینانه می‌دانند و ناشی از سختگیری در مورد تکنولوژی. نچسب بودن و سختگیرانه بودنش را انکار نمی‌کنم اما عیبی هم نمی‌بینم که هر از گاهی کسی این وسط نق هم بزند و جای خالی #دیسلایک را در فضای مجازی پر کند! بعضی از این‌ها رفقای من هستند و اصلا واقعیت را بخواهم بگویم، دلم برای حقیقتِ بدون فیلتر بعضی رفاقت‌هایم تنگ شده؛ رفقایی که به آن خوشبختی و خوش اخلاقی و مهربانی و خوش زبانی و حتی بدختی صفحات مجازیشان نیستند اما جایی از قلبم را تسخیر کرده‌اند، آدم‌هایی که توی مستطیل استوری‌هایشان گیر افتاده‌اند، آدم‌هایی که اگر در جواب استوریشان چیزی بنویسی فقط می‌رسند بخوانند، رفیق من نیستند، چون دور افتاده‌اند و در دسترس همه. قرائتی که استوری از زندگی‌شان دارد را همه می‌بینند اما من دلم خلوت و گوشه‌نشینی و شنیدن حرف‌هایی را می‌خواهد که به گوش همه نرسد، من خودخواهم، به خصوص در محبتی که خرج رفاقت می‌کنم. اصلا دلم برای دیدنشان وقتی به چشم‌هایم نگاه می‌کنند، دلم برای گرفتن هر دو دستشان در حالی که توی هیچ کدامشان این گوشی لامصب نیست تنگ شده. دلم کوهنوردی و مسافرت و تفریحی را می‌خواهد که هیچ کس نداند و نفهمد و به آن رشک و حسد نبرد. دلم تنگ شده و این روزها بیشتر از هر چیز از تکثر و بودن در بین آدم‌های زیاد واهمه دارم و باید یک رفیق ریشه‌دار باشد که به او تکیه کنم. دیگر با چه زبانی حرف بزنم که بفهمند؟

۱ نظر ۲ لایک

با ما منشین، اگر نه بد نام شوی!

ما از آدم‌ها می‌رویم، آدم‌ها در ما می‌مانند و متوقف نمی‌شوند

اثر یک هم‌نشینی اگر خوب بوده یا نبوده

اگر جلویمان برده یا عقبمان رانده

هزار سال هم زنده بمانیم با ما رشد می‌کند و قد می‌کشد و پیر می‌شود

مگر برای تقویت حاصل‌ها و جبران از دست رفته‌هایمان فکر اساسی کرده باشیم


چه حکایت غریبی ست این هم نشینی ...

۱ نظر ۳ لایک

ماجرای انتخاب(4)

خیلی دلم می‌خواست این نکته رو یه جایی بگم. انقدر مطلب مرتبط باهاش خوندم دیگه فکر کنم وقتش باشه!



خیلی مهمه در مورد مسئله‌ی انتخابات، که هنوز تنورش داغه و نون بعضی‌ها رو می‌پزه و پوست بعضی‌ها رو می‌کنه، نگاه ما به آدم‌های اطرافمون، به دوستانمون و کسانی که مثل ما فکر و انتخاب نکردند چطوری باشه.

مهمه که یادمون باشه، نه همه‌ی طرفداران این کاندیدا، «خشونت طلب» و رادیکال و دگم و شستشوی مغزی داده شده‌اند

نه همه‌ی طرفداران اون یکی کاندیدا، فتنه‌گر و ضد دین و ضد نظام و رشوه‌گیر و ...!


البته انتقاد، چه در مورد کاندیداها و چه در مورد طرفدارانشون، اون هم از نوع با اطلاع کافی و منصفانه‌ش حق همه‌ی افراد با طرز فکرهای متفاوت هست و خیلی هم لازمه. ولی خیلی مهمه که ما چطوری خط کشی می‌کنیم و چه آدم‌هایی رو با چه مفاهیمی یک کاسه می‌کنیم و باید فکر کنیم به این که اینجور دسته‌بندی‌ها (از سمت طرفداران هر دو کاندیدا)، ممکنه چه عواقبی رو در پی داشته باشه.

لااقل من در مورد مشاهدات خودم در بین اطرافیان می‌تونم بگم، آدم‌هایی رو دیدم که انصاف و دقت و منطقشون باعث شد بیش از پیش برام ارزشمند و مهم بشن، چه با هم هم‌نظر و هم‌فکر بوده باشیم و چه نه. می‌تونیم این احتمال رو بدیم که طرف مقابلمون هم مبنایی برای این انتخابش داشته و در نهایت اینطور نتیجه بگیریم که مبنای درستی انتخاب نکرده، یا از مبنای درستش به درستی استفاده نکرده و ... ما هم اگر حرف قابل ارائه، متقن و مستدلی داریم بسم الله! آستین‌ها رو بالا بزنیم و منطقی در مورد مبناهامون با دیگران صحبت کنیم.


پ.ن: شخصا لذت بردم و می‌برم از دیدن آدم‌هایی که می‌تونن با حفظ روابطشون در مورد نظرات متناقض و متضادشون با هم حرف بزنن. آرزوم اینه که من هم یه روزی این ظرفیت رو توی خودم و روابط خودم ببینم.

توضیح عکس: نماز جماعت و اقتدای صادق زیباکلام به حسین الله کرم / هر دو منتقد سیاسی و در اظهار نظرها ضد هم اند! چه قشنگ می‌شد اگر ما هم می‌توانستیم بین دوستی‌ها و نظرهایمان خطی بکشیم و راحت حرفمان را بزنیم و کاش این باور را داشتیم که صحبت منطقی با آدم‌هایی که نظرشان متضاد با ماست، به قوام فکر و ذهن ما هم کمک می‌کند.

۰ نظر ۲ لایک

دیگه واقعا زن و مرد نداره

توی جای جایِ تاریخ اسلام و دفاع مقدس(خصوصا مناسب با همین ایام، آزادسازی خرمشهر) می‌بینیم که خانم‌ها در جنگ، تا دست گرفتن اسلحه شرکت داشتند. این فخرِ ماست، که دین ما زن‌های شجاعی تربیت می‌کنه، همونطور که افتخار می‌کنیم به زینب کبری و فاطمه‌ی زهرا(س)، که تحقیر جسمی و جسارت دشمنانشون در عالم ماده، هیچ وقت موجب حقارت و تضعیف روحشون نشد. 

البته نه فخرِ فمینیستی، که به هوای برابری زن و مرد، زن‌ها رو در شبیه به مردها شدن تشویق می‌کنند و خوش‌حال اند! ما معتقدیم این بزرگواران با حفظ تمام زنانگی‌شون از خودشون شجاعت نشون دادند و جایی، حتی ذره‌ای، از ریحانه بودنشون کم نشده. گاهی موقعیتی پیش میاد که ایستادگی نکردن، نه تنها نشانه‌ی لطافت و زنانگی نیست، بلکه ناشی از جبن و خواری درونیه و زن‌های اینچنینی با تمام نیرو، از پس این امتحان براومدند.

تازگی فهمیدم که برعکس جهاد، که فقط به مردها واجبه، دفاع، بر مرد و زن واجبه. وقتی دشمن تا جلوی بینی مسلمان‌ها پیشروی می‌کنه، دیگه وقتی برای تلف کردن و فرصتی برای دست دست کردن وجود نداره. «همه» باید با تمام قوا  از داشته‌های ارزشمندشون دفاع کنند. 

حالا شما جنگِ تن به تن و نظامی رو بردار، جاش بذار کار فرهنگی یا جهاد علمی یا هر چی! 

۱ نظر ۲ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۹)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۱۰)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان