یه جور یوهوی بلـــــــــــــند :دی

امتحان سطح یک، خودش رو ولو کرده بود روی قلبم، مغزم، فکر و تنفسم! یه جورایی قضیه حیثیتی بود و اگر رد می شدم از ادامه ی دوره محروم می موندم(با علم بر این که توی سطح قبل چقدر بدو بدو کردم که دیر نرسم، چقدر سعی کردم بچه ی درس خونی باشم، غیبت نکنم، سر کلاس هوشیار باشم و الخ). دو هفته کنترات دانشگاه نرفته بودم به بهانه ی همین امتحان و سه روز در فشرده ترین حالت ممکن درس خونده بودم، یعنی احساس این فشردگی هم منگنه شده بود به تلاش ترم پیشم و واقعا نمی خواستم دست خالی از امتحان بیرون بیام.

امتحان رو دادم و خیلی خیلی خیلی ازش راضی بودم. جز یه سوال یک و نیم نمره ای که بیست و پنج صدم ازش رو جواب دادم، باقیش خوب بود، فراتر از حد تصورم خوب! خدا رو شکر. حالا می تونم برم کله پاچه بخورم، بنویسم، آرشیو روزنامه رو ورق بزنم، دانشگاه برم، برای دوره ی سطح یک برنامه بریزم، نقاشی کنم، هدیه ی تولد آماده کنم، بخندم، برای ستونم برنامه ریزی کنم، متن های برنامه رو برسونم، پروپوزال هام رو بنویسم، جلسه ی هفته ی بعد رو پیگیری کنم، شام درست کنم، فریاد بزنم و به زندگی عادی برگردم! :)))

یوهووووووووو

۳ نظر ۳ لایک

پررویی با فلفل زیاد!

فرهنگ جالبی ست، این که بعضی آدم‌ها که سر جمع در طول ترم سه بار هم با آن‌ها چشم در چشم نشده‌ای - از لحاظ میزان غریبگی خیلی این معیار حائز اهمیت است!- یکهو باهات سر جلسه‌ی امتحان دوست می‌شوند و ازت یاری و استمداد می‌طلبند! شاید یکی از مدرن‌ترین انواع گدایی و از مظاهر چندش آور قرن اخیر باشد این مسئله‌ که معاصران به آن می‌گویند: تقلب. یکی از همین آدم‌ها بعد از چند وقت سر یکی از امتحان‌ها به تورم خورده بود. با لب خند کشداری به صورتم خیره شد و با لحنی که می‌خواست عطوفتش بیشتر از طلبش باشد گفت: دست به دست هم دهیم به مهر. خب؟ مثل آدم‌های عقب مانده به حرفش خندیدم، که یعنی نمی‌فهمم حرفت را! برای این که دلم را به رحم بیاورد یا شاید مفهوم را واضح‌تر کند گفت: هر وقت خواستی من برگه‌ام را بلند می‌کنم. و چون همچنان با خنده‌ی عقب‌مانده وار من مواجه شد به صورت عملی و فرضی برگه‌ی روی هوا گرفته شده را نشانم داد و گفت: اینطوری. برگه‌ی فرضی را روی هوا تکان می‌داد و کشِ لبخندش را گشادتر می‌کرد. من باز خندیدم و به افق خیره شدم و کمی فکر کردم. دیدم چقدر بدم می‌آید از این نوع سکوت در برابر کارهای مشمئز کننده و چقدر متنفرم از کنار آمدن و واکنش نشان ندادن به چنین کارهای زشتی. دست کم حقش این است که پای خودت را از قضیه کنار بکشی که یک فرقی با گلدان و پروژکتور و در و تخته داشته باشی و بشود بهت گفت آدمِ دارای عقیده و قدرت تعقل! در بازگشت از افق ناگهان تغییر چهره دادم و با لحن آدم‌های عاقل و به ضمیمه‌ی یک لب‌خند منطقی گفتم: نیازی به این کار شما ندارم. ممنون. درجا خشکش زد و در حالی که سعی داشت لحن با عطوفتش را حفظ کند گفت: یعنی انقدر بلدی؟ و پاسخ دادم: یعنی اهلش نیستم! با همان لبخند کشدار نگاهم می‌کرد و سری تکان می‌داد و نجوا می‌کرد: اهلش نیستی... اهلش نیستی... زاویه‌ام را عوض کردم و با خیال آسوده و روانی راحت از این که کسی در طول امتحان انتظاری از من ندارد، اسمم را بالای برگه نوشتم و شروع کردم.

۲ نظر ۳ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۳)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۴)
چوپان معاصرطور (۱۵)
ما اینجوری دیدیم (۱۲۲)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۷۸)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۸)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۷)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۴)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۸)
با توام (۱۲)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان