آبی‌هایی که به آسمان می‌بارند

اگر ملتی تصمیم بگیرند برای همیشه سکوت کنند و قبل از آن تمام اسناد مکتوب مربوط به فرهنگ خودشان را نابود کرده باشند، با بناهایی که از خودشان به جا گذاشته‌اند می‌شود می‌شود فرهنگشان را به دقیق ترین صورت ممکن کالبد شکافی کرد. نمی‌دانم چه رازی با بناها هست، که مثل یک ذهن دقیق، همه چیز را با جزئیات به خاطر می‌سپارند. از بعضی بنای بعضی فرهنگ‌ها به عطر و بو می‌شود رسید، مثل معماری هندی‌ها که به واسطه‌ی استفاده‌ی متعدد از رنگ‌های قرمز و بنفش و صورتی، از توی عکس‌هایشان هم بوی فلفل تند و کاری بلند می‌شود. احتمالا هندی‌ها، اهل زیاد و از همه چیز حرف زدن باشند یا به جزئیات اهمیت زیادی بدهند، این را از پر تکرار بودن تزئینات در بناهایشان می‌شود حدس زد. از بعضی بناها می‌شود صدا شنید، مثل بناهای دوره‌‌های ابتدایی هنر یونان، که انگار مردم معاصرش کم حرف و جدی بودند، کلیات برایشان مهم بوده و همان را با صدای رسا می‌گفتند تا به گوش همه برسد. تا چند سال پیش اگر کسی می‌گفت می‌شود با ساختمان، یا یک تکه زمین که آدم‌هایی رویش زندگی کرده‌اند مثل یک وزیر دولتی مصاحبه کرد و درباره‌ی پیشینه‌‌ی آدم‌هایش پرسید، به دیوانگی متهم می‌شد اما می‌گویند اخیرا دستگاهی اختراع شده که می‌تواند صدای ساکنین یک بنا را از اشیا باقی مانده‌ی آن از نو بسازد. این یعنی بناها حرف می‌زنند، آواز می‌خوانند و آنچه به سرشان آمده را به ما می‌گویند. پس عجیب نیست که احساس ما در بناهای متفاوت فرق داشته باشد، یک جا راحت باشیم و جای دیگر ناراحت بدون این که علت هر کدام را بدانیم. معماری ایرانی اما شبیه دعا، سبک و رو به بالاست و آدم احساس می‌کند روح معمار و هنرمند آن، پرواز کرده از دیدن نتیجه‌ی کار. بیشتر از هر چیز در تزئینات معماری ایرانی رنگ «آبی» داریم. آبی‌هایی که در دنیا به «آبی ایرانی» مشهورند. یکی از دلایل پر تعداد بودن انتخاب این رنگ،کویری بودن ایران است. ما از هر فرصتی، برای ایجاد احساس خنکی در معماریمان استفاده کرده‌ایم. هر جا که امکانش بوده، حوض وسط حیاط گذاشته‌ایم یا از نیروی وزش باد به جای آب استفاده کرده‌ایم و یا رنگ آبی را جای هر دو نشانده‌ایم یا به کمکشان آورده‌ایم. دلیل دیگر آن معنویت رنگ آبی است. آبی، خصوصا از نوع لاجوردی که ایرانی‌ها به آن مشهورند، معنوی‌ترین رنگ در دنیاست که حتی سفید به پای آن نمی‌رسد؛ رنگی که مهم‌ترین نماد پاکدامنی، بزرگی و جاودانگی است. آبی ایرانی تمام نمی‌شود و در عین حال که حرکت می‌کند، تنش نمی‌آورد، بزرگ و خلاق است و تار خودش را به پود آن‌هایی که با او انس می‌گیرند پیوند می‌زند. اگر می‌شد از آبی ایرانی موسیقی ساخت، احتمالا حسی شبیه ندای سایه‌ی خنک بهشتی در هجوم آفتاب می‌شد یا نوای تهلیل آدم دل شکسته‌ای که بزرگی از او دلجویی کرده.

۰ نظر ۳ لایک

آنان که معجزه را از برند

«هیچ کدام از ما حاضر نیستیم تخم مرغ آب پز مامان‌هایمان را با تخم مرغ آب پز کسی دیگر عوض کنیم.» تا به حال توجه کرده‌اید که چطور مامان‌ها می‌توانند چنین کاری بکنند؟ و اساسا یک زن چه بلایی سر تخم مرغ خالی می‌آورد که مزه‌اش با بهترین چلوکباب‌ برگ دنیا هم قابل مقایسه نیست؟ بعضی‌ها با ملاحظاتی همین نظر را درباره‌ی دستپخت همسرانشان هم دارند. آن‌ها هم نمی‌دانند چه اتفاقی برایشان افتاده که حاضر نیستند غذای حاضری خانه را با یک وعده از بهترین غذاهای بیرون آن عوض کنند. آشپزی جز معدود چیزهایی است که با هویت زنانه‌ی خانم‌های ایرانی پیوند نزدیک دارد و حتی اگر از این ظرفیت کوچکترین استفاده‌ای نکنند، فطرتا آشپزهای بی‌نظیری اند. راز و رمز آشپزی، میراث فرهنگی غیر مکتوبی است که فقط خدا می‌داند چند صد یا هزار سال بین مادر و دخترهای هر نسل جابجا شده تا به ما برسد. سهمی که ما از این ارث دیرینه داریم، باعث می‌شود که موضع قدرت خانه‌های محل زندگیمان را تسخیر کنیم و از همین قدرت برای مغلوب کردن اهل خانه استفاده کنیم! ما می‌دانیم که غذا، فقط جنبه‌ی مادی ندارد و با آن می‌شود به عمق قلب اهل یک خانه نفوذ کرد. برای همین یک خانم ایرانی دقیقا می‌داند که باید چطور سفره‌ی خانه‌اش را مهندسی کند تا یک اثر هنری فوق حرفه‌ای برای میخکوب کردن دیگران خلق شود. این یک استعداد ذاتی است و نیازی به آموزش و یادگیری ندارد. حتی اگر این خانم، به اصطلاح دستپخت خوبی نداشته باشد و غذایش خیلی خوشمزه از آب در نیاید، با کمترین امکانات می‌تواند بازی را به نفع خودش تغییر دهد و ضعف فعلی‌اش را با چیز دیگری پوشش دهد. بدم نمی‌آید به بهانه‌ی این یادداشت بخشی از نکات سری خانم‌ها در آشپزی که به نظرم جذاب می‌رسد را لو بدهم. سفره معمولا باید روشن و ترجیحا سفید باشد، مثل یک کاغذ دست نخورده که همه‌ی عناصر آن به خوبی دیده شوند، چون هدف چیدن سفره دیده شدن غذاست و اگر زیاد شلوغ باشد عناصر اصلی کمتر به چشم می‌آیند. ظرف ماست را، کمی شوید، نعنا به همراه گل محمدی می‌تواند از خطر دیده نشدن نجات دهد و سالاد، اگر بین خورش و برنج در مرکز سفره قرار بگیرد بیشتر با اقبال مخاطب روبرو می‌شود. سیب زمینی در غذاهایی مثل قیمه می‌تواند عامل انگیزه دهنده‌ی خوبی باشد و به خاطر تفاوت رنگی که با اصل غذا دارد وقتی در مرکز بشقاب و روی خورش قار می‌گیرد، طرفدار زیادی پیدا می‌کند. سبزی خوردن یک معجزه‌ی ظریف و گزینش شده‌ی زنانه است که به تنهایی در مورد آن می‌توان ساعت‌ها حرف زد. از کنتراست رنگ سبز سبزی با رنگ قرمز ترب برای تکمیل این معجزه می‌توان استفاده کرد، به این شرط که ترب درسته که کمی با چاقو تزئین شده است به نحو مطبوعی کنار ظرفش قرار بگیرد. گوجه و خیار حلقه شده جان تازه‌ای به سفره‌- خصوصا سفره‌ی صبحانه- می‌بخشد و اگر در جای درستی از سفره قرار بگیرد بهانه‌ی خوبی است برای این که خواب را از سر آدم بیرون کند. یکی از فوت و فن‌‌های به درد بخور آشپزی، شناختن «عطر» است، خانم‌های ایرانی بلدند چطور در کوتاه‌ترین زمان ممکن بوی منحصر به فرد غذایشان را تا سر کوچه بلند کنند و ثابت کنند می‌توان با چشم بسته راه خانه را پیدا کرد. این‌ها تازه چیزهای ساده و ظاهری است که به اصطلاح نمای ساختمان آشپزی را تشکیل می‌دهد. آنچه حقیقتا در این مورد ظاهر می‌شود معجزه‌ای است که ابزار اثر گذاری آن عطر و رنگ و عاطفه است. چون آن پوسته با چاشنی عشق و علاقه به محکم کردن گره خانواده همراه می‌شود چنان اثر هنرمندانه‌ای از آب در می‌آید که تنه به هنرهای سنتی می‌زند. با این حساب عجیب و اغراق آمیز نیست که از پای سفره‌ی چنین زنانی، رضا عباسی‌ها و حسین بناها بلند بشوند تا آوازه شان را به گوش دنیا برسانند. از نشستن سر سفره‌ی پیامبران  عاطفه آدم شاعر و هنرمند  نشود عجیب است!

 

 

۲ نظر ۲ لایک

مصفا کردنش با ما نیست!

محله‌ی ما امام زاده‌ی با صفایی داشت که روح آدم از دیدن مقبره‌ی ساده با نمای آجری اش از کاسه‌ی جسم سرریز می‌شد. بنای کوچک مقبره، درست وسط یک حیاط پر دار و درخت جا خوش کرده بود و خیلی‌ها به لطف همان فضای دوست داشتنی هم که شده، می‌آمدند چرخی در حیاط می‌زندند و سلامی تقدیم امام زاده می‌کردند. بالاخره دو سال پیش مسئولین با کمک‌های مردمی توانستند بنای مقبره را تا جایی گسترش بدهند که تمام آن حیاط با صفا بیاید زیر سقف مسجد. درخت‌های امام زاده قطع شد، دور تا دور محوطه را یک دیوار حدودا ده متری گرفت و تمام کف آن با هزینه‌ی نسبتا زیادی فرش و موکت شد. گسترش فضای امام زاده البته به اینجا ختم نمی‌شود. زمین‌های اطراف که توسط مسئولین امام زاده خریداری شده بود، چند وقت دیگر تبدیل خواهد شد به یک صحن بزرگ و گران قیمت برای مجموعه. خیلی خرج امام زاده کرده‌اند تا حال بهتری برای زائران مرقدش ایجاد کنند، اما هنوز بهترین بخش امام زاده، همان ساختمان آجری چند متری است که حتی چراغ‌هایش هم عوض نشده. بهتر کردن ظاهر مساجد، رویکرد بسیاری از مسئولین فرهنگی و اجرایی است که در زمان‌های مختلف سر کار می‌آیند. خیلی‌ها فکر می‌کنند بزرگداشت این مکان‌ها همین رسیدن به سر و وضع ظاهری است و تمام همتشان را گذاشته‌اند برای این که مسجدشان از فاصله‌ی دورتری به چشم بیاید و با شکوه و به اصطلاح «آبرومندانه» به نظر برسد. این در حالی است که خیلی از ما حس و حال یک دقیقه‌ی حضور در برخی مساجد و نمازخانه‌های قدیمی و به ظاهر رنگ و رو رفته را با ساعت‌ها نشستن در برخی مساجد پر زرق و برقی عوض نمی‌کنیم. اینطور هم که نخواهیم قضاوت کنیم به نظرم خیلی اهمیت ندارد که دیوار مسجد و امام زاده بتنی باشد یا یکپارچه مرمر و فرش‌هایش ماشینی و تازه اند یا کهنه و دستباف، چون که مسجد از اتفاقاتی که درونش می‌افتد و از آدم‌هایی که تویش رفت و آمد دارند فام رنگی می‌گیرد و روح درش دمیده می‌شود. همه‌مان هم نمونه‌ی مساجدی را دیده‌ایم که پولش به جای رشد کارهای جاندار فرهنگی، صرف بالارفتن در و دیوار بی‌جان آن‌ها شده و حالا بعد از سال‌ها، به جای این که انرژی در آن‌ها موج بزند و منشا حرکتی بشوند، تبدیل شده‌اند به سالنی برای گرفتن مراسم‌های پی در پی ترحیم.

*

گوشه و کنار شهرها و روستاهای ما،  هستند مساجد کوچک و گمنامی که نه تنها ما که بسیاری از هم محله‌ای‌هایش هم آن را نمی‌شناسند. مساجدی که اتفاقا نه سر و شکل خاصی دارند و نه از فاصله‌ی چند صد متری به چشم کسی می‌آیند. احساسی به من می‌گوید که در بعضی از همین مساجد که جز سه چهار جوان ثابت کسی مشتری سخنرانی‌اش نیست و به امام جماعتش به جز یکی دو جوان و چند ریش سفید که همسایه‌ی دیوار به دیوارند کسی اقتدا نمی‌کند، آدم‌هایی هستند که به برکت وجودشان بلا از اهل شهر و محل دفع می‌شود. این شب‌ها اگر به دنبال جایی می‌گردید که زمان بعد از افطارتان را با برنامه‌‌های معنوی‌اش پر کنید، از کوچه پسکوچه‌های خلوت شهر و محلتان غافل نشوید؛ شاید در یکی از این مسجدها، با آدمی روبرو شوید که در آسمان‌ها شناخته شده تر از زمین است، کسی که دعای ما بدون این که بدانیم به برکت آمین او مستجاب است. اگرچه در این دسته از مساجد نه خبری از آخرین سیستم‌ها صوتی است و نه برای نشستن در مراسم اش باید از چند ساعت قبل رفت و جا گرفت، اما اگر در مسیرتان قرار بگیرند ناخودآگاه دلتان می‌خواهد ببینید تویش چه خبر است. این گونه مساجد را اگر ببینید، عرض بنده را تایید می‌کنید که: آن‌هایی که فکر می‌کنند با سنگ مرمر و گنبد کاشی هفت رنگ می‌شود راه میانبر رفت و روح آدم‌ها را دور زد کمی آدرس را غلط رفته‌اند.


پ.ن: با توجه به این که دوشنبه روز خروجی مجله ست و من نهایتا باید تا ساعت شش یادداشتم رو برسونم، وقتی ساعت روز دوشنبه از دوازده می‌گذره این جمله توسط اطرافیان به کرات از بنده شنیده میشه: «دعا کن برسم یادداشتم رو بنویسم!» این سومین دوشنبه‌ایه که تحت شدیدترین فشارهای کاری و غیره و ذلک قرار گرفتم و اون وسط یادداشت هم نوشتم. به حدی که امروز دیگه از گفتن این جمله به دوستم-که به طرز عجیبی توی این سه تا دوشنبه با هم همراه بودیم- خنده‌م گرفت. طبیعتا اونقدر فشار بهم وارد میشه که دیگه رغبتی برای برگشتن و خوندن یادداشتم نمی‌مونه، ضمن این که با به نتیجه رسوندنش تحت اون همه فشار میرم تو خلسه تا ساعت دوازده دوشنبه‌ی هفته‌ی بعد و تکرار این ماجرا. :))))

۲ نظر ۱ لایک

چسب دو طرفه

دلشوره، اضطراب، دغدغه‌ی رسیدن یا نرسیدن، هدف، خستگی ناپذیری این‌ها کلیدواژه‌های خردادند و پر تعدادترین معادلی که آدم‌ها بعد از هفت سالگی برای خرداد پیشنهاد می‌کنند، «امتحان» است. خرداد در بخش بزرگی از زندگی ما جا خوش کرده و شده یک قدم قبل از به نتیجه رسیدن خیلی از تلاش‌هایمان. به همین خاطر اگر تولد آدمی دقیقا وسط این روزهای تبدار بیوفتد، ماجرا رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. متولد خرداد بودن شبیه تولد در هیچ وقت سال نیست و این احتمالا به همنشینی آن به روزهای امتحان برمی‌گردد. بیشتر نگرانی‌ها و ناآرامی‌های من هم در این ماه، برخلاف همه‌ی آدم‌ها، نه روزهای امتحان که روزهای قبل روز تولد است. من دستکم چهار سال است که استرس امتحان خرداد را ریخته‌ام دور و به جایش گره دیگری را جایگزین کرده‌ام. چیزی به اسم گذر عمر، که مثل خوره به جان آدم‌هایی که مرز بیست سال را رد می‌کنند میوفتد. هر سال که می‌گذرد، هر عددی که به سال‌های روی زمین بودنم اضافه می‌شود، احساس سنگینی و اضطراب بیشتری وجودم را در بر می‌گیرد. تبریک تولد هر عزیزی در عین حال که لبخند را به صورتم هدیه می‌کند، چیزی را در دلم می‌شورد و هم می‌زند تا بفهمم وقتم تنگ است و زمان دارد به سرعت می‌رود. همیشه در همین روزها، خودم را در یک میدان بزرگ می‌بینم. احساس دانشجوی تازه کار نقاشی را پیدا می‌کنم که روز تحویل کار یا به قول ما مدعیان هنر «ژوژمان» نزدیک می‌شود و قرار است تمام زحماتش یکجا در معرض نمایش خلق قرار بگیرد. «ژوژمان» برای ما به مفهوم یک ترم جان کندن و چند ساعت حساب و کتاب استاد است، که اصولا در مقایسه با کار دیگران اگر دانشجویی از پس کار برآمده باشد و بهترین راه را برای نشان دادن تمام مفهوم مد نظرش انتخاب کرده باشد، بهترین نمره را می‌گیرد. تحویل کاری با داوری بسیار قوی و سختگیر، که با کسی تعارف ندارد و بدهکار هیچ دانشجویی نیست. یک نمایشگاه به طول عمر، با سیصد و شصت و پنج تابلو به ازای هر سالی که از آن گذشته. همه‌ی دانشجویان این واحد درسی ملزم به استفاده از تمام تابلوها بوده‌اند و به خاطر هر تابلوی بی‌نقش مانده، فاصله‌ی زیادی با رقبایش پیدا می‌کند. حجم کار را که تصور می‌کنم و عملکردم را، دلم به هم می‌خورد. خوشحالم و نیستم. راه مانده امیدوارم می‌کند و راه رفته چنگی به دل نمی‌زند. رنگم را درست انتخاب کرده‌ام؟ خوب ترکیبشان کرده‌ام؟ آن روزهایی که ناشیانه کار کرده‌ام چه؟ همان روزهایی که با یک سطل رنگ تیره، تمام زحمت یک تابلو را خراب کرده‌ام. با تابلوهای بلا تکلیف چه کنم؟ با آن‌هایی که نمی‌دانسته‌ام ترکیب برخی رنگ‌ها چه فاجعه‌ای در آن‌ها به بار می‌آورد؟ از آن سخت‌تر این که توی این واحد درسی، هیچ کار دور ریختنی وجود ندارد و هر دانشجو باید «تمام» تابلوهایش را در معرض نمایش بگذارد. داوری که من از آن می‌ترسم مرگ است و پروژه‌ای که قرار است قضاوت کند «تمام زندگی من» است، هیچ چیز فراموش نمی‌شود، هیچ چیز حذف یا پنهان نمی‌شود. خردادها دلم شور می‌زند، دلم آشوب است. من برای روز ژوژمان آماده نیستم؛ چه کسی جز من این را می‌فهمد و چه کسی جز خودم می‌تواند جلوی خجلت زدگی آن روز را بگیرد؟

۲ نظر ۴ لایک

کفش هایم کو؟*

پیرزن دولا دولا راه می‌رفت و پشت تمام پشتی‌های امام زاده را می‌گشت. بیشتر از ده دقیقه مشغول بود. بعد از هر چهار پنج پشتی کمرش را، که خیلی خم بود کمی راست می‌کرد، پشت دست حنا بسته‌اش را روی پیشانی می‌گذاشت و به همراه «نچ» غلیظی می‌گفت: «نیست». کفش اش گم شده بود، به من هم گفت. با این که از آمدنش مدت زیادی نمی‌گذشت یادش نمی‌آمد کجا جایش گذاشته. شروع کردم پشت پشتی‌ها را گشتن تا کمکش کنم؛ جا کفشی، پشت جانمازها و حتی کتابخانه‌ی امام زاده، جایی نبود که نگشته باشیم. پرسیدم کفشش چه رنگی است. گفت احتمالا رنگ یکی از کفش‌های توی کیسه یا جاکفشی است. حتی به ذهنم خطور نکرد که چرا جواب پیرزن انقدر غیر طبیعی بود. جستجو کمی ادامه پیدا کرد تا او خسته شد و یک جفت کفش را که روشن بود مال خودش نیست از کیسه دراورد، وسط فرش امام زاده جفت کرد و خریدهایش را برداشت که برود. حضور آقای نگهبان امام زاده را از داد محکمی که سر پیرزن زد فهمیدم. دوان دوان وارد قسمت زنانه شد و کفش‌هایی که پیرزن فکر می‌کرد پیدایشان کرده را بیرون انداخت. من که داشتم به رفتار بامزه و کودکانه‌ی پیرزن می‌خندیدم از رفتار مرد نگهبان خشکم زد و ناراحتی‌ام را بیان کردم. همان حجم صدایی را که سر پیرزن ریخته بود به من تحویل داد. می‌گفت کار هر روزش گم کردن کفش و پوشیدن کفش یکی از خانم‌هاست و او وظیفه ندارد هر روز جور آلزایمر داشتن او را به دوش بکشد. کلمه‌ی «آلزایمر» توی سرم زنگ ‌خورد و پیرزن که گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود قبل از بستن در رو به ما گفت: «شب بر می‌گردم.»

*

آلزایمر هیولای سفید رنگ خیالات من است و بس که این روزها صدایش را از همه جا می‌شنوم هر لحظه و هر روز منتظرم رد یکی از پیرزن‌ها و پیرمردهای فامیل را بگیرد و برود خانه‌شان. این موجود ترسناک، خصوصا می‌رود سراغ پیرزن‌ها و پیرمردهای تنها، آدم‌هایی که دلی برایشان نمی‌سوزد و اگر جایی کارشان گیر کند کسی به دادشان نمی‌رسد. او ابایی ندارد که شیره‌ی جان قربانیان خود را بکشد و آن‌ها را در حلقه‌ی تنگ «همین حالا» گرفتار کند. اول اسم‌ها و آدرس‌ها و بعد جزئیات خاطرات و دست آخر رنگ‌ها از این آدم‌های بیچاره دور می‌شود. روز غم انگیزی را تصور کنید که دیگر متوجه نباشید چه کفشی را با چه لباسی ست می‌کنید، ماشینتان چه رنگی است، برای این که به خانه برسید باید کدام در را انتخاب کنید، گل‌های باغچه‌تان آخرین بار زرد و رنگ و رو رفته بودند یا سرخ و سرحال، قرص معده‌تان صورتی بود یا سبز، نمکی که با غذا می‌خوردید مشکی بود یا سفید؟ دنیایی که رنگ‌ها در آن اسم و ماندگاری ندارند، دلهره آور است. دلم برای پیرزن می‌سوزد، شبیه دل سوزی برای ماهی گلی‌‌ها که عید به عید اسیر ما آدم‌ها می‌شوند، چند روزی دور خودشان می‌چرخند و رنگ و بوی دریا را فراموش می‌کنند. از آن روز هر بار پیرزن را می‌بینم با خودم عهد می‌کنم برای مادربزرگ بیشتر وقت بگذارم. باید بجنگم و اصرار کنم تا آخرین چیزی باشم که هیولا از ذهن او می‌دزدد.

 

 

*فیلمی از کیومرث پور احمد با موضوع آلزایمر

۰ نظر ۲ لایک

در چهره‌ی تو ساعت چند است؟

چند سال پیش  من و یکی از دوستان هنرمندم چیزی را در مورد رابطه‌ی خلق و خو و ظاهر و رنگ پوست آدم‌ها کشف کردیم و فهمیدیم بر اساس یک سیستم جالب، هر آدم به ساعتی از شبانه روز شبیه است. اولین ارتباطی که کشف کرده بودیم، ربط بعضی انسان‌ها بود به «صبح زود»، چیزی که به اصطلاح به زمان بین شش تا هفت روزها تابستانی اطلاق می‌شود. این آدم‌ها با ویژگی‌هایی که عرض خواهم کرد، بعد از کشف شدن به «صبح زود» ملقب می‌شدند؛ این اصطلاح در مدت زمان کمی به صورت فراگیر مورد استفاده‌ی همه‌ی آدم‌هایی قرار گرفت که ما را می‌شناختند. کلیدی‌ترین ویژگی «صبح زود»ها روشن و سفید بودن پوستشان است. البته در نظر داشته باشید روشنی رنگ پوست در مورد ایرانی‌ها با چیزی که در کشورهایی مثل روسیه سراغ داریم تفاوت‌هایی دارد؛ در میان آن مردم روشن بودن پوست یک ویژگی همگانی است و سفیدی آنقدر هست که ویژگی منحصر به فردی به نظر نمی‌رسد. روشنی رنگ پوست اروپایی‌ها و روس‌ها وقتی با رنگ‌های فریز شده و سرد چشم‌ و موی بور ترکیب شد، تبدیل می‌شود به یک سفیدی سرد که درصد زیادی از آبی و خاکستری را همراه خودش دارد. به اصطلاح سفیدی پوست در روسیه یا نروژ یا سوئد یک سفیدی بی‌روح و رنگ پریده است و آدم را یاد سکوت یک کلیسا می‌اندازد که در و دیوارش سر تا پا از سنگ مرمر سفید پوشیده شده. اما روشنی مد نظر ما در صبح زود بودن یک آدم، یک روشنی و سفیدی گرم است؛ سفیدی که چند قطره‌ای رنگ قرمز یا زرد در دل خودش دارد. «صبح زود»ها، دقیقا خصلت ساعت شش تا هفت صبح را دارند: خنک‌اند، بوی طراوت و تازگی دارند و گونه‌هایشان از یک امیدواری غیر قابل انکار در اغلب موارد سرخ است. ویژگی اساسی این آدم‌ها این است که مثل نسیم صبحگاهی بی‌وزن اند؛ حضورشان کسی را اذیت نمی‌کند. این خصلتشان همچنین باعث می‌شود که بشود با آن‌ها به راحتی گپ زد و بدون دغدغه از این که ناراحت می‌شوند شوخی کرد. به عبارت دیگر صبح زودها «بی نفس» اند و اگر توی جمع کسی با آن‌ها شوخی کند بیشتر از همه به آن می‌خنند. صبح زود‌ها چنان با بزرگواری از کنار همه چیز می‌گذرند و دنیا را با خوشی طی می‌کنند، گویی ناراحتی مختص آدم فضایی‌هاست. این دسته از آدم‌های عجیب، در اغلب موارد خوش بین اند و نمی‌توانند چیزی را سخت بگیرند یا نسبت به آدم‌ها بددل باشند و معمولا آنقدر با محبت اند که مورد توجه همه‌ی دوستان و اطرافیانشان قرار می‌گیرند. بر همین اساس آدم‌ها را می‌شود به ساعت‌های دیگر هم تشبیه کرد؛ مثلا ما به آدم‌هایی که قیافه‌ی گرفته و عبوس دارند، متکبرند و با کسی بگو و بخند ندارند و همیشه از زمین و زمان طلب دارند، «آفتاب زِل»* می‌گوییم، آن هم  نه یک آفتاب ملایم که آفتاب مرداد ماه؛ این خصلت زمانی کامل می‌شود که گرفتگی آن آدم به ظاهر و رنگ پوستش هم سرایت کند و تیرگی غیر طبیعی در چهره‌اش به چشم بیاید. باقی آدم‌ها را بدون توجه به ظاهر و رنگ چهره هم می‌توان دسته بندی کرد: آدم‌های غمگین و ناامید و آن‌هایی که دنیا همیشه برایشان به آخر رسیده، شبیه به غروب جمعه‌، آدم‌های مهربان با صفت‌های مادرانه شبیه به عصر روزهای اردیبهشتی و آدم‌های همیشه در حال تلاش، شبیه آخرین ساعات اسفندند. البته این سیستم شباهت سازی فقط روی آدم‌های عادی و به طور سطحی جواب می‌دهد و بیشتر از این که ابزار قضاوت باشد وسیله‌ای برای سرگرمی یک هنرمند یا آدم اهل نوشتن است، چرا که طبیعت در مورد صفاتی مثل دو رویی، دروغگویی، فداکاری، خیرخواهی و خیلی صفات دیگر که شخصیت بعضی آدم‌ها را تشکیل می‌دهد، حرفی ندارد.

 

 

* آفتابی سخت گرم و بی ابر؛ زل گرما و در تیزی حرارت آن/ فرهنگ دهخدا

 

۵ نظر ۳ لایک

رنگ تو در دنیای بی‌رنگی

همیشه به خوش عکس بودن  بابابزرگ غبطه خورده‌ام. هر عکسی که او را داشته باشد بهترین عکس دنیاست، چه عکس‌های جدیدش که نشسته‌ بین چمن‌های بلند روستای «زان» و چه کنار مادربزرگ و مامان و خاله که آن روزها قدشان به پنج وجب هم نمی‌رسید و تکیه‌اش را انداخته باشد روی پای چپ و به جایی خارج از قاب دوربین نگاه کند. همیشه خوش عکس بوده‌ و غبطه‌ی من به او عمری بیست ساله دارد؛ از روزی که برای بار اول در یکی از عکس‌های آلبوم قدیمی پیدایش کردم؛ عکس روز عقدشان که دست کم شصت سال قدمت دارد. او با آن صورت مکعبی و تمیز و دست‌های کشیده نشسته‌ است کنار مادربزرگ و دست چپش که خیلی بلند است را طوری دور شانه‌‌ی او گرفته که حلقه‌ی نقره‌ای اش تو عکس برق می‌زند‌. عکس سیاه و سفید است و به جز لباس مادربزرگ که یک پارچه سفید است و مو و ابروهای پدربزرگ که سیاه، بقیه‌ی خاکستری‌های عکس قابل ترجمه به زبان رنگ‌ها نیستند. اما فقط یک چیز هست که همه درباره‌ی آن مطمئنیم، آن هم چشم‌های عسلی پدربزرگ است؛ چشم‌هایی که حتی در تنالیته‌ خاکستری هم می‌درخشد. قسمتی از وجود من و بقیه‌ی اعضا خانواده در آلبوم‌های عکس قدیمی پدربزرگ‌ جا مانده؛ برای همین هر از گاهی یکی از ما بهانه‌ی جزئی و گاه کاملا بی‌ربطی دارد تا آرامش آلبوم‌های گوشه‌ کمد دیواری را به هم بزند و به دنبال یک چیز مبهم، تمام آن‌ را زیر و رو کند. ما می‌توانیم روی این اتفاق عجیب به عنوان یک رسم خانوادگی حساب کنیم. کمتر پیش می‌آید یکی از ما ویروس آلبوم‌گردی بگیرد و به سرعت بقیه را هم دچار و در نتیجه همه را دور یک میز جمع نکند. به محض شروع گشت و گذار در دنیای عکس‌های سیزده در هجده، سیل جملات با مضمون حسرت و اندوه گذشته به راه می‌افتد که حتما در بین آن‌ها مامان یکی از جملات زیر را بارها تکرار می‌کند:‌ «عمر برف است و آفتاب تموز» و «چه زود بزرگ شدید» و «چقدر پیر شدیم».  طبق یک قانون نانوشته، کسی که دارد آلبوم را ورق می‌زند روی بعضی عکس‌ها مکث می‌کند و بقیه هم منتظر می‌مانند تا یکی از بزرگترهای حاضر در جمع-مثل همه‌ی دفعات قبل- شروع به گفتن خاطره‌ای درباره آن بکند. در خانواده‌ی ما بهترین روایتگرهای خاطرات تکراری، مادربزرگ و کوچکترین خاله‌اند و چنان خاطرات را با جزئیات و حرکات دست، زنده و سینمایی می‌کنند که هیچ کس دلش نمی‌آید صحنه را به هم بزند. وظیفه‌ی ما شنوندگان هم تایید خاطرات آن‌ها با لبنخد و تکان دادن سر است.

*

عکس و دوربین عکاسی به نظرم یکی از مهم‌ترین اختراعات بشر است که پیشرفت تکنولوژی خرابش کرد. حرفه‌ای های عالم عکاسی هم این را تایید می‌کنند؛ می‌گویند اگر بنا بود دوربین‌ دیجیتالی اختراع بشود که کیفیت دوربین‌های آنالوگ را داشته باشد، یک غول عظیم 800 مگا پیکسلی به وجود می‌آمد. بهترین عکس‌ها، نه فقط در آلبوم‌های خانوادگی ما که در سراسر جهان، عکس‌های سیاه و سفید اند. دنیایی در عالم خاکستری این عکس‌ها هست که به من فرصت خیال پردازی می‌دهد. می‌توانم ساعت‌ها برای هر یک از آن‌ها داستان بنویسم و یا به داستان قبل و بعد ثبت آن فکر کنم و در عالم فکر عکاس غوطه ور شوم. آدم‌های عکس‌های قدیمی، هنوز فیلم بازی کردن بلد نبودند و ژست‌هایشان هم در برابر دوربین تقریبا مثل هم بود اما چیزی از نگاهشان در عکس ثبت می‌شد که در عکس‌های امروزی نیست. تکنولوژی مدعی است که با پیشرفت در ساخت قطعات و بالا بردن تنوع وسایل عکاسی، موقعیت بهتری را برای ثبت خاطرات ما فراهم می‌کند. همین کار را هم کرده؛ اما باعث شده عملا هیچ وقت به خاطراتمان سر نزنیم. آلبوم آیندگان-اگر داشته باشند- آلبوم‌های دیجیتالی است و می‌تواند به راحتی ویروسی شود یا بسوزد و تصمیم بگیرد هرگز فرصت مرور خاطرات را به صاحبش ندهد! نسلی را تصور می‌کنم که بوی خاطرات خاک خورده را احساس نمی‌کنند و وقتی احساس کنند چیزی از وجودشان را در گذشته جا گذاشته‌اند، چاره‌ای جز حسرت خوردن ندارند و دلم برای آن‌ها می‌سوزد.


پ.ن: این اولین تجربه‌ی یادداشت نویسی م بود که روایتش کاملا ذهنی بود، به جز دو سه مورد که از اتفاقات اطراف وام گرفته بودم. مجبور شدم این رو به خاطر بیرون موندن یادداشتی که نوشته بودم و به اصرار مسئول صفحه در عرض چند ساعت بنویسم. در مجموع حس می‌کنم یه جوریه که دوستش ندارم :دی یادداشت باید با من بزرگ بشه، ممکنه این فرایند یک روز تا یک هفته طول بکشه و برای همین کار هول هولکی به خودم نمی‌چسبه و بهم زار می‌زنه.

پ.ن 2: شاید نباید اینجا می‌ذاشتمش! شاید هم خوبه که گذاشتم نمی‌دونم. به هر حال این هفته چاپ میشه و میره دست یه عالمه آدم و متاسفانه هر چی بیشتر جلوی روم قرار می‌گیره بیشتر خون خونم رو می‌خوره از غلط‌های نگارشی و جمله بندی‌هاش :)))

۳ نظر ۳ لایک

«پر از طراوت مضمون بهار نارنج است»

«اگر ماشین می‌آوری نان بربری هم سر راهت بخر». دلم می‌خواهد ماشین نبرم. بروم خروس خوان توی صف تکی‌های نان بربری بایستم و برایت نان بگیرم. بعد هم مثل آدم‌های دیوانه نان را بدون کیسه دستم بگیرم و سوار تاکسی و اتوبوس بشوم و خودم را به تو برسانم. تو هم احتمالا نشسته‌ای روی یکی از نیمکت‌های پارک ملت. نشسته‌ای و گوجه‌ها را مرتب و تمیز خرد کرده‌ای و چای گرفته‌ای و منتظری تا بیایم. توی راه احتمالا نان خشک بشود یا چون تنبلی کرده‌ام که بگذارم و رویش برس بکشم خرده‌هایش بچسبد به کیف مسافر بغلی یا بریزد توی ماشین آقای تاکسی دار و همه از دستم عاصی شوند. از آن روزهاست که دیوانگی‌ام گل کرده و دلم می‌خواهد به تو هم این را ثابت کنم که دیوانه‌ترین رفیق دنیا را داری. توی صف نانوایی، ایستاده‌ بودم و این خواب‌ها را می‌دیدم که متوجه شدم یک پیرمرد چاق با کت گشاد خاکستری و عینک دودی گرد کنارم ایستاده. پیرمرد یک نان سنگک را داغِ داغ گذاشته بود توی کیسه‌ی پلاستیکی و به داخل نانوایی نگاه می‌کرد. اولش معلوم نبود چه منظوری از این کار و هم زمان چک کردن طول صف دارد. چند ثانیه بعد دیدم که نرم و بی‌صدا وارد صف شد و بدون این که نوبت گرفته باشد به جای من از نانوا یک نان بربری خواست. پولش را هم آماده کرده بود که دیرش نشود. چقدر در همان چند ثانیه‌ی کوتاه حرص خوردم! هم جایم را دزدیده بود و هم وقتم را و در نتیجه تمام برنامه‌هایم برای دیوانگی را ریخته بودم به هم. نانوا هم افتاده بود روی دور کند و نان آقای دزدِ جا را نمی‌داد که برود. حالا مجبور بودم به جای تمام آن دیوانه‌‌بازی‌‌ها، ماشین را بردارم و نان را پرت کنم صندلی عقب و بیایم پیش تو. بنا نداشتم که به قیمت دیوانه بازی بد قول بشوم. پیشنهاد صبحانه خوردن کنار پارک، قبل از یک روز سخت و پر تلاش پیشنهاد هیجان انگیزی محسوب می‌شد و یک تنه می‌توانست قند توی دل هر دویمان آب کند، اما همین که مجبور شده بودم کمی از نقشه‌هایم اجبارا کوتاه بیایم باعث شد توی خودم بخزم. سوار ماشین شدم و به قرار قبلی نان را پرت کردم روی صندلی عقب و در را محکم بستم. انگار طلبم از آن آقا را نان قرار بود بدهد یا در فلک زده‌ی ماشین. قیافه‌ام از ناراحتی طوری شده بود که دلم برای تو سوخت، که منتظرم بودی.

توی عمر چند ساله‌ی دوستی‌مان بارها موقعیت‌های مشابه قضیه‌ی آن روز پیش آمده؛ یک اتفاق غیر منتظره در راه قرار با تو و پکر شدن من. خودت هم می‌دانی بازیگر خوبی نیستم و نمی‌توانم ادای این را در بیاورم که هیچ اتفاقی نیوفتاده. آنقدر برای خودم از آن اتفاقات کوچک و بی‌اهمیت داستان می‌سازم تا مثل یک سرباز از جنگ برگشته برسم پیش تو. تو هم اتفاقا در این ویژگی با من شریکی اما فرقت آنجاست که بلد نیستی خوب نباشی و اگر هم بخواهی ادایش را در بیاوری چیز خنده‌داری از آب در می‌آید که به تنت زار می‌زند. همین که به تو برسم، همین که بخندی و بگویی سخت نگیر و چیزی نشده، ناخوش احوالی فراموشم می‌شود. دست تو را می‌گیرم و کنده می‌شوم از دنیا و می‌روم در عالمی که بوی باغ‌های شمال می‌دهد. اگر بخواهیم به قاعده‌ی آن حدیثی که می‌گفت از بین دو رفیق مسلمان وقتی به هم برسند، کسی به بهشت نزدیک‌تر است که دیگری را بیشتر تحویل می‌گیرد حساب کنیم، قطعا چیزی از بهشت برای من نمی‌ماند. به همین قاعده من هم دعا می‌کنم خدا همه‌ی بهشت را به نام تو کند. کسی که بلد باشد برای هر اخم و ناراحتی رفیقش لبخندی بزند به رنگ بهار نارنج و به جای تمام بد بودن او خوب باشد، لایق تمام بهشت نیست؟

۴ نظر ۲ لایک

اخبار امشب خوب بود

مامان می‌گوید عینکم را بیاور، دیگر نمی‌توانم بدون عینک یادداشتت را بخوانم. او در سکوت می‌خواند و بابا اگر حوصله داشته باشد با صدای مختصری زمزمه می‌کند. بعد از دقایق طولانی که مجله را کنار پایش باز گذاشته‌ام پر می‌کشم کنارش و می‌گویم: «خواندی بابا؟ خواندی؟» نخوانده. اخبار بیست و دو جلویش روشن است و دارد همان حرف‌های اخبار یک ساعت پیش و بیست و سی و دیگر اخبار در طول روز شنیده شده را می‌بیند؛ آقای روحانی مثل تمام اخبارهای قبل از این پشت یک تریبون چوبی ایستاده و همان حرف‌ها را تکرار می‌کند. بعضی روزها نمی‌فهمم چرا مردها با اخبار مثل کسی که بعد از یک کمردرد حسابی خودش را رسانده به یک جکوزی رفتار می‌کنند. بعد از یک روز پر کار چنان به مبل تکیه می‌دهند و غرق در دنیای جنگ و کشتار و بالا رفتن قیمت سکه و سقوط قیمت نفت می‌شوند که انگار نه انگار بیشتر این خبرها اساسا حال بد کن و نزدیک به نقطه‌ی جوش اند. بابا برعکس، برای این که بهتر ببیند کلمات را از نزدیک، عینکش را بر می‌دارد. مجله را به دست می‌گیرد و انگار پر حوصله باشد شروع می‌کند به زمزمه کردن. ذوق می‌کنم و ادای این را در می‌آورم که نوشته مال من نیست و هزار بار نخوانده ام اش. با یک صدای آرام و خطی اما بریده بریده می‌خواند:« نشَ سته است به را هت هزار چَش م سپید»؛ تیتر مطلب یادداشت دو هفته‌ی پیش است که درباره‌ی یکی از خاطرات اولین حج نوشته‌ام. می‌گویم نه، اینطوری نیست و مجله را توی هوا ازش می‌زنم. شروع می‌کنم به خواندن، به جور دیگری خواندن اما صدای من هم خطی شده انگار. چند بار سعی می‌کنم متفاوت بخوانم و احساسم را در بیان جمله‌هایی که خودم نوشته‌ام بیان کنم تا حواس بابا از توی اخبار پرت شود به من و حس می‌کنم نمی‌شود. توی پیچ یکی از جملات دستش را می‌کشم و وسط قله‌ی بعضی جملات دیگر نگاهش می‌کنم که یعنی حواست اینجاست؟ مامان یواشکی از بالای عینک من را نگاه می‌کند که ببیند چطور می‌توانم به خستگی بابا غلبه کنم.

-گوشم با توست.

-توجهت را می‌خواهم نه گوشت را.

-توجهم هم با گوشم با توست.

می‌خندم و به کارم ادامه می‌دهم. صدایم را ول می‌کنم به حال خودش. از کلنجار خسته شده‌ام و فکر می‌کنم همینجوری یکنواخت خوب است. جمله‌ی آخر را می‌خوانم و نگاهش می‌کنم که می‌بینم چشمش را باز نمی‌کند.

-قصه می‌خواندم که خوابیدی بابا؟

چند بار تکانش می‌دهم و بی‌فایده است. چشم اش را که باز می‌کند، یک خط نقره‌ای شفاف از کنجش راه می‌افتد و می‌رود تا زیبایی خطوط کتاب مقدس صورتش را تمام کند. «بردی مرا به هوای مکه» و چشم‌هایش مثل اولین بار شده که کشف کرده‌ام باباها هم گریه می‌کنند. عاقبت اخبار هم دست از تشریح صحبت‌های آقای رئیس جمهور برداشته بود و کعبه را نشان می‌داد و خبرنگاری را که  با مردم صحبت می‌کرد درباره‌ی عملکرد دولت عربستان درباره‌ی حج. امشب اخبار را دوست داشتم، خوب و مودب بود و به موقع آمد و آبرویم را حفظ کرد. بحث درباره‌ی حج رفتن و نرفتن و این که چه کسی و چه زمانی می‌تواند حج را ممنوع کند شد و به این ترتیب نه بابا، نه مامان، هیچ کدام نفهمیدند که در یادداشتم یک اشتباه بزرگ کرده‌ام و در حالی که رسم شستن گلاب برای ماه شعبان است من به اشتباه منتسبش کرده‌ام به ماه رجب. آبرویم جلوی مامان و بابا حفظ شود، گیرم جلوی دنیا برود از این بی‌دقتی، باکی نیست.

 

۱ نظر ۰ لایک

نشسته است به راهت هزار چشم سپید

تزدیک ظهر بود و آفتابِ نیزه به دست، با کسی شوخی نداشت. جمعیت از هر طرف فشار می‌آورد و من که تازه قدم به شانه‌ی مامان می‌رسید را وادار می‌کرد برای نفس کشیدن روی پنجه بالا بروم و سرم را به سمت آسمان بلند کنم. مسجد شاهد یک شلوغی غیر معمول بود. دم در ورودی هم شرطه‌های حکومتی را دیده بودیم که گوش به گوش در یک صف آراسته ایستاده‌اند. روز آخر سفر حج بود و رفته بودیم برای طواف آخر. جمعیت گاهی مثل دریای طوفان زده، عقب می‌رفت و محکم خودش را می‌کوبید به دیوار روبرو و باز عقب می‌کشید و همین کار را برای نزدیک شدن به فضای بین حجر اسماعیل و مقام ابراهیم از روزهای معمولی دشوارتر می‌کرد. فشار جمعیت بیشتر شد و تلاش ما هم برای ورود به صف طواف به تناسب آن. ناگهان طواف از حرکت ایستاد. هر کسی یک بار حج رفته باشد می‌داند این اتفاق در ساعتی غیر از نماز آن هم بدون تدریج و به یکباره، اصلا طبیعی نیست. به اندازه‌ی یکی دو نفس آدم‌ها از صدا افتادند و بعد ناگهان حیاط مسجدالحرام از انفجار صدای الله اکبر پر شد. مسلمانان آفریقایی و هندی و پاکستانی اطراف ما شروع کردند از عمق جان تکبیر گفتن در حالی که رو به کعبه ایستاده بودند و دست‌هایشان به سمت آن رو به بالا بود؛ رفتارشان شبیه آدم‌هایی بود که در جمعیت می‌خواهند با صدای بلند و تکان دادن دست، توجه کسی را به خودشان جلب کنند. عده‌ای از شیعیان که شاید بحرینی یا لبنانی بودند، کمی آن طرف‌تر شروع کردند به خواندن دعای سلامتی امام زمان(عج) و ما دیگر دل توی دلمان نبود. حالا که جمعیت فشرده علاوه بر فشار، به قد و صدایشان هم افزوده بودند به سختی می‌شد دید کنار کعبه دارد چه می‌گذرد. با کمی تقلا ‌توانستم ببینم شرطه‌های سبزپوش تا زیر در کعبه زیاد شده‌اند. جمعیت شیعیان با صدای بلندتری دعای فرج می‌خواندند و ما هوش از سرمان پریده بود که نکند آرزوی هزار ساله‌ی جمعه‌ها براورده شده که این‌ها هیچ ترسی از خواندن این دعا بین این همه سرباز حکومتی ندارند؟ آنقدر هیجان زده بودم که یک آن حس کردم کسی پارچه‌ی حریر سپید روی عالم کشیده؛ در و دیوار مسجد الحرام، آسمان داغ بالای سر، سر و شانه‌ی مردان آفریقایی روبروی ما و حتی کعبه چنان رنگ از رخشان پریده بود که انگار قبل از آن رنگ‌ها وهم بوده‌اند. با همه‌ی کودکی‌ام تحقق ریش سفید ترین آرزوی بشریت را نزدیک می‌دیدم و در پوست خودم نمی‌گنجیدم که در چنان وضعیتی کنار کعبه‌ام. بار دیگر خوب نگاه کردم و سعی کردم سر و صدا و حجم حضور آدم‌ها را کنار بزنم تا ببینم آنجا چه خبر شده. رد شرطه‌های سبزپوش را به سختی گرفتم و به پلکانی موقتی رسیدم که زیر در طلای کعبه قرار گرفته بود. بالای آن پله‌ها مردی عرب با لباسی فاخر و گران قیمت به همراه چند سرباز ایستاده بود و برای جمعیت دست راستش را تکان می‌داد؛ بابا می‌گفت ملک فهد است، پادشاه عربستان. بهشت آرزوهایم، خراب شد و رنگ در و دیوار و مردان آفریقایی متاسف و غمگین به جای خود برگشتند. این همه اشتیاق و هیجان زدگی جمعیت، فقط برای حضور ملک فهد در آستانه‌ی در کعبه؟ اصلا چطور به خودش اجازه داده بود آنجا بایستد و چرا فکر کرده بود باید با غرور برای مردم دست تکان بدهد؟ به تقویم ما ایرانی‌ها آن روز، آخر جمادی‌الثانی بود و برای عربستانی‌ها، روز اول رجب و رسم هر ساله است که پادشاه عربستان داخل کعبه را با گلاب کاشان در آن روز شستشو دهد. بعد از آن رجب شد سفیدترین ماه هر سال من؛ ماهی که یاداور روزهای پاک بودن روح و سفید بودن دلم در روزهای نوجوانی است. ماهی که منادی درونم از ابتدای آن می‌خواند: کاش هیچ وقت آنقدر بزرگ (بخوانید کوچک) نمی‌شدی که دیگر اندازه‌ی انتظار صادقانه‌ات در آن لحظات برای دیدن کسی که یک روز برای از نو نوشتن دفتر روزگار می‌آید نباشی. 

۱ نظر ۰ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
استوار باش :)
تو ستونی، محکم بمان :)
مورد عجیب ازدواج!
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۸)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۶)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۶)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۰)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۰)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۷)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان