رفیقانه(3)

یک نفر را دیدم امروز، دوست داشتم او، تو باشی. دختر دبیرستانی بود. از مدرسه‌ی مطهری آمده بود نماز. روسری مشکی‌‌اش همه‌ی سفیدی عالم را قاب گرفته بود و لب‌خندش کل مهربانی را. جانمازش شبیه لباس رزمنده ها بود، رنگ خاکی و دکمه دار، با چفیه‌ی کار شده‌ی توش. لبخند که می‌زد ریحان می‌ریخت از دهانش بیرون و راه نفسم باز می‌شد.


انگار قابش گرفته بودند از بهشت و آورده بودند. یک به قول این خارجی‌های داخلی شورتکات از حوری و پری! کافی بود بیاری بریزی توی سیستم دلت و نصبش کنی، تا چه چه بهشت بزند!

۴ لایک
۲۴ مرداد ۱۰:۵۵ صحبتِ جانانه
عروس بالقوه کشف کردین!
😁
۲۷ مرداد ۱۴:۵۵ أَنَا یَمَانِیٌّ
چه توصیفی !
و عجب دختری؟!
۲۷ مرداد ۲۰:۱۰ پاک باخته
ان شاءالله زودتر قسمتتون

الهی آمین!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان