جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آآآآآآن ابرو

بازیگوشی‌اش گرفته بود ذهنم. نشسته بودی روبرویم. خودم را کج‌تر کردم که فکر کنی حواسم جمع کار خودم است. نبود. با این که دوستت دارم، خجالت می‌کشم که بیشتر از این بدانی. میان خطوط مقاله‌ی استراتژی خلق قابلیت، بین کلمات قفل می‌کردم. چهره‌ات یادم می‌رفت. صورتت محو و صیقلی می‌شد، خیره به یک مقاله‌ی دیگر. چه شکلی بودی؟ هول برم می‌داشت. نکند رفته باشی یا هرگز نیامده باشی؟ می‌توانستم با چند درجه حرکت نامحسوس، نگاهت کنم و نفس عمیقی بکشم اما غدی‌ام نمی‌گذاشت. نگاهم مصرانه بین کلمات قابلیت، مزیت رقابتی و رشد هروله می‌کرد تا داوطلبانه صورت تو را نشانم بدهند و خلاصم کنند. دوست ندیده و محبت نچشیده‌ام؟ نه. اما خودت هم نمی‌دانی چه راه نفس‌بُری را گذرانده‌ام تا به همین بسم الله گفتن‌های تو، وقتی هر بار بلند می‌شوی و دوباره پای لپ تا می‌نشینی برسم. تنهایی اذیتم کرد، تا الحمد لله‌های بعد از هر پیشامد کلافه‌کننده‌ات را بشنوم. سختم بود؛ وقتی لب‌خند مهربان و برق چشمان بزرگوارانه‌ات موقع تعریف رنگی خاطراتم نبود.

عجله‌ای ندارم برایت. همینطور آرام و نرم، رخنه کن در فکر و ذهن و دلم. بگذار دوباره از به خاطر خدا با کسی رفاقت کردن نفس تازه کنم و برکت حضورت از سر و کولم برود بالا و خودت ندانی.

۳ نظر ۲ لایک

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

بیا برویم خودمان را غرق کنیم، در بی‌انتهایی قرآن.

در یک نقطه‌ی عالم که به جای گوشی و دود و آدم‌‌ها، توی هر کادری که می‌بینی طبیعت و هوا و نور و صدای آب و پرندگان است، کاغذ و قلم دست بگیریم، کتاب‌ها را روی هم سوار کنیم و بنشینیم زانو به زانوی هم. نفس بگیریم و بخوانیم و ببندیم و بگوییم و بشنویم و بنویسیم. دستمان، زبانمان، گوشمان را به خدمت کلمات طیب و طاهرش بگیریم و هر چه به ذهنمان می‌رسد بنویسیم.

من دلم برای ماجرای موسای نبی تنگ بشود. بنشینم عاشقانه‌ی حمایتگرانه‌ی خدا را با پیغمبرش بخوانم و از لذت تنهایی و لرزناکیِ زیستن در جامعه بگویم. تو بنشینی آیه‌های آفاقی را از انفسی جدا کنی و از تکاثر و کوثرها و به خودمان پیچیدن‌ها حرف بزنی.

برویم و بیاییم بین کتاب‌ها، وام بگیریم از این و آن برای توصیف آن دریایی که انتها ندارد. 

مرز ساحل و دریا را، شوریده و رها تا لبه‌ی گم شدن و محو شدن، طی کنیم.

بیا برویم از این روزها و برنامه‌هایی که تنگی می‌کند.

۱ نظر ۳ لایک

برای رفیقاً لی

به نظرم، برای دوستانِ مشتاق و به هم پیوند خورده‌ای که در این دنیا، وقت رفاقت کردن نداشتند، باید خانه‌ای باشد در بهشت

و در آن خانه درختی

و زیر آن درخت، سایه‌ی لطیفی

که بنشینند و هم را، روزها و ساعت‌ها تماشا کنند و سکوت و سکوت کنند و تماشا


معنای یک دلِ سیر از محبت، در نظر من این است.

۵ نظر ۴ لایک

قابی که این روزها پیش چشم دارم. یک برش از تو.

تو من را یاد بالا رفتن

یاد روزهای سخت

لحظات شیرین پر فشار پیش از فتح

و گرفتگی عضلات و بی‌خوابی ناشی از یک پیش روی بی‌رحمانه

یاد استقامت و آسمان

یاد کوه می‌اندازی


و برای همین من این همه واهمه دارم از داشتنت

از احساس مرموزی که دارم برای پا گذاشتن روی دامنه‌ی وجود تو


فراری‌ام از قله‌هایی که کوهنوردهایشان را به پایین پرتاب می‌کنند

دل‌گرفته‌ام از این که زیر پایم در وجود کسی خالی شود

و در همین حال لذت یک تعمق جدید و یک سفر نو را نمی‌توانم فراموش کنم

۲ نظر ۲ لایک

حل شدنی ها

در گفتگوی چشم در برابر چشم دو دوست، دست توانایی هست، که می‌زند تخت سینه‌ی تمام بدی‌ها و پرت می‌کندشان یک طرف. دوای تمام دلخوری‌ها و دلهره‌ها و فاصله‌ها همین گفتگو ست، یک گفتگوی طولانی، حتی اگر به داد و فریاد و بغض و گریه هم برسد، فقط نباید یادمان برود کسی که جلوی ما نشسته و حالا به دلیلی از او دلگرفته‌ایم یا حس می‌کنیم از او دور شده‌ایم را روزی با چهار ستون جسم و روحمان دوست داشته‌ایم.


پ.ن: نگرانت بودم و حتی یک کلمه نمی‌توانستم درباره‌اش صحبت کنم. باورت می‌شود؟ از دیشب احساس می‌کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و باز خدا را شاکرم که هر چند به سختی، داری راهت را می‌روی ...

۱ نظر ۲ لایک

رفیقانه (۵)

سماعه می‌گوید از امام هفتم (علیه السلام) شنیدم: «حشمت بین خود و دوستت را از بین نبر (حشمت به معنای شرم است)، بگذار مقداری از همان حریمی که بین شما وجود دارد، باقی بماند؛ چون اگر تمام آن از بین برود، حیا از بین می‌رود» حالا ممکن است کسی بگوید اگر خیلی از بین برود، چه می‌شود؟ اینطور خیلی بد است چون فسادس ظاهر می‌شود.

این یک مسئله‌ی روانی است که انسان خیال می‌کند هر چه نزدیک‌تر شود، خودمانی شود، پیش طرف مقابل عزیز می‌شود؛ این حرف اشتباه است. نزدیک شدن حدودی دارد. اگر انسان از مرز پرده‌داری عبور کند و به پرده‌دری برسد، عزت هم از بین می‌رود.

حتی در باب دوست‌یابی داریم که اگر کسی بخواهد کسی را برای دوستی انتخاب کند، باید از نظر حیایی او را آزمایش کند. اگر او حیا دارد خیلی خوب است، اما اگر حیا ندارد، به درد رفاقت نمی‌خورد. این شخص بیش از آنچه از نظر انسی یا جهات دیگر فایده برساند، به انسان ضربه می‌زند.

روایتی از امام صادق علیه السلام هست که می‌فرماید، همراه کسی بودی که سه مرتبه از دست تو عصبانی شد اما چیزی به تو نگفت؛ یعنی حیا مانع شد که لغوی به تو بگوید، حتی رنگ رویش عوض شد و به حسب ظاهر به او فشار آمد و جا داشت چیزی هم بارت کند و اصلا حق با او بود اما حیا مانع شد چیز شر و زشتی به تو بگوید، این فرد را به عنوان دوست انتخاب کن و دست از او برندار! آدم با حیایی است.

.

.

.

پ.ن: روی تک تک کلمات عالم رفاقتمان حساس باشیم. گاهی یک تذکر کوچک که من به تو می‌دهم و تو به من، متوجه شروع یک جابجایی خطرناکمان کند و جلویش را زود بگیریم و در نطفه خفه‌اش کنیم. خوشحالم که بین ما، برای تذکر اشتباهاتمان فاصله و سختی ای نیست رفیقِ عزیزِ مهربانم.

پ.ن۲: بخش‌هایی از کتاب حیا، موهبتی الهی ؛ حاج آقا مجتبی رحمه الله ، با کمی تغییر.

۰ نظر ۴ لایک

رفیقانه (۴)

می‌گوید تو به درد دوستی نمی‌خوری، همیشه یک جات می‌لنگه! و بعید می‌دانم که شوخی نکرده باشد اما چون هنوز دارم امتحانش می‌کنم، خیلی هم با امید و خوش‌بینی به چیزی که گفته نگاه نمی‌کنم. توی پوشه‌ی مربوط بهش می‌نویسم: «لنگیدنم را دیده و گفته!». یاد یک جمله‌ی طلایی می‌افتم: «دوستی با بعضی آدم‌ها مثل کاشت گندم است. زمان می‌برد و خون دل می‌طلبد تا ثمر بدهد، اما به ثمر دهی اگر بیوفتد، هر دانه‌اش هزار است.». به دوستی‌ای فکر می‌کنم که حساب گندم رویش کرده بودم و آفت همه‌اش را برد. حالا خودم شده‌ام گندمی که باید خون دلم را بخورند تا ثمر بدهم و فکر می‌کنم چقدر خون دل خوردن و حساب آینده را کردن سخت‌تر است از اینی که من این روزها هستم. می‌خواهم بهش بگویم جمله‌اش تبصره دارد اما بی‌خیال می‌شوم. بگذار همدیگر را مزمزه کنیم و طعم واقعی روح هم را بچشیم. بگذار زمان ببرد و سه امتحان اساسی‌مان با هم بگذرد. بگذار قبل از این که سرمایه‌ی قلبمان خرج هم بشود، خوب سبک و سنگین کرده‌ باشیم، این وسط ها اگر آفت وجود من و صبر او را برد، قلبمان زخم کهنه نمی‌کند.

۰ نظر ۲ لایک

رفیقانه(3)

یک نفر را دیدم امروز، دوست داشتم او، تو باشی. دختر دبیرستانی بود. از مدرسه‌ی مطهری آمده بود نماز. روسری مشکی‌‌اش همه‌ی سفیدی عالم را قاب گرفته بود و لب‌خندش کل مهربانی را. جانمازش شبیه لباس رزمنده ها بود، رنگ خاکی و دکمه دار، با چفیه‌ی کار شده‌ی توش. لبخند که می‌زد ریحان می‌ریخت از دهانش بیرون و راه نفسم باز می‌شد.


انگار قابش گرفته بودند از بهشت و آورده بودند. یک به قول این خارجی‌های داخلی شورتکات از حوری و پری! کافی بود بیاری بریزی توی سیستم دلت و نصبش کنی، تا چه چه بهشت بزند!

۳ نظر ۴ لایک

رفیقانه (2)

تو احتمالا که نه، حتما می‌فهمی این گزشِ عمیق را، این که ناگهان از غیب به قلب آدمی اصابت می‌کند و در رگ‌ها به خودش می‌پیچد و همه جا را در می‌نوردد تا برسد به گلو و چشم.

و تنها تو می‌نشینی و با من بغض به گلو و چشمت می‌دود و می‌ریزد. از بغض ترک خورده‌یمان نسیم ها دور می‌گیرند و طوفان بلند می‌شود به قصد جانمان، احتمالا یک شب تا صبح، یک صبح تا شب، یک هفته سراسر، از این همه کارِ نکرده و راهِ نرفته. تو می‌فهمی که این دو کلمه‌‌ای که آغازگر شق دومش نون است، چه حفره‌ی عمیقی در دلم ایجاد می‌کنند.


بیا و یادم بیاور «أتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر»* را، بگو تا من هم تکرار کنم که: «تو می‌پنداری که ذره‌ی کوچکی هستی؟ به حالی که جهانِ اکبر در توست».

بیا تا بعد از سبکیِ یک گریه‌ی طولانی، بلند شویم و کاری کنیم.


*امیرالمومنین علیه السلام فرمود

۱ نظر ۲ لایک

رفیقانه

سلام رفیق

امروز روز اولی ست که حس کرده‌ام هستی و همینطور روز اولی ست که دلتنگِ توام.

دلم می‌خواهد وقتی آمدی از آسمان و زمین برایت حرف بزنم، از حرف‌هایی که جایی بین تارهای صوتی و رگ‌های قلبم گیر کرده و در نمی‌آید. حرف‌های نگفتنی، حرف‌های نشنیدنی. اصلا بیایی و با هم زمانِ نامشخصی را سکوت کنیم. می‌دانی چند وقت است دلم لک زده برایِ یک سکوتِ طولانی، آرام و خلوت، که در آن بیمِ ناراحتی طرفم را نداشته باشم؟

۱ نظر ۳ لایک
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۵)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۷۱)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۸)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۴)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۱۲)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان