سرمایه‌ی امیدواری

از صبح که بلند می‌شویم و چشممان را باز می‌کنیم با همیم تا شب که یکی از ما وسط جمله‌ی دیگری به خواب عمیقی فرو برود. حتی یک نفس و یک پلک بر هم زدن نیست، که من او را نبینم و او با من گفتگو نکند. کارهای زیادی داریم، درس می‌خوانیم و وقایع را تحلیل می‌کنیم. همدیگر را نقد می‌کنیم و بیش از همه خیال پردازی می‌کنیم. دلمان کارهای بزرگ و قدم‌های بلند می‌خواهد، هر چند که بارها شکست خورده باشیم. به جوانیمان امیدواریم و همدیگر را در روزهای سختی و بی‌حوصلگی دلگرم می‌کنیم. باور می‌کنید بعضی روزها یادمان می‌رود از خانه بیرون برویم؟ اگر کلاس‌های دانشگاه نبود، چه بسا یادمان می‌رفت چند روز است بیرون نرفته‌ایم، می‌خواهم بدانید از لحاظ غنی بودن نسبت به عالم بیرون در چنین مرحله‌ای هستیم!

روزهای عجیبی است، از خیلی از تعلقاتم فاصله گرفته‌ام، بهانه‌هایم کمتر به بیرون رفتن از خانه منجر می‌شود و کارهایم را ترجیح می‌دهم توی همین چاردیواری، با هم‌نشینی خودم انجام بدهم. من و هم‌نشینم گاهی خوبیم و گاهی نیستیم، گاهی شوق یادگیری دیوانه‌‌مان می‌کند و گاهی فروکاست انرژی گلویمان را می‌بنند اما، همچنان خوشحال و سرزنده‌ایم از این که این روزها با هم هم‌نشینم و در جستجوی امیدواری و راه تلاش و رشد، خودمان را می‌جوریم. در تلاشیم خودمان را دوست داشته باشیم و به تغییرات آینده امیدوارتر باشیم. دلمان می‌خواهد کمی‌ها را با حوصله لیست کنیم و دانه به دانه برای رفعشان نقشه بریزیم، بدون فشار شکننده‌ای از بیرون، بدون چارچوب‌های غیر واقعی موفقیت که از جان آدم می‌کاهد.

ما به هم امیدواریم و اشکالمان فقط این است که کمی برنامه‌ریزی‌مان لنگ می‌زند. امیدوارانه نقشه می‌ریزیم و خط می‌زنیم و دوباره می‌نویسیم. می‌دانیم هر چه هم شد، آینده لااقل کمی بهتر از این روزهاست.

۰ نظر ۱ لایک

هجده

کوچکتر که بودم، فکر می‌کردم بیشتر از هجده دوام نمی‌آورم، از غصه‌ی بانویی که در هجده سالگی، مدافع حریم دین و مولایش بود. بانوی هوشمندی که گریه و قهر و خطبه‌اش به جا بود و خوب می‌دانست چه کاری را برای چه هدفی انجام می‌دهد. راز مکتوم و مظلومی که جز برای اولیای خدا روشن نمی‌شود.

حالا چند سالی از هجده سالگی می‌گذرد و غصه‌ی من روز افزون است، از لقبی که از او به دوش می‌کشم، از این که یک عمر به نام او خطاب شده‌ام، اسم او را برای معرفی خودم همه جا نوشته‌ام و  از فاصله‌ای که از او دارم. 

۱ نظر ۲ لایک

و نراه قریبا ...

نزدیک است روزی که از هم آنقدر عاجز شویم که تو را بخواهیم. دور نیست. بیخ گوشمان است؛ روز ناامیدی کامل و رو کردن بشر به آسمان، روز فریاد تظلم خواهی ما. بعد می‌آیی، روی منبر می‌نشینی و تمامی شبکه‌های اجتماعی جهان، حضور تو را پوشش می‌دهند؛ تمام کانال‌های تلویزیونی و تلگرامی؛ تمام صفحات اینستاگرامی. خیلی‌ها هم از امکان جدید اینستاگرام برای پخش فیلم زنده از تو استفاده می‌کنند لابد. می‌روی و می‌گویی با هم خوب باشیم، خوب زندگی کنیم. می‌آیی و ما آدم‌ها را از چنگ و دندان هم بیرون می‌کشی، گرد و غبار حاصل از جنگ و خونریزی و دعوا را از هیکلمان می‌تکانی و یادمان می‌آوری که همه از یک پدر و مادر بودیم. به صفمان می‌کنی، همه‌ی حق‌ها را می‌گیری و به صاحبان حق بازمی‌گردانی.

آن روز نزدیک است، دور نیست، از شدت ناامیدی و سیل ظلم‌ اقلیت زورگوی جهان، از رو شدن دست هر که سال‌ها در خفا بازی می‌کرده، از بیدار شدن مردم دنیا می‌شود صدای آمدنش را شنید.


پ.ن: کاش ما را هم گوشه و کنارها بپذیرید آقا ... برای ویراستاری مطلبی، تایپی، پوستری، کار فوتوشاپی، چیزی از بین این کارهای خردی که بلدیم ... هرچند برای آمدنتان کاری نکردیم، توی سپاه فرهنگیتان که می‌توانیم باشیم؟ چای که می‌گذارید بریزیم؟ یا آنقدر آبرویمان رفته و آبرویتان را برده‌ایم که همان دم در برمان می‌گردانید؟ هان؟

۱ نظر ۰ لایک

عجیب نیست؟

کلمات مرا می‌برند با خودشان، به هر جا که بخواهند. برای همین است که نمی‌توانم قبل از شروع نوشتن یک موضوع حدس بزنم آخر آن چه می‌شود! گاهی وسط یک یادداشت باب حرف و سخن دیگری باز می‌شود و ... به خودم می‌آیم می‌بینم وسط نوشتن یادداشتی با موضوعی دیگرم و فایل قبلی را بسته‌ و فراموش کرده‌ام! 

دقیقا همان رفتاری که فیلم‌ها و سینما و پوسترهای تبلیغاتی با شما دارند، کلمات من با خودم دارند.


۰ نظر ۳ لایک

مشاور گفت: کار کردن برایت سم است!

با دنیای آگاهی از مرضی به نام «ایده‌آل گرایی» زمانی آشنا شدم که توی یک کافه‌ی فرهیخته، با یکی از رفقای قدیمی نشسته بودیم و در مورد ایرادات خودمان حرف می‌زدیم. دوستم می‌گفت به تازگی فهمیده علاقه‌ی وسواس گونه‌اش برای منظم چیدن قارچ‌ها موقع درست کردن سالاد، ایده‌آل گرایی است؛ یا اخلاق‌های دیگرش مثل این که دلش می‌خواهد آستین همه‌ی مانتوهایش دکمه دار و چین خورده باشند و از بس مغازه‌ها را زیر و رو کرده، دیوانه شده؛ و تصمیم گرفته خیاطی یاد بگیرد و جز از دست خیاط و بعد از پروهای پی در پی لباسی تهیه نکند. یادم هست ازش پرسیدم که: «نقص دیگران هم اذیتت می‌کند یا نه؟ یا برای رسیدن به ایده‌آل‌هایت دیگران را هم به زحمت می‌اندازی یا نه؟» که برای هر دو گفته بود: «نه!». دیگران و کاستی‌هایشان برایش مهم نبود و خودش را بیش از هر کس به رنج می‌انداخت برای دسترسی به خواسته‌هایش. و من هنگامی که از تعجب و با دهانی نیمه باز سر تکان می‌دادم، غافل بودم از این که خودم درگیر بخش دیگری از این عنوان به ظاهر زیبای خانمان سوزم!

فرق من با رفیقم، در نحوه‌ی ایده‌آل گرایی بود. چیزی که امروز و دقایقی پیش متوجه آن شدم. نه تنها کاستی‌های خودم اذیتم می‌کند و دوست دارم بهترین چیزی که ممکن است باشم، باشم، دیگران را هم خوب می‌خواهم. در حالت عادی، حساسیت نشان دادن به اخلاق بد، ویژگی پسندیده‌ای است. اما صفاتی مثل دروغ، مثل بی‌عدالتی، مثل بی‌حیایی، مثل بددهانی، مثل بی‌قانونی، چنان اذیتم می‌کند که مغزم به طور کل قفل می‌کند! توی ذهنم نمی‌گنجد که فلانی بد دهان است و دلم می‌خواهد همین حالا و به طور کل فلان صفتش را کنار بگذارد. این میزان از حساسیت -که به تازگی در من شکل گرفته-، این فکر را بر ذهن من بار می‌کند که باید خیلی بدانم و خیلی بتوانم و همه‌ی دنیا را یکباره از شر رذیلت‌ها نجات بدهم! باز این حرص و این میزان شور انقلابی! به عقیده‌ی بسیاری از الگوهای زندگی من خیلی هم خوب است، اما غلیان شدیدش در وجودم، آنجا خودش را به رخ می‌کشد که دیگر نمی‌توانم هیچ کاری بکنم. به جای درس خواندن، کتاب خواندن، زندگی کردن، به خودم می‌آیم و می‌بینم ساعت‌هاست در حال خیال پردازی برای حل یک مشکل جهانی‌ام! این یعنی انتهای هر حرکت و جنبشی. چیزی که به احتمال و به زودی، باعث سرخوردگی‌ام خواهد شد.

مشاورم می‌گفت باید خودم را مدتی از کار بی‌کار کنم، چون در دنیای کارها محصور شده‌ام. این که آدم نتواند کوتاه مدت برنامه ریزی کند، یا زمان را عنصر بی‌ارزشی تلقی کند و برای زحماتش حاضر نباشد رنج گذر زمان را طی کند، به هیچ کجا نخواهدش رساند. گفت که باید مدتی، قسمت اوج زندگی الگوهایم را- که در ناآرامی و انقلاب و تلاش و شور گذشته- کنار بگذارم و از قسمت‌هایی از زندگی‌شان الگو بگیرم که خلوت کرده‌اند و کتاب خوانده‌اند و سفر رفته‌اند؛ بعضی‌هایشان نزدیک به چهل سال، غرق در مطالعه بوده‌اند و راه زندگیشان رفته به این سمت که یک تحول اجتماعی عمیق به وجود بیاورند. گفت که خدا خودش می‌داند که کی برای انجام وظیفه نوبت تو می‌رسد و تا آن موقع باید ریشه‌هایت را محکم کنی. گفت باید آرامش لازم را پیدا کنی و آرزوهایت را یک مدت «نخواهی» تا صلاحیتش را پیدا کنی.

باید بروم، به یک مدت استراحت و بی‌خیال طی کردن همه چیز و یک هندوانه حمل کردن با دو دست فکر کنم. اگر جلوی این روند را نگیرم، مغزم انقدر باد می‌کند که از کن تا شمیران، آثار انفجار آن دیده خواهد شد!



پ.ن: قیاس، خیلی موجود رذلی است. الگو گرفتن را نباید با تابع نعل بالنعل شدن دیگران اشتباه می‌گرفتم. من باید خودم باشم، خودم و چکیده و عصاره‌ی همه‌ی بزرگانی که داشته‌ام و الا برای همه‌ی کارهای سید جمال الدین اسد آبادی، امام موسی صدر، شهید بهشتی، شهید مطهری و دیگران در عمر و توان من جا نیست! 

پ.ن2: «اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون»، فقط مخصوص ذات باری تعالی است! و تلاش کردن و تلاش کردن و تلاش کردن مدام و نتیجه گرفتن بعد از کلی جان کندن، وظیفه‌ی آدمی .چه خوب است هی این را به آدم دیگرانی تذکر بدهند!!

۱ نظر ۵ لایک

گول دل را خورده‌ایم، با نوشابه و ماست

حاج آقا می‌گفت این چیزهایی که ما اسمش را می‌گذاریم محبت به خانواده، به دوست، به فلان و بهمان، تعلقی بیش نیست. حبِ واقعی خالی شدن دل از غیر و پر شدنش از خداست و اهل بیت(ع) که وجه الله اند.

*

دلت سرت را گول مالیده آدم! حالت اگر بد شد، رو دل که کردی، حداقل بدان چه‌ات شده. چیزهایی را پشت هم به خورد خودت داده‌ای که برای تو نبوده، مناسب طبعت نبوده. گول نزن خودت را، غذای سالم بخور! آدمی که با نفت و گازوئیل کار نمی‌کند. می‌کند؟ انقدر توی دلت خرت و پرت فرو نبر که جا برای اصل جنس باقی نماند. حیف است ها، گفتن از ما!

۱ نظر ۴ لایک

همین خودتان کافی‌اید

معلم خوبی بود، کارش را بلد بود. خیلی نیاز به های و هو نداشت. نه کسی را تنبیه بی‌خود می‌کرد، نه صدایش را بالا می‌برد، نه گوش کسی را بیجا می‌کشید. بچه‌ها هم دوستش داشتند و هم ازش حساب می‌بردند. روز کارنامه دادن هم که می‌شد می‌گفت نمی‌خواهد پدر و مادرهایتان را زحمت بدهید. همین خودتان کافی‌اید برای گرفتن کارنامه. اگر خوبید و اگر بد؛ من با خود خود شما کار دارم. همه‌ی بچه‌ها را صدا می‌کرد، به نوبت، یکی یکی کارنامه را می‌داد دستشان. بعد می‌گفت نگاه بیانداز ببین چه کار کردی. نه یک کلمه بیشتر می‌گفت، نه یک کلمه کمتر. سکوت می‌کرد و تماشا. همه هم در سکوت نگاه می‌کردند به دیگران که ببیند چه کرده‌اند و دلشان شور کارنامه‌ی خودشان را می‌زد. بعدش هم هیچ حرف و حدیثی نبود. آن‌هایی که تمام سال حواسشان به درس و مشقشان بوده، همینطور خوشحال و تند تند نگاه می‌کردند تا برسند به تهش؛ به همان 20ی که انتظارش را داشتند. آن‌هایی هم که به جای درس رفته بودند پای شیطنت و بازیگوشی، انگار برق از سرشان پریده باشد، یکهو به خودشان می‌آمدند؛ یادشان می‌افتاد که هی این پا و آن پا و امروز و فردا کرده‌اند؛ هی گفته‌اند امروز جبران می‌کنم، فردا درستش می‌کنم و... دیگر وقتی نبوده. آن‌هایی که 20شان را گرفته‌اند هی می‌گویند ممنون آقا، لطف کردید آقا. آن‌هایی که خراب کرده‌اند، جیکشان در نمی‌آید. می‌خواهند بمیرند از غصه‌ی بی‌آبروییشان جلوی «آقا». آنجا می‌فهمند اینکه آقا با خودشان کار داشته یعنی چه. آقای به این خوبی، به این با محبتی، که جانشان می‌رفته برایش را ناراحت کرده‌اند. زحماتش را برای درس دادن ریخته و پاشیده‌اند و وقت تلف کرده‌اند. سخت‌گیری‌اش را جدی نگرفته‌اند و گذشته‌اند. حالا این که قرآن می‌گوید یک روز می‌آید که آدم‌ها کارنامه‌یشان را خیلی ساده و سلیس می‌بینند (یلقاه منشورا) و خدا بهشان می‌گوید خودت بخوان و بگو چه کار کرده‌ای و همین خودت برای حساب و کتاب و قضاوت خودت کافی‌ای (کَفی‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً)، خیلی غریب نیست. شاید هم آدم‌ها را آن روز خیلی خوش حافظه می‌کنند. هر چه گفته‌اند بی‌خیال، هرچه گفته‌اند حالا خدا که انقدرها سختگیر نیست، هر چه فکر کرده‌اند کسی ندیده را، با فونت درشت‌تر می‌نویسند تا آدم پیش چشم این معلم مهربان بمیرد از غصه‌ی بی‌آبرویی.

۰ نظر ۲ لایک

خدای بی زمان

امشب سیر «ان مع العسر یسری»ِ سال گذشته را با دو نفر از دوستانی که خیلی وقت نیست می‌شناسمشان مرور کردم؛ یکی در حال سپری کردن دوران عسر و دیگری در حال چشیدن طعم یسر؛ بدون برنامه ریزی قبلی و به طرز عجیبی با جزئیات. عجیب‌تر آنکه بعد از این مدت که از دوستیمان گذشته به دلیل وجوه مشترک اتفاقات و دردهای ناشی از بزرگ شدن و تجربه‌های مشابه استخوان ترکاندنمان، امشب دو به دو به هم رسیده‌ایم. زمان می‌گذرد، دردها التیام می‌یابد و دادها فرو می‌نشینند و دلهره آور و تلنگر زننده، نگاه خدایی است که فارغ از زمان و مکان و رفت و آمد، «مثقال ذره شرا یره»!

۰ نظر ۳ لایک

عزیز جون (2)


و باز دلم برای تو

برای صدای ساده‌ی لهجه دارت

برای قدم‌های مادرانه‌ی کوتاهت

برای قد خمیده‌ات

برای محبت ریختن در نگاهت


تنگ خواهد شد و خواهد ماند تا سال بعد ...

۰ نظر ۰ لایک

به غیر خاک شدن هر چه هست بی‌ادبی ست

می‌گویم: «این که توی خودت می‌خزی و بهت برمی‌خورد و دلخور می‌شوی٬ برای این است که فرض می‌کنی کسی شده‌ای٬ جایگاهی داری که نباید خدشه بردارد.» 

لابد می‌گویی:«چطور می‌شود آدم نفس بکشد و بهش برنخورد؟ عزتش زیر سوال برود و هیچ نگوید؟ می‌شود مگر؟» 

شاید بگویم: «اگر شیعه‌ی علی(ع) هستی٬ باید مثل او باشی٬ خودت هم نخواهی سیستم عالم جوری هست که به سمت آن شکل و قیافه شدن می‌بردت.تا جایی که بشنوی و نشنیده بگیری٬ ببینی و رو برگردانی٬ جواب سلام نشنوی و دعا کنی. حقت را ببرند و خیرخواه باشی.»

لابد تعجب می‌کنی. 

بعد برای این که باورت بشود احتمالا می‌گویم:‌ «این حدیث را شنیده‌ای که مومن مثل خاک است؟ خیرش به همه می‌رسد اما برای هیچ کس مهم و ارزشمند نیست.»

شاید با چشمان درشتت خیره شوی به من و دهانت کمی باز بماند.

آن وقت ناچارم تیر آخر را پرتاب کنم: «باور داری که علی(ع) ابوتراب است و یعنی پدر خاک؟‌ وقتی تو را فرزند علی(ع) خواسته‌اند٬ چرا نباشی؟ چرا نشوی؟ چرا شانه خالی کنی؟ چه بهتر از این؟»



+ یادش به خیر٬ وادی السلام٬ قبرستان بزرگی که رشک آدم را بر می‌انگیخت و حسرت خاک پای امیرالمومنین (ع) شدن را در دل شعله ور می‌کرد. اینجا در موردش نوشته بودم.

۰ نظر ۵ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
استوار باش :)
تو ستونی، محکم بمان :)
مورد عجیب ازدواج!
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۸)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۶)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۶)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۰)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۰)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۷)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان