رفیقانه (۵)

سماعه می‌گوید از امام هفتم (علیه السلام) شنیدم: «حشمت بین خود و دوستت را از بین نبر (حشمت به معنای شرم است)، بگذار مقداری از همان حریمی که بین شما وجود دارد، باقی بماند؛ چون اگر تمام آن از بین برود، حیا از بین می‌رود» حالا ممکن است کسی بگوید اگر خیلی از بین برود، چه می‌شود؟ اینطور خیلی بد است چون فسادس ظاهر می‌شود.

این یک مسئله‌ی روانی است که انسان خیال می‌کند هر چه نزدیک‌تر شود، خودمانی شود، پیش طرف مقابل عزیز می‌شود؛ این حرف اشتباه است. نزدیک شدن حدودی دارد. اگر انسان از مرز پرده‌داری عبور کند و به پرده‌دری برسد، عزت هم از بین می‌رود.

حتی در باب دوست‌یابی داریم که اگر کسی بخواهد کسی را برای دوستی انتخاب کند، باید از نظر حیایی او را آزمایش کند. اگر او حیا دارد خیلی خوب است، اما اگر حیا ندارد، به درد رفاقت نمی‌خورد. این شخص بیش از آنچه از نظر انسی یا جهات دیگر فایده برساند، به انسان ضربه می‌زند.

روایتی از امام صادق علیه السلام هست که می‌فرماید، همراه کسی بودی که سه مرتبه از دست تو عصبانی شد اما چیزی به تو نگفت؛ یعنی حیا مانع شد که لغوی به تو بگوید، حتی رنگ رویش عوض شد و به حسب ظاهر به او فشار آمد و جا داشت چیزی هم بارت کند و اصلا حق با او بود اما حیا مانع شد چیز شر و زشتی به تو بگوید، این فرد را به عنوان دوست انتخاب کن و دست از او برندار! آدم با حیایی است.

.

.

.

پ.ن: روی تک تک کلمات عالم رفاقتمان حساس باشیم. گاهی یک تذکر کوچک که من به تو می‌دهم و تو به من، متوجه شروع یک جابجایی خطرناکمان کند و جلویش را زود بگیریم و در نطفه خفه‌اش کنیم. خوشحالم که بین ما، برای تذکر اشتباهاتمان فاصله و سختی ای نیست.

پ.ن۲: بخش‌هایی از کتاب حیا، موهبتی الهی ؛ حاج آقا مجتبی رحمه الله ، با کمی تغییر.

۰ نظر ۲ لایک

رفیقانه (۴)

می‌گوید تو به درد دوستی نمی‌خوری، همیشه یک جات می‌لنگه! و بعید می‌دانم که شوخی نکرده باشد اما چون هنوز دارم امتحانش می‌کنم، خیلی هم با امید و خوش‌بینی به چیزی که گفته نگاه نمی‌کنم. توی پوشه‌ی مربوط بهش می‌نویسم: «لنگیدنم را دیده و گفته!». یاد یک جمله‌ی طلایی می‌افتم: «دوستی با بعضی آدم‌ها مثل کاشت گندم است. زمان می‌برد و خون دل می‌طلبد تا ثمر بدهد، اما به ثمر دهی اگر بیوفتد، هر دانه‌اش هزار است.». به دوستی‌ای فکر می‌کنم که حساب گندم رویش کرده بودم و آفت همه‌اش را برد. حالا خودم شده‌ام گندمی که باید خون دلم را بخورند تا ثمر بدهم و فکر می‌کنم چقدر خون دل خوردن و حساب آینده را کردن سخت‌تر است از اینی که من این روزها هستم. می‌خواهم بهش بگویم جمله‌اش تبصره دارد اما بی‌خیال می‌شوم. بگذار همدیگر را مزمزه کنیم و طعم واقعی روح هم را بچشیم. بگذار زمان ببرد و سه امتحان اساسی‌مان با هم بگذرد. بگذار قبل از این که سرمایه‌ی قلبمان خرج هم بشود، خوب سبک و سنگین کرده‌ باشیم، این وسط ها اگر آفت وجود من و صبر او را برد، قلبمان زخم کهنه نمی‌کند.

۰ نظر ۱ لایک

پاشنه‌ی آشیل هرکول!

- می‌دونی نقطه یا نقاط قوت مردها چیه؟

+نمی‌دونم، شاید آزادی عملشون، زورگویی شون، پررویی و قدرتشون!

-یکی‌ش رو تقریبا درست گفتی. مردها قدرت جسمی بیشتری دارن و عقل عملی بالقوه شون، که توی علم سیاست و مدیریت بروز و ظهور داره، معمولا بیشتره، به خاطر وظایفی که توی جامعه به عهده شونه. خصوصا وظیفه‌ی اقتصادیشون توی خانواده. این خب توی ظاهر، ضعف برای خانم‌ها به حساب میاد. حالا می‌دونی نقطه‌ی ضعف مردها چیه؟

- به نظرم بستگی داره. ممکنه بعضی‌ها نداشته باشن. معمولا این زن‌هان که ضعف دارن.

+ خدا نظام عالم رو یه جوری طراحی کرده، که هیچ موجودی حق ترک تازی نداشته باشه! بعد هم گفته همه باید توی این نظام من، حضور داشته باشن و جامعه رو بسازن، همه! این وظایف اجتماعی حق نیست که ما ازش بگذریم. تکلیفه و ازمون در موردش سوال میشه. بنابراین نقاط قوت و ضعف رو با هم و به صورت عادلانه تقسیم کرده. اگه یکی توانایی بلند کردن کوه رو داده، حتما یه پاشنه‌ی آشیلی براش گذاشته که به موقع ترمزش رو بکشه. 😁 خیلی وقت‌ها این ترمز، توی نقطه‌ی مقابل آقای هرکول قرار می‌گیره.

-ینی زن؟

+ینی زن! حالا نظری نداری؟

- خب زن‌ها هم توانایی‌های زیادی دارن. می‌تونن مردها رو مدیریت کنند و جهت بدن. می‌تونن مردها رو بدبخت یا خوشبخت کنن. به نظرم کار سختی نیست ولی اونم استثناست و بستگی داره.

+ تحلیلت تقرییا درسته. نقطه‌ی ضعف مردها خود زنه. حالا می‌دونی زن، با چه ویژگی‌هایی تبدیل میشه به ترمز مرد، برای تخت گاز نرفتنش توی دنیا و چطوری همین ویژگی‌ها باعث میشه زن تو جامعه از موضع قدرت برخورد کنه و نه ضعف؟

-نمی‌دونم.

+ جذابیت و خساست! جذابیت ظاهری زن، مرد سالم یا نسبتا سالم رو دیوانه می‌کنه (این نقطه‌ی ضعفشه) و خساست زن توی خرج این جذابیت، این ضعف رو تشدید می‌کنه. زن‌های تو دل -همه!- برو، مثل آدامس توت فرنگی یا دارچینی، زود تلخ میشن و راحت هم جایگزین براشون پیدا میشه.

- :)))

+ برای مردها (حتی منور الفکر ترین هاشون!) خیلی مهمه که یه زن، دیرتر و سخت‌تر به دست بیاد و وقتی به دست اومد، دیگه دم دست دیگران نباشه. به نظرم مردهایی که خیلی ادای روشنفکری در میارن و به اسم آزادی عمل، لذت انحصار طلبی رو از خودشون می‌گیرن، یه مقدمه‌ی ظریف چیدن برای یله‌گی خودشون، منتها روشون نمیشه اینجوری بگن اونجوری میگن. :))

- ...

+ چیزی نمیگی؟

- دارم فکر می‌کنم.

+ اسلام زن رو خونه نشین نمی‌خواد. اگر می‌خواست هیچ وقت قانون پوشش رو وضع نمی‌کرد. و زن رو توی اجتماع، از موضع ضعف نمی‌پسنده و از زنی که به جای ویژگی‌های انسانی محشرش، با ویژگی‌های جنسیتی‌ش نمایانه، بیزاره، چون زن با مظاهر جنسیتی‌ش و بدون ظرفیت‌های روحی  و شخصیتی‌ش، خیلی خیلی خیلی کوچیکتر و ناتوان‌تر از چیزیه که خدا می‌خواد. خدا فرمون عالم رو داده دست ما، ما داریم خاله بازی می‌کنیم!


۱ نظر ۳ لایک

دیگِ دل، در جوش

حالات آدمی، گاهی از سطح اشراف و تحلیل خودش هم فراتر می‌رود و وامانده‌تر از این می‌شود که بفهمد چه بلایی سرش آمده و باید چه راهی را پیش بگیرد. برای من این سرگردانی زیاد پیش آمده. بارها شده که با یک انرژی مضاعف، برنامه‌ی بلند مدتم را تدوین کنم و هفته‌ها و روزهایم را پر کنم از کارهای دلچسب و دوست داشتنی و برنامه را شروع هم بکنم، اما هفته‌ی اول تمام نشده، چنان دچار ادبار قلب و احساس کسالت بشوم که جز رها کردن موقت برنامه چاره‌ای پیش رویم نباشد. این هم پیش آمده که در اوج دلخوری و اضطراب از کارهای نکرده، نور امیدی به دلم بتابد و گرهی از راه محاسبه نشده، چنان گشوده شود که از هیجان و خوشی این امید، بخواهم اگر چاره‌ای باشد پنجره را باز کنم و بپرم توی آسمان! گاهی هم شده بی‌هوا، سر رشته‌ی یکی از افکارم را بگیرم و به نامه یا ایمیل و یادداشتی بر بخورم که بارها با حیرت مرورش کنم و با خودم بگویم: یعنی این کلمات را من به هم چسبانده‌ام؟ چرا از مسئله‌ی الف این همه منزجر بودم یا مسئله‌ی ب این همه خوشحالم کرده بوده؟ که در مورد آخر کمی حالت ترس و اضطراب ناشی از شیب تغییر هم میهمان قلبم می‌شود و حالم را جابجا می‌کند. گاهی حس می‌کنم، همواره به شکل ترسناکی به سمت چیزهایی در حرکتم که مدت کم یا زیادی به آن نقد داشته‌ام یا از آن عصبانی بوده‌ام و کمتر پیش آمده به همان سمتی حرکت کنم که دوستش داشته و درستش می‌دانستم. ناگهان خودم را به آدم‌هایی نزدیک می‌بینم که بیشتر از همه از آن‌ها دور بوده‌ام و احساس می‌کنم باید از دوستان و دوست داشتنی‌های قبلم به سرعت فاصله بگیرم تا راه را گم نکنم. بیشتر اینطور پیش می‌آید که به مجرد رسیدن به چیزهایی که دوست نداشته‌ام، می‌فهمم شاخص اندازه‌گیری ام مسئله داشته و احساسم نادرست بوده و در واقع، دلم در تشخیص به خطا رفته که این لزوما روند ثابت و مطلقی نیست و نمی‌شود رویش حساب همیشگی باز کرد!

اینجا نقطه‌ی به هم ریختن محاسباتم و ورود به وادی حیرانی است. نمی‌دانم نسبتم با آنچه امروز دوست و دشمن می‌دارم و آنچه به سمتش شتابان یا از آن گریزانم فردا چه خواهد بود. آیا این اضطراب و این تغییرها، از محاسبه نکردن نفس و ظنین نبودن به آن است؟ یا سری در این سرگردانی مستتر است و همین گم‌گشتگی حقیقت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است؟ دل آدمی از کجا بداند شناسایی‌اش ناشی از الهام نورانی ست یا وسوسه‌‌ی شیطانی؟ کدام درست راه است؟ کدام انتخاب حق است و حقیقی است؟

۰ نظر ۲ لایک

عجایب خلقتی دیدم در این درس!

از وقتی پایان نامه‌ی کارشناسیم رو در حالی ارائه دادم که کار عملیم، یک ساعت قبل از ارائه تموم شده بود و سی ثانیه قبل از ورود داورها تازه داشتم فکر می‌کردم باید بهشون چه توضیحی بدم، فهمیدم هیچ ارائه‌ای توی دنیا اونقدر جدی نیست که بابتش استرس بگیری! بالاخره می‌گذره. حالا فردا ارائه‌ی حسابداری دارم و هنوز پاورپوینتم هم آماده نیست.


پ.ن: خوشحالم؟ نه! تا ظهر امروز تقریبا مثل یک مرغ سر کنده دور خونه می‌گشتم که راهی پیدا کنم برای رفتن به کرمانشاه. راهش و اجازه‌ش که پیدا شد تصمیم گرفتم که نرم و هی حرص و جوش خوردم که چرا کمک‌های اولیه یاد نگرفتم و چرا مرد نیستم!

پ.ن۲: مصدومان کرمانشاه به بعضی شهرها مثل تهران منتقل شدند. شاید رفتن آدم‌های اضافی به اون منطقه خیلی هم مفید نباشه، اما اگر سری به بیمارستان‌ها بزنید، شاید بتونید با رعایت عزت و احترام مردم، کمکی بهشون بکنید.

۱ نظر ۲ لایک

قابِ چند در چند اینچی از همه‌ی بغض‌های عالم

تلویزیون برنامه‌ی مستند گذاشته. بی‌هوا نشسته‌ام پاش، نشسته‌ام که نگاه کنم، اما صحنه‌ها و صداها مجبورم می‌کند به دیدن. مستند درباره‌ی موکب داران حوالی بصره است. اوایلش مثل همه‌ی تصاویر منتشر شده از راهپیمایی اربعین بود، مردم به ظاهر فقیری که هر چه دارند را دست گرفته‌اند و کنار جاده ایستاده‌اند، اما این دوربین قرار نبود روی غشای جاده بماند، رفته بود توی دل موکب و موکب دارهاش و پای حرفشان نشسته بود، با یک حیرانی شیرین و بدون این که بداند قرار است چه چیز را روایت کند. 

مرد خانواده روزانه یک سوم درآمدش-که چیز زیادی نبود- را یک سال پس انداز کرده برای چنین روزی، نذرشان همین است و می‌گوید امام حسین علیه السلام را برای آخرتشان می‌خواهد نه برای تنی که می‌رود و نمی‌ماند. دشداشه‌ی هزار وصله‌اش را نشان می‌دهد و درباره‌ی فقرش حرف می‌زند. آنقدر سلیس و شیوا که نه انگار عار است، مثل یک تاج طلا آن را نشان می‌دهد. یک جور با افتخاری نداری و تنهایی‌شان را به رخ می‌کشد که حس جاماندگی بهت دست می‌دهد. می‌گوید: «هر چه داشته باشم را می‌فروشم برای خدمت به زوار، هیچ نداشته باشم همین دشداشه‌ی تنم را می‌فروشم.» چه نیازی به این همه گفتن بود؟ نمی‌فهمم، مگر تصاویر گویا نبودند؟ حرف می‌زند که کلماتش را پرتاب کند به دریچه‌ی دل‌هایمان لابد. خودش در عشق سوخته و آتش‌وار همه را سوخته می‌خواهد. حرف می‌زند که بفهمیم مستضعفان وارث زمین دقیقا چه شکلی‌اند.

نمی‌توانم غصه نخورم. این همه ایمان بدون «بیّنه»‌ی دنیایی، این همه دلخوشی بدون دارایی، کمی عجیب است. ما که مثل نوزادان بی‌زبان، جای‌مان خشک و تر می‌شود آه و ناله‌یمان گوش فلک را می‌‌درد را چه به فهم این درد، چه به درک طعم شیرین این فقر و غربت؟ دوربین بی‌هدف را همینجا با تلویزیون رها می‌کنم تا بتوانم نفس بکشم. کاش می توانستم برای چیزی که می‌بینم با صدای بلند گریه کنم. پیش خودم می‌گویم حکمتی بوده که تا به حال اربعین عراق را ندیده‌ام. اگر ده متر از این راه این همه غصه دارد، ندیدنش را آسان‌تر می‌دانم و مطمئنم تحمل دیدنش را ندارم. اگر ایمان ممکن است در آدم‌ها تا این درجه خلوص ایجاد کند، باید بروم دوباره ایمان بیاورم؛ این چیزی که من به آن پایبندم اسلام نیست!

۰ نظر ۳ لایک

آشپزی، هنر است یا اتلاف وقت؟

آشپزی از مراحل ملال آور زندگی یک خانم است، که هر زنی بعد از مدتی تن دادن به آن می‌فهمد، تمام افسانه های شیرین و دلبرانه‌ای که درباره‌ی لذت ترکیب غذاها و هنر رنگ و بو و طعم می‌گفته‌اند تا حد ورق زدن عکس‌های فخر فروشانه‌ی اینستاگرام واقعی است. این هنر تا آنجا که محدود به تفریح و کارهای ژیگول منشانه‌ی دسر سازی و ژله پردازی است خیلی خوب است و خوش می‌گذرد، اما کافی ست که چند ماهی خانم یک خانه باشی یا به هر دلیل مجبور باشی موقتا این نقش را بازی کنی تا میزان وقتی که باید برایش صرف کنی و در عوض، از بقیه‌ی کارهایت بزنی کلافه‌ات کند. صرف وقت برای خورد و خوراک سه وعده‌ی روزانه‌ی اعضای خانواده، هر چقدر هم محتویاتش سبک و به اصطلاح حاضری باشد، جانی از آدم به لب می‌رساند که از زندگی سیر بشوی و غرغر بشود ذکر روزانه‌ات.

مادرهای ما و خیلی از زن‌هایی که می‌بینیم، از منظر آشپزی به دو دسته‌ی آشپزی دوستان و آشپزی خصمان قابل تقسیم اند. آشپزی خصمان که تکلیفشان معلوم است، غذاهایشان یا هول هولی و دوغکی است یا اگر خوشمزه است تکه ریزه‌های نارضایتی و غر هر از گاهی زیر دندان خورنده می‌رود و امانش را می‌برد. آشپزی دوستان هم، به تایید آشپزی خصمان یا عشقشان همین است و انرژی بقیه‌ی کارها را هم از این راه  کسب می‌کنند، یا بیکارند یا یک تخته‌شان دور از جان شما مسئله دارد. من هم با گروه پیکارجو (!) نه در مقام نظر، که در مقام عمل تقریبا هم سو بودم و به نظرم همواره کارهای مهم‌تر مانع از  رسیدگی به بخش آشپزی خانه بود، تا چند وقت پیش فایل صوتی به دستم رسید با مضمون آشپزی اسلامی. خانم جوانی که صحبت می‌کرد توصیه‌اش این بود که به غذاهای خانه، از هر پخت و پزی که در خانه می‌شود تا هر لیوان نوشیدنی که به دست بقیه می‌رسد، به چشم «نذر» نگاه کنیم. دیگر توصیه‌ی او با وضو و ذکر و رفتارهای عابدانه و عاشقانه غذا درست کردن بود. حرف هایش را هم مستند به حدیثی می‌کرد که مثلا می‌گفت: «غذای نذری تا چهل روز در بدن انسان تسبیح می‌گوید.».

به نظرم تغییر دلپذیری آمد و کم کم به ذهنم رسید می‌شود هر وعده را نذر یکی از ائمه(ع) یا پیامبران برای حل یک مشکل کرد. نذر زینب کبری(س) برای آرامش دل‌ها، نذر امام محمد باقر(ع)، برای باز شدن گره‌های علمی، نذر حضرت یوسف(ع) برای تقوا و پاکدامنی و نذر زین العابدین(ع)، برای زهد و تقوا. انگیزه‌ی حرکت در راه یک هدف آسمانی، می‌تواند ماهیت دل ناپذیری را تغییر دهد و توان را به جان آدمی برگرداند. اگر پخت و پز توی خانه، تبدیل شد به فرایندی برای سیر کردن شکم افراد و اعضای خانواده تبدیل شدند به معده‌های بزرگی که فقط می‌بلعند و مراعات تو و شخصیت و برنامه‌ات را نمی‌کنند، این وقت گذاشتن به خودی خود دیگر دلچسب نیست و آدم به صورت ذاتی احساس عقب ماندگی و بیچارگی می‌کند. اما وقتی عینکمان را عاشقانه کنیم و نتیجه‌ی این معنویت را در زندگی جاری، وقتی اثر فکر و حرکت معنوی را کم کم در تغییرها ببینیم و با روح و حقیقت زنانگی آشنا بشویم، کارهایی مثل آشپزی و رسیدگی به خانه رنگ و بوی جدیدی پیدا می‌کنند. این کارها را تکراری بودن و بی‌ یا کم ثمر بودن آن‌ها ملال آور می‌کند اما سکان تربیتی کوچک و بزرگ خانواده را در دست گرفتن، مادری کردن و زینت بخشیدن و این ظرفیت و قابلیت اثرگذاری در دنیای اطراف چیزی است که هر زنی به آن واقف باشد، دیگر خود را ناتوان و این کارها را کوچک نمی‌بیند. زن بودن همین توانایی تبدیل تهدیدها به فرصت‌هاست و همین روحیه‌ی سوق دادن جمع و جامعه به سمت معنویت، با بروز حداقلی در کارهای خانه، تا فلک الافلاک این توانایی را کدام زن پر دلی بتواند زیر پا بگذارد.

۱ نظر ۲ لایک

در باب تنفر از زندگی در دایره هایی که خط قرمز دورشان مدام می‌چرخد

با زندگی خوش رنگ و لعابی که بعضی ساکنین اینستاگرام برای مخاطبانشان می‌سازند مسئله پیدا کرده‌ام. زندگی گذشته از فیلتر‌های رنگی و نور آفتاب و پارچه‌های گل گلی، خوشبختی‌های تکراری، رفاقت‌های «مرسی که هستی»ِ همراه با فخر فروشی. واقعا به بخش کثیری از مخاطبان ما چه ارتباطی دارد که ما در خصوصی ترین لحظات زندگی مان چه می‌کنیم و جز به جز چه چیزهایی را دوست داریم؟ چه کمکی به رشد و باروری فکری و روحی خیلی از آدم‌ها می‌کند این که درون ما چه می‌گذرد؟ یا چه خاصیتی دارد عکس‌های خوش رنگی که از خودمان منتشر می‌کنیم؟ و اصلا وسط این همه بودن با آدم‌ها، کسی می‌رسد به خودش فکر کند و خودش را دوست داشته باشد؟ البته این نگاه را خیلی‌ها بدبینانه می‌دانند و ناشی از سختگیری در مورد تکنولوژی. نچسب بودن و سختگیرانه بودنش را انکار نمی‌کنم اما عیبی هم نمی‌بینم که هر از گاهی کسی این وسط نق هم بزند و جای خالی #دیسلایک را در فضای مجازی پر کند! بعضی از این‌ها رفقای من هستند و اصلا واقعیت را بخواهم بگویم، دلم برای حقیقتِ بدون فیلتر بعضی رفاقت‌هایم تنگ شده؛ رفقایی که به آن خوشبختی و خوش اخلاقی و مهربانی و خوش زبانی و حتی بدختی صفحات مجازیشان نیستند اما جایی از قلبم را تسخیر کرده‌اند، آدم‌هایی که توی مستطیل استوری‌هایشان گیر افتاده‌اند، آدم‌هایی که اگر در جواب استوریشان چیزی بنویسی فقط می‌رسند بخوانند، رفیق من نیستند، چون دور افتاده‌اند و در دسترس همه. قرائتی که استوری از زندگی‌شان دارد را همه می‌بینند اما من دلم خلوت و گوشه‌نشینی و شنیدن حرف‌هایی را می‌خواهد که به گوش همه نرسد، من خودخواهم، به خصوص در محبتی که خرج رفاقت می‌کنم. اصلا دلم برای دیدنشان وقتی به چشم‌هایم نگاه می‌کنند، دلم برای گرفتن هر دو دستشان در حالی که توی هیچ کدامشان این گوشی لامصب نیست تنگ شده. دلم کوهنوردی و مسافرت و تفریحی را می‌خواهد که هیچ کس نداند و نفهمد و به آن رشک و حسد نبرد. دلم تنگ شده و این روزها بیشتر از هر چیز از تکثر و بودن در بین آدم‌های زیاد واهمه دارم و باید یک رفیق ریشه‌دار باشد که به او تکیه کنم. دیگر با چه زبانی حرف بزنم که بفهمند؟

۱ نظر ۲ لایک

از رنجی که برده‌ایم

سر راه یک دوست خوب قرار گرفتن، نعمت است اما نگه داشتن یک دوست خوب، عرضه و هنر است. نگه‌داشتن یک رابطه‌ی معنوی دراز مدت، نه تنها مثل همه‌ی امور مادی، که بیشتر از آن‌ها احتیاج به مدیریت مادی(نه به معنای پولی، که به معنای دنیوی) دارد. چه بسا دوستان خوبی که با تعاریف بیجا، با هندوانه قرض دادن‌های بی‌خود و با ندیدن اشتباهات و تذکرش در طول زمان، از یک رفیق خواستنی به افراد عادی یا انسان‌های بدون نسبت به ما تغییر وضعیت می‌دهند.

شیب ملایم عاطفی هم بی‌تاثیر نیست. سرمایه‌‌ی قلب، از آن سرمایه‌هایی است که باید بگذاری آرام آرام سر به سر بشود و سود بدهد و شتابزدگی در خرج کردن آن خسارتی است که سال‌ها طول می‌کشد تا بشود جبرانش کرد.

۰ نظر ۰ لایک

فرمول قطعی!

بارها شنیدم آیت الله بهجت رحمه الله، وقتی خطبه‌ی عقد می‌خوندند یک جمله‌ی تبرکی به زن و مرد می‌گفتند: وای بر مرد، وای بر مرد، وای بر مردی که قلب زنش رو بشکنه و وای بر زن، وای بر زن، وای بر زنی که غرور شوهرش رو بشکنه

‌.

.

.

زندگی‌‌های مشکل دار اطرافم رو که نگاه می‌کنم، به یک فرمول قطعی می‌رسم: غالب مردان این زندگی‌ها، قلب زنشون رو له می‌کنند، غالب زن‌ها، غرور شوهرشون رو!

۱ نظر ۵ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
تا دیر نشده...
برکت٬ زیاد بودن نیست
آخرین سرباز هم آمد
مورد عجیب ازدواج!
استوار باش :)
شورِ شیرین
از قضا ما از اون خانواده هاشیم!
سالی که بی تو رفت
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۶)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۴)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۵)
مداد سفید (۴۸)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۴۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۷)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۷)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان