وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

از خیال‌هایی که از تو دارم بوی خوشی بلند می‌شود. بوی خاک نم خورده‌ی یک دیوار قدیمی، که گوشه و کنارش هم از جفای رهگذران ترک برداشته. یا یک آبشار نرم که از دل سبزه‌های بهاری و گل‌های لاله‌ی پشت خانه‌تان بیرون آمده. بوی اولین و آخرین شعری که برایم گفتی و هنوز به قولت برای گفتن بعدی‌هاش عمل نکرده‌ای. دلم قدم زدن می‌خواهد، تا ابد قدم زدن را. حرف‌هایی دارم که جز با قدم زدن کلمه نمی‌شوند. بوی خیال تو دلم را به هم می‌ریزد. از خوشی ست یا نگرانی؟ از رفتن من است یا آمدن تو؟ بلند شو برویم در یکی از جاده‌های اطراف خانه‌تان که امروز هر چه زوم کردم، گوگل جزئیاتش را نشانم نداد قدم بزنیم. حرف بزنیم. گم بشویم توی یکی از بیابان‌های اطراف. شاید من که نبودم تو از راه تازه رسیده‌ باشی، شاید تو که نبودی سال‌ها منتظرت بودم. 

۰ نظر ۱ لایک

جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آآآآآآن ابرو

بازیگوشی‌اش گرفته بود ذهنم. نشسته بودی روبرویم. خودم را کج‌تر کردم که فکر کنی حواسم جمع کار خودم است. نبود. با این که دوستت دارم، خجالت می‌کشم که بیشتر از این بدانی. میان خطوط مقاله‌ی استراتژی خلق قابلیت، بین کلمات قفل می‌کردم. چهره‌ات یادم می‌رفت. صورتت محو و صیقلی می‌شد، خیره به یک مقاله‌ی دیگر. چه شکلی بودی؟ هول برم می‌داشت. نکند رفته باشی یا هرگز نیامده باشی؟ می‌توانستم با چند درجه حرکت نامحسوس، نگاهت کنم و نفس عمیقی بکشم اما غدی‌ام نمی‌گذاشت. نگاهم مصرانه بین کلمات قابلیت، مزیت رقابتی و رشد هروله می‌کرد تا داوطلبانه صورت تو را نشانم بدهند و خلاصم کنند. دوست ندیده و محبت نچشیده‌ام؟ نه. اما خودت هم نمی‌دانی چه راه نفس‌بُری را گذرانده‌ام تا به همین بسم الله گفتن‌های تو، وقتی هر بار بلند می‌شوی و دوباره پای لپ تا می‌نشینی برسم. تنهایی اذیتم کرد، تا الحمد لله‌های بعد از هر پیشامد کلافه‌کننده‌ات را بشنوم. سختم بود؛ وقتی لب‌خند مهربان و برق چشمان بزرگوارانه‌ات موقع تعریف رنگی خاطراتم نبود.

عجله‌ای ندارم برایت. همینطور آرام و نرم، رخنه کن در فکر و ذهن و دلم. بگذار دوباره از به خاطر خدا با کسی رفاقت کردن نفس تازه کنم و برکت حضورت از سر و کولم برود بالا و خودت ندانی.

۳ نظر ۲ لایک

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

بیا برویم خودمان را غرق کنیم، در بی‌انتهایی قرآن.

در یک نقطه‌ی عالم که به جای گوشی و دود و آدم‌‌ها، توی هر کادری که می‌بینی طبیعت و هوا و نور و صدای آب و پرندگان است، کاغذ و قلم دست بگیریم، کتاب‌ها را روی هم سوار کنیم و بنشینیم زانو به زانوی هم. نفس بگیریم و بخوانیم و ببندیم و بگوییم و بشنویم و بنویسیم. دستمان، زبانمان، گوشمان را به خدمت کلمات طیب و طاهرش بگیریم و هر چه به ذهنمان می‌رسد بنویسیم.

من دلم برای ماجرای موسای نبی تنگ بشود. بنشینم عاشقانه‌ی حمایتگرانه‌ی خدا را با پیغمبرش بخوانم و از لذت تنهایی و لرزناکیِ زیستن در جامعه بگویم. تو بنشینی آیه‌های آفاقی را از انفسی جدا کنی و از تکاثر و کوثرها و به خودمان پیچیدن‌ها حرف بزنی.

برویم و بیاییم بین کتاب‌ها، وام بگیریم از این و آن برای توصیف آن دریایی که انتها ندارد. 

مرز ساحل و دریا را، شوریده و رها تا لبه‌ی گم شدن و محو شدن، طی کنیم.

بیا برویم از این روزها و برنامه‌هایی که تنگی می‌کند.

۱ نظر ۳ لایک

چوپان همیشگی توام. همینطور دهاتی و بی‌شیله پیله.

تو خدای به هم ریزنده‌ی همه‌ی معادلات و محاسبات منی

من همان بنده‌ای که جز انگشتان دو دستش، وسیله‌ی دیگری برای حساب و کتاب ندارد


چه می‌دانم خیر تو در چیست، در این روزهای شلوغ و عجیب؟

مرا ببر به همان راهی که می‌رساندم به تو، این که من چه را خوش می‌دارم و چه می‌خواهم مهم نیست ...

۲ نظر ۱ لایک

خاک سر کوی دوست، روضه‌ی رضوان من

ما ذرات دور افتاده‌ای بودیم
معلق و پراکنده و هیچ
تا قله‌ی محبت تو از خاک هستی سر بلند کرد

تو مبنای هویت جمعی ما و هستی مایی
تصویری که دوست داریم به همه نشان بدهیم، همین خاک پای آستان تو بودن‌ها
همین با تو یکی شدن‌ها و تو را خواستن هاست
ای بابای امت، ای رسول الله ...


پ.ن: دلتنگ شور و شیرین مدینه‌ی توام. دلتنگ روزهایی که هیچ چیز جز تو برای دیدن و دوست داشتن روی این کره‌ی خاکی نبود.


*عنوان از حافظ است.

۰ نظر ۳ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۵)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۷۱)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۸)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۴)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۱۲)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان