کمی گران‌فروشی را تمرین کنیم

*

پسرِ کافه‌دار، با شلوار گشاد و موی ژولیده بین صندلی‌ها می‌گشت تا چیزی کم و کسر نباشد. کارش درست بود، چون کسی چیزی نیاز نداشت. اما یک کمبود بزرگ نگاهم را مدام از همکاری که روبرویم بود بلند می‌کرد و قدم قدم در کافه می‌چرخاند؛ چند نفر از دخترهای مشتری کافه چیزی کم داشتند و اگر احساس می‌کردم کافه‌دار از پس تامینش بر می‌آید، می‌خواستم به حساب من برای همه‌شان یک مقدار از آن چیزی که قیمتش هم کم نبود بیاورد. تلاش دخترها برای این که پسر کافه‌دار با آن‌ها گپ بزند و خواهششان برای این که با آن ظاهر بامزه عکس یادگاری باهاشان بگیرد، توی فکرم برده بود.


**

حتی راه رفتن بعضی دخترها را که می‌بینی می‌فهمی چقدر خودشان را دوست دارند. گویی ماهیِ آب‌‌های آزادند که در مشت بشری قرارشان نیست، کبوترِ آسمان‌هان و جَلد هیچ کس نمی‌شوند؛ خودشان را خورشید منظومه‌ می‌بینند که باید دورش گشت و منبع نوری که به چیزی محتاج نیست. با این که دخترم چقدر این غرور و عزت‌نفس ذاتی دخترها را دوست دارم. لذت می‌برم از تماشای دختری که قدرِ خودش را می‌فهمد و گران‌فروش است. دوست دارم دست دخترهایی را ببوسم که یادشان نرفته رهایی پریدن در آسمان‌های دور و شنا کردن در عمق دریا است. دوست دارم دخترهایی که غرور، این غرور دخترانه‌ی قشنگ و لطیف را حراج نمی‌کنند؛ آن هم برای افرادی که در نظام خلقت، برای رد شدن از این دیوار بلند و بی‌نفوذ باید بارها هزینه می‌کردند و روزها زانو می‌زدند.



***

مروارید، با همه‌ی مروارید بودنش اگر توی ساحل و زیر دست و پا بود، کسی برای خریدش هزینه نمی‌کرد و اگر مردم مجبور نبودند برای صید مروارید انقدر خودشان را به زحمت بیاندازند، برای هیچ کس خواستنی نبود، الا آن‌هایی که دنبال چیز گرانقیمت نمی‌گردند.

۰ نظر ۵ لایک

هجده

کوچکتر که بودم، فکر می‌کردم بیشتر از هجده دوام نمی‌آورم، از غصه‌ی بانویی که در هجده سالگی، مدافع حریم دین و مولایش بود. بانوی هوشمندی که گریه و قهر و خطبه‌اش به جا بود و خوب می‌دانست چه کاری را برای چه هدفی انجام می‌دهد. راز مکتوم و مظلومی که جز برای اولیای خدا روشن نمی‌شود.

حالا چند سالی از هجده سالگی می‌گذرد و غصه‌ی من روز افزون است، از لقبی که از او به دوش می‌کشم، از این که یک عمر به نام او خطاب شده‌ام، اسم او را برای معرفی خودم همه جا نوشته‌ام و  از فاصله‌ای که از او دارم. 

۱ نظر ۲ لایک

دل نرم مامان

خیلی خسته شده بودم امروز٬ به قولی از پا داشتم به ملکوت اعلی می‌پیوستم! تمام روز رو یا راه رفته بودم و یا ایستاده بودم. دلم خونه رو می‌خواست. دلم مامان رو می‌خواست که باشه و برم بچسبم بهش. کلید رو انداختم توی قفل و چرخوندم. توی سکوت٬ یه نسیم آروم روی صورتم نشست؛ نسیم خلوتی. نه مامان خونه بود و نه هیچ کس دیگه. یاد شب‌هایی افتادم که وقتی می‌رسم خونه و کلید می‌چرخونم٬ بوی غذای مامان و محبتش حالم رو زیر و رو می‌کنه. اونقدری که بدون عوض کردن لباس دلم می‌خواد تا صبح دورش بگردم و ببوسمش و تشکر کنم از غذایی که پخته. فکر کردم حتما مامان وقتی میاد خونه خسته ست. حس کردم نوبت منه٬ که هوای خونه رو پز از بوی عطر محبت و زحمتم بکنم. پس بلند شدم و شبیه ترین استانبولی ممکن به دست پخت مامان رو پختم. :)
۱ نظر ۹ لایک

چند متر پارچه‌ی سیاه

روزهایی که مدرسه‌ی امام صادق(ع) قبول شده بودم، اولین روزهای چادری شدنم بود. آن را نه از سر علاقه و به صورت همیشگی، بلکه بیشتر از سر اجبار و به عنوان یکی از قوانین مدرسه و قسمتی از یونیفرم پذیرفته بودم. یادم هست که ابتدای بلوغ بودم و حساس به برخی جزئیات بی اهمیت. مهم ترین دغدغه‌ام این بود که چند متر پارچه‌ی سیاهی که نمی‌شناسم و بلدش نیستم را چگونه تا و جمع و جور کنم. همان روز مصاحبه با رصد حیاط مدرسه تصمیم گرفتم روی پله‌های حیاط بایستم و چادر را از آن بالا تا بزنم که هیچ جوره راهی به زمین و خاک و خل مدرسه نداشته باشد. آن روزها چادرها همه برایم یک شکل بودند و فقط همانی که من سر می‌کردم: چادر ساده‌ی کشدار با پارچه‌ای لطیف که اثر سنگ تمام گذاشتن مادر بزرگ در انتخاب چادر مناسب برای نوه‌ی عزیز دردانه بود. ماجرای اصلی من با چادر اما، از آن زمان شروع شد که خودم انتخابش کردم، اولین روزهای پاییز دوم دبیرستان ...



توضیح مهم: این اولین نوشته از سری نوشته‌های «من ریحانه‌ام» هست، که در خلال نوشتنش متوجه دو ضعف مهم بلاگ شدم. یک این که امکان سوتیتر زدن برای مطلب نیست (توقعم زیاده :دی)، دو این که مثل بلاگفا امکان این نیست که مطلبی رو بنویسی و فقط برای ادامه‌ی مطلب رمز بگذاری. بنابراین مجبور شدم یه وبلاگ فرعی بسازم برای گذاشتن لینک پست های رمزدار. این رمزها فقط به خانم‌ها تعلق می‌گیره و تنها خواهشم از مخاطبان عزیز اینه که امانتدار باشند. با تشکر :)

۰ نظر ۳ لایک

من ریحانه‌ام

وقتی که خیلی درگیر سختی‌ها و مشکلات زندگی میشم، فراموش می‌کنم که دخترم. فراموش می‌کنم که خدا چقدر ظرافت توی وجود دخترها قرار داده برای گذر از موانع و سعی می‌کنم «مردونه» باهاشون بجنگم. میشه دختر موند و با حفظ شاخصه‌های دخترانگی و زنانگی با زندگی دست و پنجه نرم کرد. تصمیم گرفتم برای جبران مردونگی‌هایی که کردم و یاداوری نعمت بزرگ دختر بودنم، با همین عینک به دنیا نگاه کنم و ازش بنویسم. بعضی از این پست‌ها رمز دارند و رمز اون‌ها به خانم‌ها تعلق می‌گیره. امیدوارم به امانتدار بودن مخاطبان این وبلاگ.
:)
۲ نظر ۰ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
دل نرم مامان
شیرینیِ مسئولیت
برکت٬ زیاد بودن نیست
تا دیر نشده...
آخرین سرباز هم آمد
شورِ شیرین
مورد عجیب ازدواج!
استوار باش :)
رسم عاشق کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی
کریم
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۱)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۱)
چوپان معاصرطور (۱۳)
ما اینجوری دیدیم (۱۰۵)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۲)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۵)
مداد سفید (۴۸)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۴۳)
مداد سرخ (۱۶)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۵)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۱)
کلاس طلیعه (۶)
با توام (۵)
پیوند ها
استاد علی غلامی
حاج آقا زائری خودمان
سلامان(حامد هادیان)
نفحه(فاطمه علوی ییگانه)
لابلای گل های پیراهنش
هادی مقدم دوست
برای خاطر آیه ها
یک ذهن مُشَبَّک
مریم برادران
نقاش فقیر
پرانه ام
سلام
نفحه
راز
خط
محیص
نیوفولدر
دریاهنگ
مسجدنما
خانوم دانش آموز انسانی
پیوندهای روزانه
درباره‌ی مرد شوریده‌ای که در یادداشتم جا نمی‌شد
انقلاب واز نایس!
از جنس همسایگی
عادت‌های عجیب نویسندگان بزرگ
فیلم کامل برنامه 36، صحبت آقای زائری در مورد حجاب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان