بر بلند آمین گو رحمت!

صبر همیشه سکوت کردن نیست

اتفاقا گاهی حرف زدن است

و جنگیدن

و استقامت کردن

خصوصا آنجا که حقی زمین مانده یا تضعیف شده یا به تمسخر گرفته شده.


خدایا ما را از اشتباه تشخیص دهندگان قرار نده!

۳ نظر ۴ لایک

رمضانیه (2)

این ماه رمضانی به فکر هم‌سایه‌های کوچکمان هم باشیم. 


اگر از افطار یا سحر، نان و برنجی اضافه می‌آوریم، پرنده‌ها را در غذای خود شریک کنیم. کار سختی نیست؛ پشت یکی از پنجره‌ها یا در بالکن خانه، یک ظرف کوچک برایشان می‌گذاریم و باقی‌مانده‌ی برنج و نان را کمی تر می‌کنیم و در آنجا قرار می‌دهیم.

حواسمان باشد که ما با نوع زندگی شهری، با دود و صدا و قطع درختان، محیط زندگی آن‌ها را تغییر داده‌ایم و کمی از اشتباهاتمان را می‌توانیم اینطور جبران کنیم.

۱ نظر ۴ لایک

رمضانیه (1)

حاج آقا می‌گفت:
«اجل‌ها در ماه مبارک رمضان نوشته می‌شود. روزی‌ها در ماه مبارک رمضان تقسیم می‌شود. ماه رمضان را از دست بدهی، کل سالت رفته!»
.
.
.
عجالتا بیایید، خور و خواب و بیهوده گشتن در فضای مجازی و استراحت بیشتر از حد نیاز را بگذاریم برای یک وقت بهتر! یک وقت صاحب‌خانه نگوید مهمان‌های چشم و دل سیری داریم، سفره‌ی نعمت را رها کرده و گوشه‌ی مهمانی گرفته‌اند خوابیده‌اند. نه؟
۲ نظر ۱ لایک

موسی، محکم توکل می‌کرد!

*

برای همه‌ی ما زمان‌هایی در زندگی بوده که با دیدن دلایل روشن، حقیقتی برایمان آشکار شده است؛ چیزی را در مورد کسی فهمیده‌ایم که تصور نادرست پیشینمان را تغییر داده یا اطلاعات مهمی درباره‌ی فرد دیگری دیده‌ و فهمیده‌ایم به اشتباه طرفش را می‌گرفته‌ایم یا کلی‌تر از آن، فهمیده‌ایم پشت به مقصد حرکت می‌کرده‌ یا جاده را اشتباه انتخاب کرده بودیم. عقل می‌گوید که راه غلط، وقتی که سجلش را رو کرد و شناختی‌اش، رها کردنی است و دل دل کردن بعد از رسیدن به یقین، عمرمان را تلف می‌کند. حکایت آدم‌هایی که می‌خواهند راهشان را به سمت بهتری کج کنند شبیه کیست؟ شبیه آدمی که در شلوغی شب عیدِ بازار بزرگ تهران، که به اندازه‌ی یک نفس عمیق کشیدن هم جا ندارد، ناگهان در یکی از پله‌های وسط راهروی متروی پانزده خرداد، یادش افتاده باید از در دیگری وارد می‌شده و میان سیل خروشان جمعیت به دل زمین، می‌خواهد راهی به سمت بالا باز کند. فشار جمعیت یک طرف، کنایه و حرف و نگاه عاقل اندر سفیهِ نفس‌گیر هم به جای خود.  از اولین لحظات شروع تغییر  فشار اطرافیان و دوستان شروع می‌شود و کار سختی‌اش را به رخ می‌کشد؛آدم‌هایی که روزی شبیهشان بوده‌ای و چون دوستشان داری دلت برای راه اشتباهی که می‌روند می‌سوزد.

اینجاست که اعتماد مومنانه‌ی بعضی‌ها به خدا، مایی که از تغییر خودمان ترسانیم را به وادی غبطه و رشک می‌اندازد. آدم‌هایی که موسای درونشان، اگرچه از تنهایی بیمناک و لرزان است، اما به اعتماد خدا عصایش را با قدرت می‌اندازد زمین. آدم‌هایی که ساحران درونشان آزاده و بزرگوارند؛ و برای همین وقتی حق از چهره‌اش نقاب را کنار زد تسلیم می‌شوند؛ جلوی تهدید فرعون‌های تحقیر کننده‌ی بیرون سینه سپر می‌کنند و شاید بدون این که صدایشان بلرزد بگویند: «سوگند بر کسی که ما را آفریده، هرگز تو را بر دلایل روشنی که برای ما آمده ترجیح نخواهیم داد، هر حکمی که می‌خواهی بکن، تو تنها در این زندگی دنیا می‌توانی حکم کنی!»*


**

به خودم نهیب می‌زنم که اگر توکلِ محکمِ موسی نبود، عصا به برکت چه نیرویی باید به چیز دیگری تبدیل می‌شد و کار را تمام می‌کرد؟ اگر ساحرها به جای بی‌باکی مثل بید می‌لرزیدند، کدام دستی باید مردم را از خواب بیدار می‌کرد؟و خدا چه نسبتی دارد با اهل ایمان، که هر کدامشان را، با سپاهی ورزیده و حاضر به یراق در میدان یاری می‌کند؟


*آیه‌ی 72م از سوره‌ی عزیزِ طه


پ.ن: خدایا ما را مهیای شرایطی کن، که بدهکار دوست و آشنا و همسایه و یار قدیمی و جدید نباشیم وقتی می‌خواهیم راهی را انتخاب کنیم. بعد از آن هم مجهزمان کن به برهان آشکار، اگر می‌بینی راهی که در آن قدم می‌گذاریم راه توست.

پ.ن2: لینک انتشار در روزنامه‌ی همشهری: اینجا

۰ نظر ۳ لایک

برای ما سخت است؟

*

حاج آقا می‌گفت: روایتی داریم که می‌گوید اگر مومن هفته‌ای یک بار امام زمانش را نبیند، کور می‌شود.


**

نگاه کردن به صورت و حرکت آدم‌های غریبه(و در درجه‌ی بعد حتی آشنایان و دوستان) را دوست ندارم. دلم نمی‌خواهد خیره و دقیق بشوم در وجودشان، چون حس می‌کنم بخش مهمی از کار ساده‌ای مانند راه رفتن آدم‌ها هم حریم خصوصیشان محسوب می‌شود و دوست ندارند کسی آن‌ را مدام و با چشم‌های جستجوگر واکاوی کند. برای همین وقتی توی خیابان راه می‌روم سعی می‌کنم چشمم را به درخت و آسمان و پرندگان و زمین و بچه‌ها سرگرم کنم تا توی دام نیوفتند. پیش آمده که آشنایان بگویند تو را در فلان نقطه از شهر دیدیم و از کنارت رد شدیم اما تو ما را ندیدی. این حالت و حساسیت در مورد مردان، چه بشناسمشان و چه نه، به مراتب شدیدتر هم می‌شود. 

امروز درست زمانی که داشتم در و دیوار را از نظر می‌گذراندم که به مرد جوانی که از توی خیابان راهش را به سمتی که من بودم کج کرد خیره نشوند، با خودم گفتم اگر روایت بالا، به همان معنای ظاهری‌اش درست باشد، ما کی شما را می‌بینیم؟ وقتی توی خیابان قدم می‌زنیم، شما آن مرد جوان کوله به دوش اید یا آن مرد کت و شلواری رسمی؟ اگر این روایت با همان معنای ظاهری‌اش درست باشد، کدام یک از این غریبه‌ها شمایید که وقتی می‌آیید، همه احساس می‌کنند جایی دیده‌اند شما را؟ اصلا در این دایره‌ی تکرار شونده‌ی هفته‌ای یک بار، جایی برای مایی که غریبه‌ها را ورانداز نمی‌کنیم هم هست؟ نکند برای همین است که کور شده‌ایم و از چاله درمی‌آییم صاف می‌رویم توی چاه؟


***

آدم حسابی‌ها می‌گویند: «عزیز علی ان اری الخلق و لاتری»/ برای ما سخت است که آدم‌های هم قد و قواره‌ی خودمان را می‌بینیم، خودمان، خود هزار رنگمان را می‌بینیم اما شما را نه ... ما که آدم حسابی نیستیم، برای ما هم سخت است؟ واقعا سختی ندیدن شما را احساس می‌کنیم یا به همان خلقی که آدم حسابی‌ها افسوس دیدنشان را می‌خورند سرگرمیم؟ 

۱ نظر ۳ لایک

همه‌ی خبرها اینجاست

وقتی رسیدم پشت در یادم افتاد کلیدم صبح جا مانده. هیچ کس خانه نبود و کمِ کم باید نیم ساعت معطل می‌ماندم تا یکی از اهالی منزل از راه برسد. با خودم گفتم ایرادی ندارد، از این فرصت استفاده می‌کنم برای تمام کردن کتابی که توی کیفم گذاشته بودم برای اینجور گرفتاری‌ها. روایت جذاب بود و من هم مشتاق به خواندنش، اما هرچه می‌کردم پیش نمی‌رفت. آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند توی خانه‌هایشان، کلیدها می‌چرخید، قفل‌ها باز و بسته می‌شد، مردهای خسته از خرید آخر سال لخ و لخ کنان وارد خانه‌ها می‌شدند و من همانجا، روی زمین سرد راهرو نشسته و به خیال خودم از فرصت استفاده می‌کردم. ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه که گذشت، آرامش و سکوتی که از دیدنش بیرون در خوشحال شده بودم دهان دار شده بود می‌خواست مرا ببلعد. توی همین فکرها بودم که باز شدن در آسانسور و لبخند معنادار مامان به حواس‌پرتی من، رشته‌ی خیال‌بافی‌ام را برید. در را  که باز کردیم، مامان که چراغ‌ها را روشن کرد،  فهمیدم تمام زندگی، پشت در خانه‌ای است که به او تعلق دارد؛ یعنی بیهوده است اگر دنبال آن بیرون از سایه‌ی او بگردیم. خانه‌ای که زنی شبیه مامان در آن جاری نیست، همه را دور یک سفره جمع نمی‌کند، حال بچه‌ها را با سوال‌های روزمره نمی‌پرسد، تذکرهای همیشگی به کسانی که گوششان بدهکار نیست نمی‌دهد، هر طور شده از کار و بارشان سر در نمی‌آورد و محبتش را به دل اهل خانه گره نمی‌زند، مثل قلب خالی از ایمان است؛ نفعی ندارد، دلگیر است، ماهیتش عوض شده و به غیر خودش تبدیل می‌شود. مامان، ایمانِ روشنِ تجسم یافته‌ای است که به آن سخت محتاجیم و بس که خاطرمان از بودنش جمع است، تلاشی برای نگه داشتنش نمی‌کنیم. اگر نباشد، اگر وقتی می‌رسیم چراغ‌های خانه را روشن نکرده و فداکارانه برای جسم و روح آن مایه نگذاشته باشد، تنهایی و سختی بیرون از این در هلاکمان خواهد کرد.


پ.ن: پشت در مانده بودم. وقتی آمدم توی خانه و تلگرام را چک کردم، مسئول صفحه گفته بود تا فردا باید صفحه را ببندیم و یک یادداشت به مناسبت روز مادر می‌خواهیم. خدا را شکر کردم که پشت در ماندن را روزی ام کرده بود و حاصلش شد این!

۰ نظر ۲ لایک

هذا یوم الجمعه ...

*

بهش گفتم: روزنامه نگار نشدم، هیچ وقت هم نشم شاید، به درد این کار نمی‌خورم.

بهم گفت: این چه حرفیه؟ ان شا الله بنویسی، خوب بنویسی، تو مطبوعات امام زمان(عج) بعد از ظهور بنویسی.


**

خودش فهمید چه دعایی کرد؟ فهمید که من و اجابت اون دعا چقدر فاصله داریم با هم؟ فکر نکنم!




پ.ن: مدتیه مثل اوایل نوجوانیم این ذهنم رو مشغول کرده که من برای چی خلق شدم؟ خدا ما رو آفرید که هر کدوم گوشه‌ای از کار عالم رو دست بگیریم، اما... کدوم رفتارمون به خلیفه الله بودن می‌خوره؟ کجای کارمون شبیه همت بلند مردان روزگاره؟ ما خلق شدیم برای قرار گرفتن توی یه نقطه‌ی خاص، یه کار خاص، برای همین علت و معلو‌ل‌های متعددی پشت هم قرار گرفتند که من و شما دقیقا توی همین زمان به دنیا بیایم و واقعا کجاییم؟ واقعا چقدر از راه رو رفتیم؟ کجای عالمیم؟ اگر نباشیم چی میشه؟ کدوم کار لنگ می‌مونه؟

پ.ن 2: گاهی کار سخت میشه، حلقه‌های ابتلا فشرده میشن ... برای هم دعا کنیم.

۲ نظر ۵ لایک

و نراه قریبا ...

آمدن تو را، بعد از شدت و تنگنا مژده داده‌اند؛ بعد از روزهای سخت و ناامیدی بسیار. گفته‌اند همه مبتلا می‌شوند تا چیزی پشت پرده باقی نمانده نباشد، کسی منافق، محافظه‌کار یا بی‌طرف نماند و همه ماهیت خودشان را، خوب و بد نشان ‌بدهند. این صف کشی‌ها، این چنگ و دندان نشان دادن‌های احمقانه‌ی دشمن به این دلیل ناامیدمان نمی‌کند و ته دلمان را نمی‌لرزاند که در وصف اهل ایمان شنیده‌ایم با عقل محدود بشر چیزی را محاسبه نمی‌کنند، از کنار ترس‌های بی‌پایه و اساس با بزرگواری می‌گذرند و به وعده‌ی قطعی خدا #ایمان دارند. شاید روزهای سختی در پیش است، سخت‌ترین روزهای تاریخ بشر که به دست اقلیت زورگوی کم بهره از عقل و حامل توهم برتری بر اکثریت مردم جهان رقم خواهد خورد... ولی ما دل به روزهای پس از این سختی بسته‌ایم و دیدن روی آرامش زمینی که خدا وعده کرده به صالحان ارث خواهد رسید. ان شاء الله. .

.

.

#ولینصرن_الله_من_نصره

#انهم_یرونه_بعیدا_و_نراه_قریبا

#فان_حزب_الله_هم_الغالبون

#فانتظروا_انی_معکم_من_المنتظرین

#کذلک_حقا_علینا_ننج_المومنین

۱ نظر ۴ لایک

کلمه‌ی حق

یک روز می‌آید، حرف‌ها دیگر هزار جور نیستند، پراکنده نیستند، دسته دسته نیستند، آدم را گیج و خنگ نمی‌کنند. فقط دو جورند، یا حق اند یا باطل. مصداق آن کلمه‌ی حق لابد شمایید که معصوم پهلو به بارگاه امیرالمومنین(ع) می‌زده و در زیارت مشهور به امین الله* با سوز می‌خوانده : «و اظهر کلمه الحق و اجعلها العلیا / کلمه‌ی حق را ظاهر کن و او را برتر گردان» کلمه‌ی حق شمایید که روز آمدنتان دیگر کسی حرف پراکنده نمی‌زند، دیگر کسی حرف‌های ناخوب را قبول نمی‌کند، راهش را به هر صدایی کج نمی‌کند ...


وقت این نشده که ندیدنتان تمام شود حقیقت عالم؟ ما بنده‌های نازپرورده‌ای هستیم ها... کم نیاوریم؟


* روی این صفحه کلیک کنید و با صدایی که حال و هوای رمضانی دارد گوشش بدهید؛ نوش جان و التماس دعا.

۰ نظر ۵ لایک

و نراه قریبا ...

نزدیک است روزی که از هم آنقدر عاجز شویم که تو را بخواهیم. دور نیست. بیخ گوشمان است؛ روز ناامیدی کامل و رو کردن بشر به آسمان، روز فریاد تظلم خواهی ما. بعد می‌آیی، روی منبر می‌نشینی و تمامی شبکه‌های اجتماعی جهان، حضور تو را پوشش می‌دهند؛ تمام کانال‌های تلویزیونی و تلگرامی؛ تمام صفحات اینستاگرامی. خیلی‌ها هم از امکان جدید اینستاگرام برای پخش فیلم زنده از تو استفاده می‌کنند لابد. می‌روی و می‌گویی با هم خوب باشیم، خوب زندگی کنیم. می‌آیی و ما آدم‌ها را از چنگ و دندان هم بیرون می‌کشی، گرد و غبار حاصل از جنگ و خونریزی و دعوا را از هیکلمان می‌تکانی و یادمان می‌آوری که همه از یک پدر و مادر بودیم. به صفمان می‌کنی، همه‌ی حق‌ها را می‌گیری و به صاحبان حق بازمی‌گردانی.

آن روز نزدیک است، دور نیست، از شدت ناامیدی و سیل ظلم‌ اقلیت زورگوی جهان، از رو شدن دست هر که سال‌ها در خفا بازی می‌کرده، از بیدار شدن مردم دنیا می‌شود صدای آمدنش را شنید.


پ.ن: کاش ما را هم گوشه و کنارها بپذیرید آقا ... برای ویراستاری مطلبی، تایپی، پوستری، کار فوتوشاپی، چیزی از بین این کارهای خردی که بلدیم ... هرچند برای آمدنتان کاری نکردیم، توی سپاه فرهنگیتان که می‌توانیم باشیم؟ چای که می‌گذارید بریزیم؟ یا آنقدر آبرویمان رفته و آبرویتان را برده‌ایم که همان دم در برمان می‌گردانید؟ هان؟

۱ نظر ۰ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
مورد عجیب ازدواج!
استوار باش :)
رسم عاشق کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۱)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۱)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۵)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۲)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۵)
مداد سفید (۴۸)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۴۳)
مداد سرخ (۱۶)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۵)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۵)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان