در هیچ چهارچوبی نمی‌گنجید

*

-دکتر نیست!
همه ى پادگان را گشتیم؛ نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم،رفتیم شهر.

*
سر ظهر توى مسجد پیدایش کردیم؛ تک و تنها، وسط صف نماز جماعت سنى ها.

*
فرمانده پادگان از عصبانیت نمى توانست چیزى بگوید. پنج ماه مى شد که ارتش درهاى پادگان را روى خودش قفل کرده بود براى حفظ امنیت!



پ.ن1: متن از کتاب یادگاران چمران 

پ.ن2: چقدر نوشتن از چمران در قالبى جدید سخت است، خصوصا درمورد اتفاقى که کمتر کسى آن را با جزئیات شنیده. آدم مى ترسد ظرفش کوچک باشد، دکتر سرریز و حیف شود!

 

۰ لایک
۲۶ فروردين ۰۱:۱۵ حجت پناه زاده
خدا بود و دیگر هیچ ....
امروز سرکلاس درس بین فرمولهایی که استاد میگفت  یادش افتاده بودم....


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۹)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۹)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان