آنچه دانشگاه به ما نمی‌گوید

تمام کاری که از دست ما، در مدیریت مجموعه‌ها و کارهایی که در دست داریم برمی‌آید، «تدبیر» است. باید خودمان را در کسب این توانایی قدرتمند کنیم و بهترین تصمیم‌ها و مسیرها را برای استفاده از منابع و رسیدن به اهدافمان انتخاب کنیم، این تمام چیزی است که در کلاس‌های مدیریت یاد می‌دهند اما فقط یک بخشی از کار است. چیزی که حتی بزرگترین استراتژیست‌های دنیا هم در نظرش نمی‌گیرند باقی ماجراست: «العبد یدبر، و الله یقدر». بنده، تدبیر می‌کند، خداوند، مهر می‌زند و حکم به اجرا می‌کند! برای همین در چند سال آینده، اگر دیدید بعضی تحلیل‌های صد ساله و پانصد ساله و نقشه‌های دراز مدت توی جهان، طومارش پیچیده شد، تعجب نکنید. حضرات، حساب امضای مدیر کل را پای نقشه‌شان نکرده‌اند!

۰ نظر ۴ لایک

محمدرضا زائریِ واقعیت تا مجاز

برنامه‌ی امشب «۱۸۰ درجه»، از شبکه‌های افق را با حضور آقای زائری و امیرحسین بانکی پور، با موضوع انقلابی‌گری دیدم و حرف‌هایی در ذهنم جاری شد. محمدرضا زائری روحانی ارزشمندی است. چند سالی می‌شود که او را به واسطه‌ی کارم در مجموعه‌ی همشهری شناخته‌ام، با او کار کرده و از او آموخته‌ام و در سیر شناختم از او، اوج و فرودهای فکری زیادی را در موردش تجربه کرده‌ام؛ از روزهایی که در بحث ولایت فقیه او را طرف مقابل خود می‌دیدم، تا روزهایی که به خاطر همین یک باور برایش احترام زیادی قائل بوده‌ام، او یکی از جدی‌ترین معلم‌های من، در شیوه و منش بوده و هست و الگوی بخش مهمی از زندگی‌ام، تا جایی که روی رشته‌ی ارشدم، با ضعفی که در وجود او حس می‌کرده‌ام دست گذاشته‌ام تا در آینده‌ی دلخواهم، بیشتر از او حرف برای گفتن داشته باشم.

روزگاری گذشته که نمی‌توانستم او را نقد کنم و نقد دیگران درباره‌ی او را نیز نمی‌فهمیده‌ام، اما خدا را شاکرم که مدت‌هاست می‌توانم به جرات بعضی مواضعش را نقد کنم یا درباره‌اش سوال‌های جدی‌تری بپرسم و او را واقعی‌تر ببینم. خصوصا عمق تأثیرگذاری و برد کلام او را، وقتی فهمیدم که در یک بحث دانشگاهی درباره‌ی حجاب، خلاصه‌ی یکی از پست‌های اینستاگرامی‌اش ابزار دست طرفی شده بود، که به افکار و عقاید اسلامی، بخشی و سلیقه‌ای نگاه می‌کرد و حقیقتا از جایگاهی که دارد و ابزار و بلندگویی که ممکن است کلامش را به گوش این افراد هم برساند ترسیدم.

او بخشی از این نظام و دلسوز این انقلاب است. این را امشب، واضح‌تر از همیشه فهمیدم؛ دلسوزی برادرانه‌ی او، نمی‌تواند در چارچوب معمول نگهش دارد و برای همین دستش مدام خط خوردگی دارد، زبانش تند می‌شود و هیچ وقت حساب دوربین و جمع و آشکار و نهان را نمی‌کند. 

در ابتدای این برنامه، که توصیه می‌کنم ببینیدش، از او می‌پرسند تعریف روحانیت چیست؟ می‌گوید خاکی بودن و این تعریف نه از سر تعارف که همان حقیقتی است که او با عمل به آن معترف است. اگر چه به بعضی نظرات او انتقاد دارم، اگرچه درباره‌ی مواضعش حرف دارم، اما این مانع دیدن منصفانه‌ی حقیقت وجود او برایم نمی‌شود؛ زائری همان مدیری است که وقتی مراسم دارد، جلوی در می‌ایستد و همه را بدرقه می‌کند، اگر نشسته باشد و سلام کنی، تمام قد جلویت می‌ایستد و احترام می‌کند و اگر پادری درِ مجموعه‌ای که مدیریتش می‌کند، گم شده باشد، بی‌ادا و اطوار با یک پا نگهش می‌دارد تا مهمان‌ها معطل باز و بسته شدن آن نشوند! او همان روحانی خاکی‌ای است که افطاری هر سالش، بهانه‌ای است برای آشتی چپ و راست و گفتن و خندیدن دورها بر سر یک سفره. اگر چه آثار شتابزدگی را گاهی در بیان نظرهایش می‌شود دید، گرچه منکر دستاویز شدن بعضی حرف‌هایش برای غیر نیستم، اما چیزی که باید به آن اعتراف کنم این است که همچنان کسانی که او را به تندی نقد یا طرد می‌کنند را نمی‌فهمم، همچنان که افرادی را نمی‌فهمم که از بن دندان با اصول اسلامی و ایرانی مشکل دارند اما او را مانند یک بت تقدیس می‌کنند و می‌آرایند، به این خیال که او دارد با مخالفت با نظام جگرشان را خنک می‌کند!

آقای زائری را باید دقیق دید، دقیق تحلیل کرد. واقعیت او، نه آن مدح و ثنای یکپارچه و نه تف و لعنت بی‌سلیقه‌ای است که عده‌ای می‌کنند. او واقعی است، این واقعیتش را دوست دارم. دلسوز است، دلسوزی‌اش را تحسین می‌کنم و شجاع است، با کمی اغماض و و اندکی تردید، شجاعتش را آرزو می‌کنم و دعاگوی او هستم و خواهم ماند.


۳ نظر ۲ لایک

از رنجی که برده‌ایم

سر راه یک دوست خوب قرار گرفتن، نعمت است اما نگه داشتن یک دوست خوب، عرضه و هنر است. نگه‌داشتن یک رابطه‌ی معنوی دراز مدت، نه تنها مثل همه‌ی امور مادی، که بیشتر از آن‌ها احتیاج به مدیریت مادی(نه به معنای پولی، که به معنای دنیوی) دارد. چه بسا دوستان خوبی که با تعاریف بیجا، با هندوانه قرض دادن‌های بی‌خود و با ندیدن اشتباهات و تذکرش در طول زمان، از یک رفیق خواستنی به افراد عادی یا انسان‌های بدون نسبت به ما تغییر وضعیت می‌دهند.

شیب ملایم عاطفی هم بی‌تاثیر نیست. سرمایه‌‌ی قلب، از آن سرمایه‌هایی است که باید بگذاری آرام آرام سر به سر بشود و سود بدهد و شتابزدگی در خرج کردن آن خسارتی است که سال‌ها طول می‌کشد تا بشود جبرانش کرد.

۰ نظر ۰ لایک

دین‌دارها بدهکار ترند

می‌گفت: «به خدا قلبمون بدهیه، رگمون، همه‌ی وجودمون ...»


••

خانم خادم اشاره داد از اول صف را پر کنید که نمازتان به امام جماعت متصل بشود. یک نفر از میان جمعیت گفت: «جای کسی نیست؟». خانم خادم خوش اخلاق گفت: «خانه‌ی خدا مگر مال کسی است که جای کسی باشد؟» نشستیم و منتظر حی علی الصلاهِ امام جماعت شدیم. پیرزن مانتویی سراسیمه آمد کفشش را گوشه‌ی کمد کتاب‌ها چپاند و آمد سر صف: «خانم‌ها برید کنار. اینجا جای من و دوستمه». چند لحظه مبهوت مانده بودیم، چون بلد نبودیم حرفش را رمزگشایی کنیم. به چه زبانی حرف می‌زد که به نظر کودکی دبستانی می‌آمد؟ همان خانم، از میان جمعیت گفت: «پرسیدیم اینجا جای کسی هست یا نه، خانم خادم گفت نیست، بنشینید.». پیرزن متغیر شد و ما بین حی علی الصلاه و الله اکبر حرفی ناروا به آن خانم خادم زد که از نوشتنش عاجزم. گفت: «برید کنار! من پنجاه ساله جام همینجاست!». به هم ریخته بودم. به چهره‌ی خانم‌های ابتدای صف نگاه می‌کردم و چیزی درونم شعله می‌گرفت. شبیه صیدهای بیچاره‌ای بودند که در حسرت حال خوش به دنبال صیاد آمده بودند. امام جماعت نمازش را شروع کرد و من مانده بودم قامت ببندم یا گریه کنم.


•••

راستش؟ ناگهان خودم را در پیرزن سراسیمه دیدم و از مرز نزدیکش با خودم هول کردم. عجب از همین افتخارهای کوچک و به ظاهر گذرا توی دامن آدم خانه می‌کند، از همین منت گذاشتن های کوچک به خاطر فلان کلاس و فلان کار خوب. آدمی چه خطرناک است، وقتی از شأن «بدهکاری» در پیشگاه خدا و پیش خلق خدا در می‌آید. وقتی ایمان رویندگی و زایندگی‌اش را در قلب و جان و روان آدمی از دست بدهد، تبدیل به تعلقی خطرناک می‌شود. بخل در دین و در توفیقاتی که خدا منت گذاشته و به ما داده دیگر نوبر است!

۲ نظر ۲ لایک

مثل بچه‌ی آدم اصرار کن!

مثل جویبار ظریف و مویینی که نرم نرمک سعی می‌کند از دل صخره و سنگ راه را پیدا کرده عبور کند، اعمال ما و تصمیمات خدایی ما هم سعی می‌کند از دل‌های سخت شده‌مان، یا از روح‌های غبار گرفته‌مان راه نور را باز کند. شاید این که به قول معصوم، خدا اعمال مکرر اما اندک ما را بیشتر دوست دارد از کار بزرگی که ادامه دار نباشد، به همین برگردد. باید بگذاریم عملِ مثبت در ما نفوذ کند و رد بگذارد. امید می‌رود که بتوانیم باریکه‌‌ی اعمال را در طول زمان بیشتر و پر و پیمان‌تر کنیم و بعد بتوانیم بت بزرگِ درونمان را پایین بیاوریم و بعدتر هم مثلِ بچه‌ی آدم به کارمان برسیم، همان خلیفه اللهی که قولش را از خدا گرفته بودیم :)


پ.ن: یکی از اساتید ما می‌فرمودند که اصل انجام یک عمل به اینه که یک سال تداوم داشته باشه. اگر قراری با خودتون و خدا گذاشتید و خواب موندید و فراموش کردید، ناامید نشید، انقدر کار رو از سر بگیرید تا بتونید یک سال انجامش بدید و می‌گفتن اگر اصرار کنید، می‌تونید و از پس نفستون برمیاید!

۰ نظر ۱ لایک

رمضانیه(3)

اگر نظر من رو بخواید، خدا ما رو می‌شناسه که عیب‌هایی که خودمون فریادش نمی‌زنیم رو مستور و مکتوم می‌کنه و از ما هم می‌خواد نسبت به هم همین طوری باشیم. یه رگ «کله شقی» خاصی هست توی ما آدم‌ها، که وقتِ خرابکاری و رونمایی از دسته گل‌هایی که به آب دادیم، خودش رو نشون میده. یعنی هم خراب می‌کنیم و هم رومون زیاده! ماها یکی رو می‌خوایم که بفهمیم فهمیده، ناراحت هم شده، اما حداقل با صدای بلند در موردش حرف نمی‌زنه که بقیه بفهمن؛ شاید جبران کردیم، شاید درست شدیم.


.


.


.


ولی بازم اگر نظر من رو بخواید، ماها خیلی بی‌معرفتیم، که آبرومون پیش بنده‌های خدا یادمون نمیره اما آبرومون پیش خدا چرا.

۲ نظر ۲ لایک

شکر نعمت!


درد اگر نبود

سر ما پیش خدا خم نمی‌شد ...

درد اگر نبود

گردن کلفتی٬ برای چند دقیقه و چند ساعت و چند روز هم که شده٬ فراموشمان نمی‌شد...

۱ نظر ۴ لایک

دلتنگی

دلتنگی

مثلِ ممنوعیت خوردن آبِ خنک است

وقتی تب بالا و گلودرد داری!

۱ نظر ۵ لایک

ماجرای انتخاب(4)

خیلی دلم می‌خواست این نکته رو یه جایی بگم. انقدر مطلب مرتبط باهاش خوندم دیگه فکر کنم وقتش باشه!



خیلی مهمه در مورد مسئله‌ی انتخابات، که هنوز تنورش داغه و نون بعضی‌ها رو می‌پزه و پوست بعضی‌ها رو می‌کنه، نگاه ما به آدم‌های اطرافمون، به دوستانمون و کسانی که مثل ما فکر و انتخاب نکردند چطوری باشه.

مهمه که یادمون باشه، نه همه‌ی طرفداران این کاندیدا، «خشونت طلب» و رادیکال و دگم و شستشوی مغزی داده شده‌اند

نه همه‌ی طرفداران اون یکی کاندیدا، فتنه‌گر و ضد دین و ضد نظام و رشوه‌گیر و ...!


البته انتقاد، چه در مورد کاندیداها و چه در مورد طرفدارانشون، اون هم از نوع با اطلاع کافی و منصفانه‌ش حق همه‌ی افراد با طرز فکرهای متفاوت هست و خیلی هم لازمه. ولی خیلی مهمه که ما چطوری خط کشی می‌کنیم و چه آدم‌هایی رو با چه مفاهیمی یک کاسه می‌کنیم و باید فکر کنیم به این که اینجور دسته‌بندی‌ها (از سمت طرفداران هر دو کاندیدا)، ممکنه چه عواقبی رو در پی داشته باشه.

لااقل من در مورد مشاهدات خودم در بین اطرافیان می‌تونم بگم، آدم‌هایی رو دیدم که انصاف و دقت و منطقشون باعث شد بیش از پیش برام ارزشمند و مهم بشن، چه با هم هم‌نظر و هم‌فکر بوده باشیم و چه نه. می‌تونیم این احتمال رو بدیم که طرف مقابلمون هم مبنایی برای این انتخابش داشته و در نهایت اینطور نتیجه بگیریم که مبنای درستی انتخاب نکرده، یا از مبنای درستش به درستی استفاده نکرده و ... ما هم اگر حرف قابل ارائه، متقن و مستدلی داریم بسم الله! آستین‌ها رو بالا بزنیم و منطقی در مورد مبناهامون با دیگران صحبت کنیم.


پ.ن: شخصا لذت بردم و می‌برم از دیدن آدم‌هایی که می‌تونن با حفظ روابطشون در مورد نظرات متناقض و متضادشون با هم حرف بزنن. آرزوم اینه که من هم یه روزی این ظرفیت رو توی خودم و روابط خودم ببینم.

توضیح عکس: نماز جماعت و اقتدای صادق زیباکلام به حسین الله کرم / هر دو منتقد سیاسی و در اظهار نظرها ضد هم اند! چه قشنگ می‌شد اگر ما هم می‌توانستیم بین دوستی‌ها و نظرهایمان خطی بکشیم و راحت حرفمان را بزنیم و کاش این باور را داشتیم که صحبت منطقی با آدم‌هایی که نظرشان متضاد با ماست، به قوام فکر و ذهن ما هم کمک می‌کند.

۰ نظر ۲ لایک

پیروزی شیرین، شیرینی پیروزی

*

«زلزله» و «زلزال» لابد باید فرق‌هایی با هم داشته باشند. خدا دو جا در مورد آشفتگی مومنان می‌گوید: «زلزال» و نمی‌گوید «زلزله» چرا؟ نمی‌دانم و الله اعلم.


**

مدینه شهری ست که از سه طرف توسط کوه‌های تیز و صخره‌ای احاطه شده و فقط یک قسمت از شمال شهر، سنگلاخی و هموار است. جنگ احزاب، آخرین جنگی بوده که مشرکین، با تمام توان و قوا علیه مسلمانان راه انداختند؛ با سپاهی حدود 10 هزار نفر در حالی که جمعیت بالغ آماده به جنگ مدینه از 3 هزار نفر بیشتر نبوده. این تعداد آدم، حتی اگر نفری یک نیزه پرتاب می‌کردند، کلی از جمعیت مدینه را نابود کرده بودند! این همان جنگی ست که مسلمانان به پیشنهاد سلمان فارسی، درش یک چاله‌ی گود به ارتفاع قامت یک انسان و طولی که احتمالا به طور متوسط چهار متر بوده است، در قسمت شمالی مدینه حفر کرده‌اند. این همان جنگی است که در آن علی بن ابیطالب(ع)، با عمرو بن عبدود درگیر می‌شود و او به آن حضرت جسارت می‌کند.

در این جنگ، یهودیان «بنی قریظه»، که در واقع اهل کتابِ تحت پوششِ حکومت اسلامی به حساب می‌آمدند، عهد خودشان را شکسته و به مشرکان کمک کردند. آن عهد چه بود؟ عهدنامه‌ای که رسول الله(ص) تنظیم کرده بودند و چیزی شبیه قرارداد یا قانونِ اساسی مملکت اسلامی امروز. چیزی که برای تعهد به همزیستی مسالمت آمیز بین چند گروه، به سرپرستی مسلمانان بسته شده بود. مشرکانِ مدینه نشین و همچنین یهودیانِ باقی مانده بر دین خویش، که تحت پوشش حکومت اسلامی بودند، برای برخورداری از امنیت شهر باید شرط مسلمانان را می‌پذیرفتند؛ آن‌ها حق همکاری با مشکرین را نداشتند و گرنه اهل حرب شناخته می‌شدند و جنگ با آن‌ها و کشتنشان بر مسلمانان واجب بود.


***

خدا دو جا درباره‌ی این اتفاق و واکنش و حال و حس مسلمانان، می‌گوید مومنین دچار «زلزال» شده بودند. مسلمانان در شهر خودشان اسیر شده بودند. از طرفی از اتحاد نیروهای بیرونی و از طرفی از طعنه و کنایه‌ی منافقین درونی در عذاب بودند. خندقی که سلمان پیشنهاد داده بود، کمبود نیروهایشان را جبران و پیشروی دشمنان را متوقف می‌کرد. اما دلشان انگار آرام نبود از هجمه‌های داخلی و حمله‌های خارجی.  اتفاقا صحنه را قرآن و به عبارتی خدا خیلی هم سینمایی توصیف می‌کند؛ می‌گوید این‌ها چشمشان از ترس خیره شده و دلشان به گلوگاه رسیده(همان جانشان به لبشان رسیده‌ی خودمان!). تا جایی که می‌گوید آن جا بود که مؤمنان آزمایش شدند و به لرزه ی سختی دچار شدند. (11 احزاب) آنقدر این هراس شدت گرفته بود که مومنین و پیامبر می‌گفتند: متی نصر الله؟ / یاری خدا کی می‌رسد؟ (214 بقره)


****

مشرکان سخت ایستادگی  کردند اما شکست خوردند؛ این شکست، با این حجم از نیرو و توان، عاقبت مفتضحانه‌ای برای این انسان‌های متکبر رقم زد. کمی بعد از جنگ احزاب، مکه به عنوان آخرین شهری که در حجاز در برابر اسلام مقاومت کرده، تسلیم و به دست مسلمانان فتح شد. شاید خدا این‌ها را برای ما می‌گوید که بدانیم اگر دنبال فتح و ظفر در حوزه‌های فردی و اجتماعی و کوچک و بزرگمان هستیم، باید مرد میدان و وسط سختی و تلاش باشیم. وقتی کار به نهایت سختی نرسد، خبری از پیروزی نیست. شاید تنها راه رسیدن به آسانی، گرفتاری خودمختار ما به سختی‌هاست.


پ.ن: با تشکر از کتاب «سیری در سیره‌ی نبوی» آقای رسول جعفریان که در واقع خلاصه‌ی کتاب «سیره‌ی رسول خدا (ص)» خود او است.

پ.ن2: با تشکر از خدا که هنوز دوستمان دارد و ناامید نیست و امتحانمان می‌کند.

پ.ن3: با تشکر از تاریخ که انقدر جذاب و دوست‌داشتنی و آموختنی است و عذرخواهیم که مثلِ قرآن مهجورش گذاشته‌ایم.

پ.ن4: با همین نوع نگاه می‌شود گفت نقطه‌ی اوج ظلم هر کسی، در هر سطحی، همان نقطه‌ی آغاز سقوط او با مغز به روی زمین است؟ به شرطی که طرف مظلوم هم خودش را محکم در دامان خدا نگاه دارد!

۱ نظر ۵ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
استوار باش :)
تو ستونی، محکم بمان :)
مورد عجیب ازدواج!
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۸)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۶)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۶)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۰)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۰)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۷)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان