جهانِ لب‌های به هم دوخته و نگاه‌ِ روبرو

مدت‌هاست، 

آدم‌هایی که خلوت و تنهایی‌ کلافه و بی‌تابشان می‌کند را نمی‌فهمم

چه چیز از سکوت، 

از خلوت، 

از نرمش کلمات و رقص اتفاقات در ذهن، 

از نوشتن و خواندن،

از فکر کردن به این خلقتِ پیچیده و مبهمی که خدا بهمان داده و لذت اکتشافش را در دلمان کاشته،

وقتی که نه صدای سخنی هست و نه مخاطبی برای گفتن، خوش‌تر؟


پ.ن: زیادی در میانِ مردم بودن همانقدر آسیب روحی و فکری دارد که از جامعه دور بودن و گوشه نشینی. یک وقتی را در طول روز، ولو یک ربع، نیم ساعت، بگذاریم برای خودمان. در این روزگاری که از شدت هیاهو لا یتشخص الکلب صاحبه، ضرر نمی‌کنیم!

۴ لایک
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند !

چند؟ 😆😋

۰۵ مرداد ۱۶:۴۰ صحبتِ جانانه
موافقم
گاهی خلوتی با خود لازم است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۴)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۶۹)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۳)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۱۰)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان