همه فدای تو، فدای سرت!

*

داشتم فکر می‌کردم از پسِ معنایِ «بابی انت و امی»، «پدر و مادرم به فدایت»ِ زیارت عاشورا، می‌شود به یک رقتِ قلب بدون ناخالصی رسید. به یک مهربانی بی‌منت. وقتی می‌شود عزیزترین آدم‌ها را فدای سر یک عزیزِ از همه عزیزتر کرد، چرا بدی‌های ریز و درشت را فدا نکرد؟ چرا از سر کوتاهی‌ها و تقصیر آدم‌ها به خاطر این عزیز نگذشت؟


**

همه‌ی کم‌کاری‌ها، همه‌ی بدی‌ها، همه‌ی اذیت‌ها و آزارهای بی‌مناسبت و با مناسبت، همه‌ی نیش و کنایه‌ی همه‌ی آن‌هایی که دوستشان داشته یا دارم، همه‌‌ی آن‌ها که با تشخیص درست یا غلط، در موردم تصمیمی گرفته‌اند و قضاوتی کرده‌‌اند، بدیِ همه‌ی غریبه‌ها و آشناهای نامهربان فدای سرت، فدای خوبی‌ات یا ابا عبد الله ...

۲ لایک
۰۸ تیر ۲۳:۰۵ یکــ مَنــــ
خیلی عالی
رسیدن به این درک و این حجمِ گذشت و مهربانی :)
۱۹ تیر ۱۸:۳۰ راهی به سوی نور
وای اگه اینطوری فکر کنیم بعدش چه حالِ خوبی داریم...
الهی نصیبمون بشه....
۲۸ تیر ۰۱:۲۰ یک مسلمان
چقدر عالی...ممنون بابت تلنگر خوبتون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۹)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۹)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان