دامگهِ حادثه

چرا معتقدم ما بی‌دلانِ مستِ دل از دست داده‌ایم؟

چون مسائل را به روشِ قید ناپذیر و کم تحمل خودمان حل می‌کنیم.


آدم‌ها؟

مهجور و بی‌عقل و کله خشکمان می‌دانند. فقط چون مثل آن‌ها عینک تنگ نظرانه‌ی علوم تجربی را به چشم نگذاشته‌ایم و لباس زبر و خشن ماده نگری را به تن نکرده‌ایم و بال بال زدن این روحِ دلتنگ را در قفس دنیا، با حذف کردن وحی و توحید از زاویه‌دیدمان، انکار نکرده‌ایم.


بی‌دل و مست نباشی، تحمل دنیایی که در آن آدم‌ها با چنگ و دندان به کوچک ماندن می‌چسبند، ساده نیست.

۳ لایک
۰۱ آذر ۱۲:۰۷ صحبتِ جانانه
به به کم الله
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«بعد از این نام من و گوشه‌ی گمنامی‌ها
که غریبان جهان شهره‌ی آفاق‌ ترند»
موضوعات
کربلا ای کاش مسافرت بودم (۱۲)
یادداشت‌های یک زن خانه‌دار (۱۳)
چوپان معاصرطور (۱۵)
ما اینجوری دیدیم (۱۱۱)
اتفاق خودش نمی‌افتد (۷۱)
رج به رج (۱۳)
هنگامه‌ی تب (۳۷)
مداد سفید (۵۰)
خنده ی گشاد (۱۱)
اونی که برام قله ست (۱۶)
اینجور وقتا (۵۳)
مداد سرخ (۱۷)
دیالوگ‌های ماندگار (۴)
تا پخته شود خامی (۱۴)
من ریحانه‌ام (۱۱)
نامه های جمعه (۲)
برکه ی کاشی (۱۲)
کلاس طلیعه (۷)
با توام (۱۱)
پیوند ها
لابلای گل های پیراهنش
یک ذهن مُشَبَّک
نیوفولدر
پرانه ام
سلام
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان