لبخندهای یکسان، به عدد همه‌ی آدم‌ها

از بچه‌های سندروم دان است و بسیار شیرین. بعضی شب‌ها توی مسجد می‌بینمش. گاهی قند پشت چای را می‌دهد، گاهی می‌ایستد کنار جای مهر و تسبیح و این چیزها را تقسیم می‌کند. دیشب هم نشسته بود گوشه‌ای و حرف‌های حاج آقا را با دست چپش نت برداری می‌کرد. بعد هم بلند شد مانتو و چادرش را سرش کرد و با مادرش رفت. بی‌دغدغه و آسوده و همراه با یک امیدواری غیر قابل انکار در تمام حرکاتش. مثل همه‌ی بچه‌های سندروم دان معمولا لبخند به لب دارد؛ برای همه، شاید هم از روی بزرگواری. کاش من هم مثل او می‌دیدم دنیا را. چقدر آسوده بودم آن وقت، از این همه تلخی ِ بعضی آدم‌ها.

۴ لایک
۲۳ دی ۱۴:۴۳ دچــ ــــار
خدا هر چی از این آدما گرفته بجاش تا دلت بخواد بهشون مهربانی و محبت داده ...

دقیقا 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان