حل شدنی ها

در گفتگوی چشم در برابر چشم دو دوست، دست توانایی هست، که می‌زند تخت سینه‌ی تمام بدی‌ها و پرت می‌کندشان یک طرف. دوای تمام دلخوری‌ها و دلهره‌ها و فاصله‌ها همین گفتگو ست، یک گفتگوی طولانی، حتی اگر به داد و فریاد و بغض و گریه هم برسد، فقط نباید یادمان برود کسی که جلوی ما نشسته و حالا به دلیلی از او دلگرفته‌ایم یا حس می‌کنیم از او دور شده‌ایم را روزی با چهار ستون جسم و روحمان دوست داشته‌ایم.


پ.ن: نگرانت بودم و حتی یک کلمه نمی‌توانستم درباره‌اش صحبت کنم. باورت می‌شود؟ از دیشب احساس می‌کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و باز خدا را شاکرم که هر چند به سختی، داری راهت را می‌روی ...

۱ نظر ۲ لایک

از آن واقعی‌هاش ؛)

من هنوز باور نکرده‌ام نسل رفقای افسانه‌ای تمام شده

همچنان که باور نکرده‌ام نسل بیست و سه، چهار ساله‌های شگفت انگیز، آدم‌های دنیا به هم ریز و عالم خراب کن منقرض شده

مطمئنم از یک جا سبز می‌شود و خودش را نشان می‌دهد یک روز

مومنم به این که یک روز دیگر دغدغه‌‌ی فاصله‌ها و نرسیدن‌ها را نخواهم داشت و جاماندگی‌ها و درجا زدن‌ها کلافه ام نخواهد کرد

من به امید زنده‌ام

یک امید واقعی!


۰ نظر ۴ لایک

استوار باش :)

استوار باش


دریافت

۱ نظر ۴ لایک

گم شده ات را دریاب!

شاید این که می‌گویند حکمت گم شده‌ی مومن است، می‌جوید آن را ولو اگر در دست منافق باشد، یک نگاه تربیتی خاص پشت آن بوده. آخر خیلی سخت است، بدانی حکمتی هست و در دست منافق و بلکه بدتر از آن هم هست و تو مجبوری بنشینی پای تمام صحبت‌هایش، که از بین آن همه گل و لای بند آورنده‌ی نفس که از حلقش بیرون می‌ریزد، یک تکه جواهر خودت را بیابی و بزنی به جیب و در بروی! انگار که از اساس، آن جواهر مال او نبوده.


سختی درس خواندن در رشته‌های علوم انسانی در دانشگاه همین است. ما که مومن نیستیم ولی کمی امید داریم. پی آن امید افتاده‌ایم در لجن زار و حقمان را می‌خواهیم! و چه سخت است در این میدان هدف را گم نکردن و مقهور هیبت ظاهری بعضی‌ها نشدن و باطن‌های پوچ و تو خالی‌شان را فراموش نکردن ... چه ابتلای غربالگری است نیاز به امیدواری مسمتر و یکپارچه در این مسیر.

۱ نظر ۱ لایک

یک دو واحدی، پیش نیاز خوب شدن

اولین قدم برای حل ضعف‌هایی که در شخصیتمان داریم، این است که آن‌ها را به رسمیت بشناسیم. اول بدانیم که هست، بعد با قوت به سمت ریشه‌کن کردنش حرکت کنیم. تا وقتی مسئولیت خودمان را گردن نمی‌گیریم و برای هر عیبی توجهیمان سر به ثریا می‌زند، امیدی هم به اصلاح نیست.

۱ نظر ۲ لایک

سرمایه‌ی امیدواری

از صبح که بلند می‌شویم و چشممان را باز می‌کنیم با همیم تا شب که یکی از ما وسط جمله‌ی دیگری به خواب عمیقی فرو برود. حتی یک نفس و یک پلک بر هم زدن نیست، که من او را نبینم و او با من گفتگو نکند. کارهای زیادی داریم، درس می‌خوانیم و وقایع را تحلیل می‌کنیم. همدیگر را نقد می‌کنیم و بیش از همه خیال پردازی می‌کنیم. دلمان کارهای بزرگ و قدم‌های بلند می‌خواهد، هر چند که بارها شکست خورده باشیم. به جوانیمان امیدواریم و همدیگر را در روزهای سختی و بی‌حوصلگی دلگرم می‌کنیم. باور می‌کنید بعضی روزها یادمان می‌رود از خانه بیرون برویم؟ اگر کلاس‌های دانشگاه نبود، چه بسا یادمان می‌رفت چند روز است بیرون نرفته‌ایم، می‌خواهم بدانید از لحاظ غنی بودن نسبت به عالم بیرون در چنین مرحله‌ای هستیم!

روزهای عجیبی است، از خیلی از تعلقاتم فاصله گرفته‌ام، بهانه‌هایم کمتر به بیرون رفتن از خانه منجر می‌شود و کارهایم را ترجیح می‌دهم توی همین چاردیواری، با هم‌نشینی خودم انجام بدهم. من و هم‌نشینم گاهی خوبیم و گاهی نیستیم، گاهی شوق یادگیری دیوانه‌‌مان می‌کند و گاهی فروکاست انرژی گلویمان را می‌بنند اما، همچنان خوشحال و سرزنده‌ایم از این که این روزها با هم هم‌نشینم و در جستجوی امیدواری و راه تلاش و رشد، خودمان را می‌جوریم. در تلاشیم خودمان را دوست داشته باشیم و به تغییرات آینده امیدوارتر باشیم. دلمان می‌خواهد کمی‌ها را با حوصله لیست کنیم و دانه به دانه برای رفعشان نقشه بریزیم، بدون فشار شکننده‌ای از بیرون، بدون چارچوب‌های غیر واقعی موفقیت که از جان آدم می‌کاهد.

ما به هم امیدواریم و اشکالمان فقط این است که کمی برنامه‌ریزی‌مان لنگ می‌زند. امیدوارانه نقشه می‌ریزیم و خط می‌زنیم و دوباره می‌نویسیم. می‌دانیم هر چه هم شد، آینده لااقل کمی بهتر از این روزهاست.

۰ نظر ۱ لایک

اول یک نفس عمیق!

گاهی وارد جمعی می‌شوی که با تو متفاوت اند. تفاوت، نه از باب تنوع و «و جعلهم قبائل و شعوبا لیتعارفوا»، که از باب ضدیت و تباینی که شروعش بن دندان است! خب، چه می‌شود یکهو هول می‌کنی و به در و دیوار می‌کوبی خودت را که بیشتر جا بیوفتی و بیشتر بفهمندت؟ یک لحظه آرام باش، نفس عمیق بکش و فکر کن یکی از این آدم‌ها را اگر بیرون اینجا ببینی حالشان را می‌پرسی، که حالا مهم شده برایت که تحویلت بگیرند و حرف‌هایت را بفهمند؟ یک لحظه با خودت فکر کن که این‌ها را، به آن معنای دینی و حقیقی‌اش که می‌گویند، به عنوان هم‌نشین می‌پذیری که حالا دلت شور نجوشیدنت با آن‌ها را می‌زند؟ اصلا داستان چیز دیگری است! اگر این‌ها هم‌نشینان خوبی نیستند، این که تو را به هم‌نشینی نمی‌پذیرند اتفاق ناگواری نیست. هست؟ جای شکرش هم باقی‌ است که خدا نخواسته از وقتت برای بعضی حرف‌ها بذل کنی و بابت بعضی دشمنی‌ها و بی‌فکری‌ها چانه‌ بزنی.


۰ نظر ۳ لایک

آلارم سرِ خود!

یک خانم استادی به شاگرد هاش گفته بود: «هر وقت برای برنامه‌هایتان بی‌حال شدید، یاد مرگ بیوفتید! اگر امروز روز آخر عمرت باشد چطور کار می‌کنی؟» من جواب سوال را می‌دانم: حریصانه!

۲ نظر ۱ لایک

در راه بودن یا نبودن، مسئله این است!

اگر خیالت برده که این دنیا، جای خور و خواب است

و به تو اجازه می‌دهند که در دل مهر راه خدا را بپرورانی

آن هم در این زمان و در این مکان که تو و هم‌وطنانت زندگی می کنید

و آفتی به تو نرسد

و سنگی پایت را نخراشد

و دیوانه‌ای ناسزایت نگوید

و شیطان از همه سو، جنود جن و انس را برای القای ناامیدی و ربودن شوق تو صف نکند

زکی!


+ به قولی، این راه #خو‌ش‌عاقبت هست اما #هموار نیست. :) و چقدر فاصله هست بین عمل ما با یقین به این جمله.

۰ نظر ۲ لایک

ایمان‎‌های ته دیگ چرب و مرغ‌های سرخ شده!

سر شب، چرتم برده بود. از بی‌حالی و کسلی. حال بلند شدن نداشتم، به حالی که کار زیاد داشتم. توی عالم خواب و بیداری، صدایی توی گوشم چرخ خورد: « ... و اذا محصوا بالبلا، قل الدیانون...»*؛ با تاکید شدید روی تشدید لام و دال دو کلمه‌ی آخر. انگار زمان برداشته شده باشد، سال‌های بین لب‌های مبارک ابا عبد الله (ع) و گوش من برداشته شده باشد و جمله ادا شده باشد... این جمله، این جمله‌ی امان و فغان، این جمله که روزگار آدم را سیاه می‌کند.


* الناسُ عبیدُ الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرَّت معایشُهم فاذا مُحَّصوا بالبلاء قَلَّ الدَیّانون | به زبان ساده: مردم بنده‌ی دنیایند و دین، لق لقه‌ی زبانشان، دور آن جمع اند تا آب و نانی دارند و آن هنگام که بلا تکانشان می‌دهند، چه کم اند دین داران!

۱ نظر ۲ لایک
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۰)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۷)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۸)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان