هبوط

*

یه روزی شنیدم که می‌گفت: «کوچیک نمونی‌ها ... باشه؟ پایین بپری بازیت میدن...»


**

این روزها که ذهنم پر از دغدغه‌هاییه که روزی حل شده فرضشون می‌کردم، می‌فهمم چی گفت. سنم که کمتر بود، زورم به خودم بیشتر می‌رسید انگار. حواسم بیشتر به بازی‌های دنیا بود. هر سال که بزرگتر می‌شم، کوچیکتر میشم انگار. برای آدم‌ کوچیک‌ها، دنیا خیلی بزرگه. یا گم میشن توش، یا میوفتن تو چاه و در نمیان. آدم کوچیک‌ها خلاصی ندارن از دنیا... حیف از آدم‌ها، که کوچیک بمونن، که بازی بخورن ...


۲ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۰)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۷)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۸)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان