فرهنگ جالبی ست، این که بعضی آدمها که سر جمع در طول ترم سه بار هم با آنها چشم در چشم نشدهای - از لحاظ میزان غریبگی خیلی این معیار حائز اهمیت است!- یکهو باهات سر جلسهی امتحان دوست میشوند و ازت یاری و استمداد میطلبند! شاید یکی از مدرنترین انواع گدایی و از مظاهر چندش آور قرن اخیر باشد این مسئله که معاصران به آن میگویند: تقلب. یکی از همین آدمها بعد از چند وقت سر یکی از امتحانها به تورم خورده بود. با لب خند کشداری به صورتم خیره شد و با لحنی که میخواست عطوفتش بیشتر از طلبش باشد گفت: دست به دست هم دهیم به مهر. خب؟ مثل آدمهای عقب مانده به حرفش خندیدم، که یعنی نمیفهمم حرفت را! برای این که دلم را به رحم بیاورد یا شاید مفهوم را واضحتر کند گفت: هر وقت خواستی من برگهام را بلند میکنم. و چون همچنان با خندهی عقبمانده وار من مواجه شد به صورت عملی و فرضی برگهی روی هوا گرفته شده را نشانم داد و گفت: اینطوری. برگهی فرضی را روی هوا تکان میداد و کشِ لبخندش را گشادتر میکرد. من باز خندیدم و به افق خیره شدم و کمی فکر کردم. دیدم چقدر بدم میآید از این نوع سکوت در برابر کارهای مشمئز کننده و چقدر متنفرم از کنار آمدن و واکنش نشان ندادن به چنین کارهای زشتی. دست کم حقش این است که پای خودت را از قضیه کنار بکشی که یک فرقی با گلدان و پروژکتور و در و تخته داشته باشی و بشود بهت گفت آدمِ دارای عقیده و قدرت تعقل! در بازگشت از افق ناگهان تغییر چهره دادم و با لحن آدمهای عاقل و به ضمیمهی یک لبخند منطقی گفتم: نیازی به این کار شما ندارم. ممنون. درجا خشکش زد و در حالی که سعی داشت لحن با عطوفتش را حفظ کند گفت: یعنی انقدر بلدی؟ و پاسخ دادم: یعنی اهلش نیستم! با همان لبخند کشدار نگاهم میکرد و سری تکان میداد و نجوا میکرد: اهلش نیستی... اهلش نیستی... زاویهام را عوض کردم و با خیال آسوده و روانی راحت از این که کسی در طول امتحان انتظاری از من ندارد، اسمم را بالای برگه نوشتم و شروع کردم.