همه فدای تو، فدای سرت!

*

داشتم فکر می‌کردم از پسِ معنایِ «بابی انت و امی»، «پدر و مادرم به فدایت»ِ زیارت عاشورا، می‌شود به یک رقتِ قلب بدون ناخالصی رسید. به یک مهربانی بی‌منت. وقتی می‌شود عزیزترین آدم‌ها را فدای سر یک عزیزِ از همه عزیزتر کرد، چرا بدی‌های ریز و درشت را فدا نکرد؟ چرا از سر کوتاهی‌ها و تقصیر آدم‌ها به خاطر این عزیز نگذشت؟


**

همه‌ی کم‌کاری‌ها، همه‌ی بدی‌ها، همه‌ی اذیت‌ها و آزارهای بی‌مناسبت و با مناسبت، همه‌ی نیش و کنایه‌ی همه‌ی آن‌هایی که دوستشان داشته یا دارم، همه‌‌ی آن‌ها که با تشخیص درست یا غلط، در موردم تصمیمی گرفته‌اند و قضاوتی کرده‌‌اند، بدیِ همه‌ی غریبه‌ها و آشناهای نامهربان فدای سرت، فدای خوبی‌ات یا ابا عبد الله ...

۲ نظر ۱ لایک

کسی گفته بود، ترسیده بود، کوچک بمانم

ترس پنهانی است، ریخته به جانم؛ این که باز گردم و هر چه از نوجوانی نوشته و یادداشت برداشته ام را بخوانم. می‌ترسم آرزوهای بزرگ و بی‌پایانم، وسوسه‌ی فتح قله‌های جهانم را جایی، بین ابرهای بی‌باران و روزمرگی‌های شهر دودی جا گذاشته باشم. می‌ترسم خود بلند پروازم را، لای شاخ و برگ از خدا بی‌خبری، گیر داده باشم. می‌ترسم به خودم بیایم و آن همه آرزوها رفته باشد و به خاطر چند دقیقه بیشتر خوابیدن و چند لحظه بیشتر تماشا کردن، جا مانده باشم.

۱ نظر ۴ لایک

دل که مرغ بام توست

زمان و زمین
پس و پیش
مقصد و مقصود
بیم و امید
ریسمان و نور
انقطاع و اتصال
رسیدن و جا ماندن
تشنگی و آب

همه تویی

پس چه را می‌جویم که نیست؟
غصه‌ی چه را می‌خورم که هست؟
۲ نظر ۵ لایک

از راه رفته سخن می‌گویم!

آدمی که هیچ ریسمانی برای چنگ زدن نداشته باشد، امن نیست، چون در حال دست و پا زدن است و چون اولویت‌هایش در لحظه جابجا می‌شود، احتمالش می‌رود برای نجات خودش دست به یقه و دامن این و آن هم ببرد و لاجرم آن‌ها را هم غرق کند. ناامیدی بدترین مرکب برای آدمی ست، نه ترمز دارد نه کیلومتر شمار و نه دنده و فرمان. اما چرخ دارد و گاز و آدم را می‌برد و می‌برد تا با سر بکوبدش به در جهنم و همانجا ماموریتش را تمام کند.

شاید به همین خاطر خدا بعد از شرک، ناامیدی از رحمتش را در زمره‌ی نابخشودنی‌ها قرار داده. هیچ چیز بدتر از فراموشی امید نیست. مراقب امیدهایمان باشیم و اگر به هدایت و اصلاح آدم‌های ناامید دورمان نداریم، خط قرمز دورشان بکشیم و به دعای از راه دور در حقشان بسنده کنیم و اگر خودمان ناامیدیم، زودتر یک ریسمان یا شاخه یا تنه‌ای برای وصل شدن پیدا کنیم، که این درد هر چه بیشتر بماند، مرداب‌تر می‌شود.

۳ نظر ۵ لایک

از آنچه در آینه می‌بینیم...

یک سال و نیم پیش دیده بودمش، در رویداد مشترکی که از طرف همشهری باید می‌رفتیم. کمی که توی جلسه صحبت کرد خوشم آمد. شیرین و بامزه بود. از آن‌هایی که دوست داری تندی خودت را وصله کنی به دوستی و محبتشان. اسمش را پرسیدم و کمی حرف زدیم. حالا حتی اسمش را هم خاطرم نیست. صحبت چند دقیقه‌ای آن روز هر از گاهی در راهروی گروه مجلات با سلام و سر تکان دادنی از راه دور پیگیری می‌شد و همان‌قدر ترد و شیرین و کوتاه، می‌چسبید. 


••

گوشی را می‌گیرد سمتم: این را می‌شناسی؟ از همکاران شماست.

عکس سلفی سیاه سه نفره‌ای بود. کوتاه و مبهم و کوبنده و با پی‌نوشت فاتحه‌ای بخوانید. او رفته، به همین سادگی. پیش از این که کودکش را ببیند.


•••

نمی‌دانم دلم از چه گرفت و بغضم از چه سر باز کرد برای کسی که سر جمع یک ساعت هم هم‌کلامش نبوده‌ام. مرگ هم حکایت غریبی ست. خصوصا اگر چیزی نشانه دار و مرموزترش هم کرده باشد.


پ.ن: فاتحه‌ای هدیه کنید ...

۶ نظر ۴ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۰)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۷)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۸)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان